پرش به محتوای اصلی
فروغی بسطامی فروغی بسطامی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۱۰

تا سراسیمهٔ آن طرهٔ پیچان نشوی

آگه از حالت هر بی‌سروسامان نشوی

جمعی از صورت حال تو پریشان نشوند

تا ز جمعیت آن زلف پریشان نشوی

دستگیرت نشود حلقهٔ مشکین رسنش

تا نگون سار در آن چاه زنخدان نشوی

بخت برگشته‌ات از خواب نخواهد برخاست

تا که افتادهٔ آن صف زده مژگان نشوی

داخل سلسله اهل جنون نتوان شد

تا که از سلسله عقل گریزان نشوی

قابل خنجر قاتل نشود حنجر تو

تا به مردانگی آمادهٔ میدان نشوی

تا پی نقطهٔ خالش نروی چون پرگار

مالک دایرهٔ عالم امکان نشوی

تا نیاید به لبت جان گرامی همه عمر

کامیاب از لب جان پرور جانان نشوی

من که واله شدم از دیدن آن صورت خوب

تو برو دیده نگه‌دار که حیران نشوی

گر تو را خواجه به خلوتگه خاصش خواند

بندگی را مده از دست که شیطان نشوی

تیره‌بختی سکندر به تو روشن نشود

تا که محروم ز سرچشمهٔ حیوان نشوی

هرگز انگشت تو شایسته خاتم نشود

تا ز سر پنجهٔ اقبال سلیمان نشوی

گر شوی ماه فروزان به فروغی نرسی

تا قبول نظر انور سلطان نشوی

نور بخشندهٔ ابصار ملک ناصردین

که به او تا نرسی مهر درخشان نشوی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۵۱۲کنون که صاحب مژگان شوخ و چشم سیاهی
  2. غزل شمارهٔ ۵۱۳ای سر زلف تو سر رشتهٔ هر سودایی
  3. غزل شمارهٔ ۵۱۴دوش مستانه چه خوش گفت قدح پیمایی
  4. غزل شمارهٔ ۵۱۵خرم آن عاشق که آشوب دل و دینش تویی
  5. غزل شمارهٔ ۵۱۶چون نرقصد جانم از شادی که جانانم تویی
همه‌ی غزلیات ←

فروغی بسطامی درباره‌ی فروغی بسطامی

میرزا عباس فروغی بسطامی غزلسرای بزرگ دوران قاجار در سال ۱۲۱۳ هجری قمری در کربلا زاده شد. بعد از فوت پدر به ایران آمد و نزد عموی خود دوستعلیخان به مازندران رفت. او ابتدا «مسکین» تخلص می‌کرد ولی پس از ورود به دستگاه شجاع‌السلطنه، تخلص خود را به نام فروغ‌الدوله از فرزندان او به «فروغی» تغییر داد. در غزلسرایی شیوهٔ سعدی را...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.