پرش به محتوای اصلی
اقبال لاهوری اقبال لاهوری

اسرار خودی

بخش ۸ - حکایت درین معنی که مسئلهٔ نفی خودی از مخترعات اقوام مغلوبهٔ بنی نوع انسان است که به این طریق مخفی اخلاق اقوام غالبه را ضعیف میسازند

آن شنیدستی که در عهد قدیم

گوسفندان در علف زاری مقیم

از وفور کاه نسل افزا بدند

فارغ از اندیشه ی اعدا بدند

آخر از ناسازی تقدیر میش

گشت از تیر بلائی سینه ریش

شیر ها از بیشه سر بیرون زدند

بر علف زار بزان شبخون زدند

جذب و استیلا شعار قوت است

فتح راز آشکار قوت است

شیر نر کوس شهنشاهی نواخت

میش را از حریت محروم ساخت

بسکه از شیران نیاید جز شکار

سرخ شد از خون میش آن مرغزار

گوسفندی زیرکی فهمیده ئی

کهنه سالی گرگ باران دیده ئی

تنگدل از روزگار قوم خویش

از ستمهای هژبران سینه ریش

شکوه ها از گردش تقدیر کرد

کار خود را محکم از تدبیر کرد

بهر حفظ خویش مرد ناتوان

حیله ها جوید ز عقل کار دان

در غلامی از پی دفع ضرر

قوت تدبیر گردد تیز تر

پخته چون گردد جنون انتقام

فتنه اندیشی کند عقل غلام

گفت با خود عقده ی ما مشکل است

قلزم غمهای ما بی ساحل است

میش نتواند بزور از شیر رست

سیم ساعد ما و او پولاد دست

نیست ممکن کز کمال وعظ و پند

خوی گرگی آفریند گوسفند

شیر نر را میش کردن ممکن است

غافلش از خویش کردن ممکن است

صاحب آوازه ی الهام گشت

واعظ شیران خون آشام گشت

نعره زد ای قوم کذاب اشر

بی خبر از یوم نحس مستمر

مایه دار از قوت روحانیم

بهر شیران مرسل یزدانیم

دیده ی بی نور را نور آمدم

صاحب دستور و مأمور آمدم

توبه از اعمال نا محمود کن

ای زیان اندیش فکر سود کن

هر که باشد تند و زور آور شقی است

زندگی مستحکم از نفی خودی است

روح نیکان از علف یابد غذا

تارک اللحم است مقبول خدا

تیزی دندان ترا رسوا کند

دیده ی ادراک را اعمی کند

جنت از بهر ضعیفان است و بس

قوت از اسباب خسران است و بس

جستجوی عظمت و سطوت شر است

تنگدستی از امارت خوشتر است

برق سوزان در کمین دانه نیست

دانه گر خرمن شود فرزانه نیست

ذره شو صحرا ، مشو گر عاقلی

تا ز نور آفتابی بر خوری

ای که می نازی بذبح گوسفند

ذبح کن خود را که باشی ارجمند

زندگی را می کند نا پایدار

جبر و قهر و انتقام و اقتدار

سبزه پامال است و روید بار بار

خواب مرگ از دیده شوید بار بار

غافل از خود شو اگر فرزانه ئی

گر ز خود غافل نه ئی دیوانه ئی

چشم بند و گوش بند و لب به بند

تا رسد فکر تو بر چرخ بلند

این علفزار جهان هیچ است هیچ

تو برین موهوم ای نادان مپیچ

خیل شیر از سخت کوشی خسته بود

دل بذوق تن پرستی بسته بود

آمدش این پند خواب آور پسند

خورد از خامی فسون گوسفند

آنکه کردی گوسفندان را شکار

کرد دین گوسفندی اختیار

با پلنگان سازگار آمد علف

گشت آخر گوهر شیری خزف

از علف آن تیزی دندان نماند

هیبت چشم شرار افشان نماند

دل بتدریج از میان سینه رفت

جوهر آئینه از آئینه رفت

آن جنون کوشش کامل نماند

آن تقاضای عمل در دل نماند

اقتدار و عزم و استقلال رفت

اعتبار و عزت و اقبال رفت

پنجه های آهنین بی زور شد

مرده شد دلها و تنها گور شد

زور تن کاهید و خوف جان فزود

خوف جان سرمایه همت ربود

صد مرض پیدا شد از بی همتی

کوته دستی ، بیدلی ، دون فطرتی

شیر بیدار از فسون میش خفت

انحطاط خویش را تهذیب گفت

ادامه‌ی اسرار خودی

  1. بخش ۱۰ - در حقیقت شعر و اصلاح ادبیات اسلامیهگرم خون انسان ز داغ آرزو
  2. بخش ۱۱ - در بیان اینکه تربیت خودی را سه مراحل است مرحلهٔ اول را اطاعت و مرحلهٔ دوم را ضبط نفس، و مرحله سوم را نیابت الهی نامیده اند: «مرحلهٔ اول اطاعت»خدمت و محنت شعار اشتر است
  3. بخش ۱۲ - در شرح اسرار اسمای علی مرتضیمسلم اول شه مردان علی
  4. بخش ۱۳ - حکایت نوجوانی از مرو که پیش حضرت سید مخدوم علی هجویری رحمة الله علیه آمده از ستم اعدا فریاد کردسید هجویر مخدوم امم
  5. بخش ۱۴ - حکایت طایری که از تشنگی بیتاب بودطایری از تشنگی بیتاب بود
  6. بخش ۱۵ - حکایت الماس و زغالاز حقیقت باز بگشایم دری
  7. بخش ۱۶ - حکایت شیخ و برهمن و مکالمه گنگ و هماله در معنی اینکه تسلسل حیات ملیه از محکم گرفتن روایات مخصوصه ملیه می باشددر بنارس برهمندی محترم
  8. بخش ۱۷ - در بیان اینکه مقصد حیات مسلم ، اعلای کلمة الله است و جهاد ، اگر محرک آن جوع الارض باشد در مذهب اسلام حرام استقلب را از صبغة الله رنگ ده
همه‌ی اسرار خودی ←

اقبال لاهوری درباره‌ی اقبال لاهوری

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تش...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.