پرش به محتوای اصلی
فرخی سیستانی فرخی سیستانی

قصاید

شمارهٔ ۲۰۷ - در بهبود یافتن امیر یوسف از مرض و مدح اوگوید

هزار منت بر ما فریضه کرد خدای

که شاد کرد دل مابه میر بارخدای

امیر ماعضد دولت و مؤید دین

که بر بزرگان فرخنده سایه تر زهمای

سپهبدی که چو خدمتگران به درگه اوست

جمال ملک در آن طلعت جهان آرای

همیشه بر تن و برجان او به نیک دعا

هزار دست بود برگرفته پیش خدای

در این میانه که او می نخورد و بر ننشست

شنیده ای که دل خلق هیچ بود به جای

ز هیچ باغ شنیدی نوای عود نواز

زهیچ خانه شنیدی سرود رود سرای ؟

دل مخالف و بیگانگان شادی دوست

همه شتاب گرفت از نوای بر بط و نای

نخورد هیچ کسی می، که روزگار نگفت

به می، که زود مراین می خورنده را بگزای

ترنج زرد همی خواست شد به باغ امیر

سپهر گفت مر او را که نیست وقت بپای

نه آب دیدم بر روی سروران حشم

نه رنگ دیدم در روی لعبتان سرای

به درگه ملک شرق هر که را دیدم

نژند و خسته جگر دیدم و دل اندر وای

همه جهان به دل سوخته همی گفتند

که یا الهی! مکروه را به ما منمای

من آن کسم که مرا اندرین میان که گذشت

نه روح بود و نه عقل و نه دست بود و نه پای

خدای عزوجل رحم کرد بر دل من

به فضل و رحمت بگشاد کار کارگشای

زمانه نوشد و گیتی ز سر جوانی یافت

امیر به شد و اینک به باده دارد رای

هزار سال زیاد وهزار سال خوراد

میی چومهره ز دست بتان مهر افزای

گهی به بست درین بوستان طبع فروز

گهی به بلخ ودر آن باغهای روح افزای

سیاه چشمان در پیش و باده ها در دست

یکی به گونه روی و یکی به رنگ قبای

سرایهاش همه پر ز سر و دیبا پوش

وثاقهاش همه پر ز شیر دندان خای

در سرایش پر خسروان و محتشمان

چو جان و دل همه آنجا بخدمتش برپای

به طرف دیگر بگذر که خازنش بینی

نشسته از پی بخشیدنش درم پیمای

امیر یوسف زین کف گشاده و سخی است

که گنج قارون با دست او ندارد پای

تو فرخی که ترا این چنین خداوندیست

بناز و شادزی و هرگز از طرب ماسای

به مالهای جهان جاه خدمتش مفروش

زخسروان جهان جز به خدمتش مگرای

رضای و طاعت او جوی و هر که را بینی

همی همین شنوان و همی همین فرمای

همیشه مجلس اوبا نشاط و شادی باد

سرای دشمن اوبا خروش و ناله وای

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۲۰۹ - در مدح امیر یوسف بن ناصر الدین سپاهسالارای ترک دگر خیره غم روزه نداری
  2. شمارهٔ ۲۱۰ - در مدح سلطان مسعود بن سلطان محمود گویدخوشا عاشقی خاصه وقت جوانی
  3. شمارهٔ ۲۱۱ - در مدح خواجه ابوالقاسم احمد بن حسن میمندی گویددل من همی داد گفتی گوایی
  4. شمارهٔ ۲۱۲ - در مدح خواجه عمید حامد بن محمدالمهتدی گویدتا دل من ز دست من بستدی
  5. شمارهٔ ۲۱۳ - در مدح سلطان مسعود بن سلطان محمود گویدزنخدانی چون سیم وبراو از شبه خالی
  6. شمارهٔ ۲۱۴ - در مدح خواجه ابوسهل احمدبن حسن حمدوی گویدای پسر هیچ ندانم که چگونه پسری
  7. شمارهٔ ۲۱۵ - نیز در مدح خواجه ابوسهل حمدوی گویدای قصد تو به دیدن ایوان کسروی
  8. شمارهٔ ۲۱۶ - در مدح امیر ابو احمد محمد بن محمود غزنوی گویدچون موی میان داری، چون کوه کمر داری
همه‌ی قصاید ←

فرخی سیستانی درباره‌ی فرخی سیستانی

ابوالحسن علی بن جولوغ فرخی سیستانی شاعر بزرگ ایرانی اواخر سدهٔ چهارم و اوایل سدهٔ پنجم هجری قمری است. وی علاوه بر تسلط بر شعر و ادب در موسیقی نیز مهارت داشت و بدین وسیله توانست به دربار ابوالمظفر شاه چغانیان و سپس به دربار سلطان محمود غزنوی راه یابد و منزلتی والا بدست آورد. فرخی را یکی از بهترین قصیده‌سرایان ایرانی می‌...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.