پرش به محتوای اصلی
حافظ حافظ

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۸۳

سحرگه ره ‎روی در سرزمینی

همی گفت این معما با قرینی

که ای صوفی شراب آن گه شود صاف

که در شیشه برآرد اربعینی

خدا زان خرقه بیزار است صد بار

که صد بت باشدش در آستینی

مروت گر چه نامی بی‌نشان است

نیازی عرضه کن بر نازنینی

ثوابت باشد ای دارای خرمن

اگر رحمی کنی بر خوشه‌چینی

نمی‌بینم نشاط عیش در کس

نه درمان دلی نه درد دینی

درون‌ها تیره شد باشد که از غیب

چراغی برکند خلوت‌نشینی

گر انگشت سلیمانی نباشد

چه خاصیت دهد نقش نگینی؟

اگر چه رسم خوبان تندخویی‌ست

چه باشد گر بسازد با غمینی؟

ره میخانه بنما تا بپرسم

مَآل خویش را از پیش‌بینی

نه حافظ را حضور درس خلوت

نه دانشمند را علم‌ الیقینی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۸۵ساقیا سایهٔ ابر است و بهار و لب جوی
  2. غزل شمارهٔ ۴۸۶بلبل، ز شاخِ سرو، به گلبانگِ پهلوی
  3. غزل شمارهٔ ۴۸۷ای بی‌خبر بکوش که صاحب‌خبر شوی
  4. غزل شمارهٔ ۴۸۸سَحرم هاتف میخانه به دولت‌خواهی
  5. غزل شمارهٔ ۴۸۹ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی
  6. غزل شمارهٔ ۴۹۰در همه دِیر مغان نیست چو من شیدایی
  7. غزل شمارهٔ ۴۹۱به چشم کرده‌ام ابرویِ ماه‌سیمایی
  8. غزل شمارهٔ ۴۹۲سَلامی چو بویِ خوشِ آشنایی
همه‌ی غزلیات ←

حافظ درباره‌ی حافظ

خواجه شمس‌الدین محمد شیرازی متخلص به «حافظ» و مشهور به «لسان‌الغیب» غزل‌سرای بزرگ و از بزرگان شعر و ادب پارسی است. از زندگانی وی همانند دیگر بزرگان و سخنوران کهن ایرانی به رغم شهرت فوق‌العادهٔ او اطلاعات دقیقی در دست نیست و حتی در مورد نام دقیق وی (محمد یا شمس‌الدین) و خاستگاه وی و سال‌های عمر او اختلاف نظر وجود دارد....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.