پرش به محتوای اصلی
قاسم انوار قاسم انوار

انیس العارفین

بخش ۳۰ - خطاب شمع با آتش

گفت با شمع آتش سوزان براز

کای به طول و عرض خود وامانده باز

توی بر تو جرم داری،سرخ و زرد

مانده ای از جرم رعنایی بدرد

خود نمایی میکنی در انجمن

زان سبب بیگانه ای از خویشتن

خود کمال عاشقی پروانه داشت

از وجود خویشتن پروا نداشت

جان و تن در پیش جانان باخت،رفت

در زمانی کار خود را ساخت،رفت

مختصر بگرفت خود را،شد تمام

یافت از محبوب خود مقصود وکام

ای کم از شمع و کم از پروانه تو

خویشتن از خویشتن بیگانه تو

نی چوشمعت اشک سرخ وروی زرد

نی ز جرم جویش چون پروانه فرد

گر بخود دعوی هستی میکنی

آشکارا بت پرستی میکنی

بی شکی هرگز نبیند روی یار

عاشقی را کش بود با خویش کار

تا تو بر خود عاشقی بی حاصلی

چون فنای یار گشتی واصلی

تا تو باشی در میان باشد دوی

آخر،ای مسکین،حجاب خود توی

رو وجودت محو گردان پیش یار

تا شوی همرنگ او پروانه وار

رنج خود هم خویش افزون میکنی

جان پر از غم،دل پر از خون میکنی

ما و من گفتن چه اندر خورد ماست؟

حسرتا! کین درد ما از درد ماست

ما و من علت زیادت می‌کند

نفی ایمان و شهادت می‌کند

ادامه‌ی انیس العارفین

  1. بخش ۳۲ - حکایت استاد و شاگردبود استادی به غایت پرهنر
  2. بخش ۳۳ - فایدهبعد ازین از معدن «هل من مزید»
همه‌ی انیس العارفین ←

قاسم انوار درباره‌ی قاسم انوار

سید معین‌الدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفی‌الدین اردبیلی بود. معین‌الدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفی‌الدین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.