پرش به محتوای اصلی
سید حسن غزنوی سید حسن غزنوی

قصاید

شمارهٔ ۵ - در مدح علی بن عثمان گوید

چشمم ز غمت عقیق بار است

رازم ز پی تو آشکار است

از عشق تو بی قرار گشتم

عشق تو هنوز برقرار است

بیچاره دل من ای نگارین

بی از تو مپرس تا چه زار است

در کار دلم یکی نظر کن

کش با تو هزار گونه کار است

از جام لب و گل رخ تو

چون است که بی خمار و خار است

دور از تو مرا ز دوری تو

درد از همه چیز یادگار است

آنی تو که در دل و سر من

از ورد تو خار و نی خمار است

دریاب دل کسی که آنکس

مداح امین شهریار است

مخدوم جهان علی عثمان

صدری که سخی و بردبار است

دستش چو سحاب درفشانست

خلقش چو نسیم مشکبار است

خاک در او چو زر عزیز است

سیم و زر او چو خاک خوار است

هر پر هنری که بر ضمیرش

چون مهر ز مهر او نگار است

با قد کشیده همچو سرو است

با دست گشاده چون چنار است

در خواب ازوست روز و شب آز

گوئی که سخاش کو کنار است

خود ممتحن است کز خلافش

بر خاطر عاطرش غبار است

ای آنکه مکارم و بزرگیت

بر بنده فزون ز صد هزار است

خود شکر کدام گوید اول

کانرا نه نهایت و شمار است

حسبی بشنو که گفت آن چیست

نزد بی ادبی کز اضطرار است

در ملک هر آنکه هست امروز

از بندگی تو کامکار است

از عون سخات با مراد است

وز جود یمینت با یسار است

این بنده که از همه جهانش

از تربیت تو افتخار است

گاهش کرم تو پایمرد است

گاهش لطف تو دستیار است

سرگشته چرخ گرد گرد است

دلخسته زخم روزگار است

بی برگ چو شاخ در خزان است

بی بار چو باغ در بهار است

بی هیچ ستم یتیم پرور

بی هیچ گنه عیال وار است

گر تربیتش کنی تو بخ بخ

ورنی دردا که کار زار است

ای صدر جهان سپهر گوئی

در بندگی تو جان سپار است

در گردن و گوشش از مه نو

از مهر تو طوق و گوشوار است

دستارم کهنه دو سالیست

و اکنون هم عید و هم بهار است

پارینه گذاشتم ولیکن

امسال نه از مزاج پار است

اطلاق کن از در کریمی

کامروز نه روز انتظار است

تا پیش خدای و خلق گویم

کین خلعت صدر روزگار است

تا مهر منیر در مسیر است

تا چرخ اثیر در مدار است

بادا مهرت میان دلها

تا چرخ معین و بخت یار است

فردا بادات به ز امروز

کامسال بسیت به ز پار است

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۷ - در مدح بهرام شاه گویدآرامش و رامش همگان را بدر ماست
  2. شمارهٔ ۸ - در این قصیده بهرام شاه را مدح کندبر اعتدال هوا عدل شاه یار شده است
  3. شمارهٔ ۹ - در مدح بهرام شاه گویدای شاه دور چتر تو چرخ دگر شده است
  4. شمارهٔ ۱۰ - این قصیده نیز در مدح بهرام شاه استخاک را از باد بوی مهربانی آمد است
  5. شمارهٔ ۱۱ - در مدح بهرام شاه غزنوی گویدزمانه دامن اقبال شهریار گرفت
  6. شمارهٔ ۱۲ - این قصیده در مدح خالد ملکی استیارب این بوی خوش سنبل و گل با سمن است
  7. شمارهٔ ۱۳ - در مدح بهرام شاه گویددلم زان پسته خندان شکر یافت
  8. شمارهٔ ۱۴ - سلطان سنجر را بدین قصیده مدح کندتوقیع خداوند جهان نقش ظفر باد
همه‌ی قصاید ←

سید حسن غزنوی درباره‌ی سید حسن غزنوی

حسن غزنوی (با نام کامل: اشرف‌الدین ابو محمد حسن بن محمد حسینی غزنوی (۵۳۵–۵۶۵ قمری)) مشهور به اشرف و با تخلص «حسن»، شاعر و واعظ سده ششم هجری است. اشرف الدین بخش عمده عمر خویش را به خدمتگزاری پادشاه غزنوی، بهرام‌شاه و نیز مدتی را هم به خدمت سلطان سنجر سلجوقی گذراند. وی در بیشتر قالب‌های شعری طبع‌آزمایی کرده و از معاصرین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.