پرش به محتوای اصلی
فرخی سیستانی فرخی سیستانی

قصاید

شمارهٔ ۲۰۱ - در مدح امیر محمد و تهنیت ولادت پسر وی گوید

گر مرا از تو به سه بوسه نباشد نظری

اندرین شهر ز من نیز نیابی خبری

نه مرا خوش بنوازی نه مرا بوسه دهی

این سخن دارد جانا به دگر کوی دری

بوسه‌ای را چه خطر باشد کز بهر ترا

جان شیرین مرا نیست بر من خطری

دو شکر داری و تو ساده همین دو شکری

ای شکر! روزی من زان دو شکر کن شکری

من ز اندیشه آن شکر چون گوهر سرخ

مژه‌ای نیست که باریده نیم زان گهری

بینی آن موی چو از مشک سرشته زرهی

بینی آن روی چو از سیم زدوده سپری

من ندانستم هرگز که ز تو باید دید

هر زمان درد دلی و هر زمان درد سری

همه اندوه دل و رنج تن و درد سری

وین دل مسکین دارد به هوای تو سری

گله‌های تو کنون کرد نخواهم که کنون

پیش بر دارم شغل ملک داد گری

تهنیت خواهم گفتن که خداوند مرا

پسری داد خداوند و چگونه پسری

پسری داد گرانمایه که در طالع او

هر ستاره فلک راست به یکی نظری

به بزرگیش به صد روی همی حکم کند

هر ستاره نگری و هر ستاره شمری

برمیانهای غلامانش مکین خواهد شد

هر چه در گیتی تیغست گران بر کمری

نیک بختا! پسرا! نیک تنا کاین پسرست

بهره ور باد زهر فضلی و از هر هنری

پدران را به پسر تهنیت آرند و رواست

که پدر همچو درختست و پسر همچو بری

من پسر را به پدر تهنیت آوردم از آن

که ندیدم به جهان مر پدرش را دگری

هیچ خسرو بچه را نیست چو محمود جدی

هیچ شهزاده ندارد چو محمد پدری

زان گرانمایه گهر کو هست از روی قیاس

پر دلی باشد ازین شیر وشی پر جگری

همچو سلطان را بر کافر و بر دشمن خویش

بر عدو باشد هر روز مرا ورا ظفری

چون چنان گشت که بردست عنان داندداشت

کینه توزدبه گه جنگ زهر کینه وری

در تلف کردن بدخواه و قوی کردن ملک

همچواسکندر هر روز بود در سفری

ای خداوندی شاهی ملکی نیکخویی

کز سخای تو بهر جای رسیده ست اثری

تو کریم و پسران همچو تو باشند کریم

به شجر باز شود نیک و بدهر ثمری

شجری کان ثمرش همچو تو باشد پسری

بی قیاس تو نه نیکوست امیر اشجری

عالمی را شجری خواندم، بدکردم بد

این سخن بیخردی گوید یابی بصری

هر که او را به تو مانندکند هیچکست

باز نشناسد گویند بهی از بتری

تامجره ز بلندی نکند قصد نشیب

تا ثریا به زیرات نشود سوی ثری

تا نباشد به بها و به نهاد و به صفت

گهر کوه نسا چون گهر کوه هری

پادشا باش و ولی پرور وبدخواه شکر

پر کن از خون بداندیش و عدو هرشمری

دوستان را ز تو هر روز به نوی طربی

دشمنان راز تو هر روز ز سویی ضرری

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۲۰۳ - در مدح امیر محمد ولیعهد سلطان محموددلم مهربان گشت بر مهربانی
  2. شمارهٔ ۲۰۴ - در مدح محمدبن محمودبن ناصرالدین گویدمرا دلیست گروگان عشق چندین جای
  3. شمارهٔ ۲۰۵ - در مدح امیر یوسف بن ناصر الدیندوش همه شب همی گریست به زاری
  4. شمارهٔ ۲۰۶ - در تهنیت مهرگان و مدح عضد الدوله امیر یوسفمهرگان رسم عجم داشت به پای
  5. شمارهٔ ۲۰۷ - در بهبود یافتن امیر یوسف از مرض و مدح اوگویدهزار منت بر ما فریضه کرد خدای
  6. شمارهٔ ۲۰۸ - در توصیف باغ امیر یوسف سپهسالار گویدباغیست دلفروز و سراییست دلگشای
  7. شمارهٔ ۲۰۹ - در مدح امیر یوسف بن ناصر الدین سپاهسالارای ترک دگر خیره غم روزه نداری
  8. شمارهٔ ۲۱۰ - در مدح سلطان مسعود بن سلطان محمود گویدخوشا عاشقی خاصه وقت جوانی
همه‌ی قصاید ←

فرخی سیستانی درباره‌ی فرخی سیستانی

ابوالحسن علی بن جولوغ فرخی سیستانی شاعر بزرگ ایرانی اواخر سدهٔ چهارم و اوایل سدهٔ پنجم هجری قمری است. وی علاوه بر تسلط بر شعر و ادب در موسیقی نیز مهارت داشت و بدین وسیله توانست به دربار ابوالمظفر شاه چغانیان و سپس به دربار سلطان محمود غزنوی راه یابد و منزلتی والا بدست آورد. فرخی را یکی از بهترین قصیده‌سرایان ایرانی می‌...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.