پرش به محتوای اصلی
حزین لاهیجی حزین لاهیجی

چمن و انجمن

بخش ۲ - کف نیاز به دربار بی نیاز به دعا گشودن و گوهر مدعا از نیسان عطا ربودن

خداوندا درین دیرینه منزل

دری نشناختم غیر از در دل

ندانستم رهی جز راه عشقت

گواه من، دلِ آگاه عشقت

برین در، حلقه کردم چشم امّید

ازین در، رخ نخواهم تافت جاوید

توبه را از جانب مغرب دری

نه رَه پیدا بود نه راه پیما

مرا شد روز دیر و دور فرسنگ

گران افتاده بار و بارکش لنگ

چه آید از کف بی دست و پایی؟

ز رَه واماندهٔ سرگشته رایی

کنون دریاب، کار افتاده ای را

زبون مگذار، زار افتادهای را

ز پا افتاده ای از خاک بردار

دل ازکف دادهای را زار مگذار

چنین رسم است، نخجیرافکنان را

که چون خستند، صید ناتوان را

ز خاکش، چُست برگیرند و چالاک

کنندش زینت آغوش فتراک

درین وادی من آن صید زبونم

که تیغت ازترحّم ریخت خونم

تپان در خاک و خونم، مضطرب حال

زبان از شرم ناشایستگی لال

چو شمع ازپای تا سر، اشک و آهی

به راه مرحمت، عاجز نگاهی

که گردد سایه گستر نخل آمال

گشاید پر، همای اوج اقبال

به این خوش می کنم کام دل خویش

که خواهی برگرفتن، بسمل خویش

ولیکن صبر کم، دل ناشکیباست

درین یک قطره خون آشوب دریاست

دلی کز داغ دوری ریش باشد

اگر زاری کند عذریش باشد

به دوری ساختن، کاری ست دشوار

دلی یا رب مباد از هجر افگار

چو خود برداشتی اول ز خاکم

دمیدی درگریبان، روح پاکم

به راز خود امانت دار کردی

دلم را مخزن اسرار کردی

در آخر هم، ز خاک تیره برگیر

رَهِ عاجز نوازی ها ز سرگیر

نمودی شرط، مسکین پروری را

رسانیدی به شاهی، لشکری را

چه نعمت ها کشیدی بی قیاسم

به کام حقِّ نعمت ناشناسم

چه گوهرها که از بحر سخایت

فروبارید، نیسان عطایت

تراوش های فیضت را کران نیست

شمار نعمتت حدِّ زبان نیست

ز خواب نیستی بیدار کردی

کرم بی حد، عطا بسیار کردی

دلی دادی چو جام جم، مصفّا

جمال غیب را مجلای اوفا

تنی آراستی زیبا و طنّاز

طلسمی ساختی بر مخزن راز

به خاک انباشتم آیینهٔ خویش

نپالم خون چه سان از سینهٔ خویش؟

شکاف افتاده در کاخ تن از رنج

شکستم گر طلسم، انباشتم گنج

خوش آنکو بشکند زندان تن را

ولی چیند به گلشن انجمن را

من بی طاقت، آن کج نغمه زاغم

که مردود قفس، محروم باغم

تنم از ناتوانی گشته رنجور

بود سرپنجه ام چون بهله، بی زور

ز کار افتاده شست ناوک انداز

ز ساعد شاهبازم کرده پرواز

میسر نیست دیگر صید کامم

نمی گردد شکاری، گرد دامم

چه باشد حال آن سرگشته صیّاد

که عمر از کف دهد در وحشت آباد؟

اجل چون گرددش غافل گلوگیر

نفس گردد به کیش سینه اش تیر

تهی باشد کفش، از صید مقصود

کمین بیهوده، سعیش جمله نابود

به رنگی اشک سرخ از دیده جاری ست

که رشک افزای گلهای بهاری ست

غبار خاطرم گردیده انبوه

غمی دارم درون سینه چون کوه

چه فیض از زندگانی می توان دید؟

که نگشاید دری، از صبح امّید

چه حاصل ازتماشای رخ حور؟

به چشمی چون چراغ صبح بی نور

چه لذت کام را از شکر و شیر؟

که باشد زهر جانکاهش گلوگیر

چه آسایش، تن بیمار دارد؟

که پهلو بر گُل بی خار دارد

کجا گیرد قرار آشفته بلبل؟

که دارد درگریبان خرمن گل

چه آتش کرده ساقی در ایاغم

که مرهم، گشته زنهاری ز داغم

مزن بر شیشهٔ بیناییم سنگ

که آگاهی ز احوال دل تنگ

حلاوت بخش، زهر فرقتم را

تسلّی کن دل بی طاقتم را

وصالت می کند دل را تسلی

بود مهر لب موسی، تجلی

به عالم قطره را باشد همین کام

که در آغوش دریا گیرد آرام

زبانم را ازین گستاخ گویی

به عفو خود عطا کن سرخ رویی

چه شد، گر نیستم لایق به جودت؟

که مقصود از خریدن نیست، سودت

کرم ها کرده ای بر ناپسندان

نوازشهاستت، با مستمندان

چه باک از ناقبولیهای خویشم؟

که هستی بی نیاز از کفر و کیشم

دهانم چون صدف، از بی نوایی

ز نیسان، قطرهای دارد گدایی

به عالم تا در فیض تو باز است

کف امّیدواری ها فراز است

اگر بگذاریم در قهر جاوید

نمی گردد دلم، یک ذره نومید

به امّیدی،که در جان و دل از توست

به آشوبی که در آب و گل از توست

که بخشایی دلم را فیض سرمد

به سر خیل سرافرازان، محمّد

ادامه‌ی چمن و انجمن

  1. بخش ۴ - از خوان وصال به سرانگشت خامه نمکی چشیدن و عرض نیاز را به بساط خطاب کشیدنعجب نبود که گردی دستگیرم
  2. بخش ۵ - رخ طاعت به خاک ضراعت سودن و لب سوال به منتهی الآمال گشودنبه هجران، زاری دلهای خونین
  3. بخش ۶ - شکفتن غنچهٔ منقبت امیر مومنان و سرور انس و جان اسدالله الغالب علیّ بن ابیطالب صلوات الله الملک المنان از شاخسار خامهٔ رطب اللّسانپس از نعت رسول حق، سپاسی
  4. بخش ۷ - چمن طرازی این صحیفهٔ لا ریب به ذکر اشارت غیبدرپن خلوتسرای عاری از عیب
  5. بخش ۸ - شمع محبّت در انجمن غیرت افروختن و پروانه ی غیرت سوختنمحبت شیر و دل ها بیشه ی اوست
  6. بخش ۹ - نخل بندی چمن بیان به تعریف بهار جان که فصل کامرانی ست و بهار جان که موسم گل افشانیعجب عهدیست ایام جوانی
  7. بخش ۱۰ - سلسله جنبانی داستان سرای این داستان در انجمن سماع دوستاننگردد بوی گل در گل حصاری
همه‌ی چمن و انجمن ←

حزین لاهیجی درباره‌ی حزین لاهیجی

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهام‌زنی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.