پرش به محتوای اصلی
الهامی کرمانشاهی الهامی کرمانشاهی

خیابان سوم

بخش ۵۷ - اسب تاختن ده سوار بر اجساد پاک شهیدان

پس از غارت خیمه ی شهریار

ز لشگر سپهدار بد روزگار

گزین کرددونی بداندیش و گفت:

یکی آرزو دارم اندر نهفت

برآید اگر از شما کام من

روان برشما گردد انعام من

بتازید بر پشت اسبان، سوار

زده نعل نو برسم راهوار

بکوبید با نعل تازی سمند

تن کشتگان را به هم بند بند

به فرمان او ده نفر روسیاه

برفتند و کردند دین را تباه

تنی را که همسنگ تنزیل بود

بر و پوشش از پر جبریل بود

خورش یافته از زبان رسول

تن و جانش از جسم و جان رسول

نمودند با سم اسب ستیز

همه استخوان اندران ریز ریز

دمی کز پی باره ی باد پای

شکستند صندوق علم خدای

شگفتا که صندوق رخشنده مهر

نیفتاد از پیش طاق سپهر

تن کشتگان را به سم سمند

چو سودمند آن قوم ناهوشمند

سر بخت خود را نگون ساختند

بر زاده ی سعد دون تاختند

بگفتند: ای میر گوهر بسنج

که ما را سزد گنج ها پای رنج

نمودیم ما عرش را پایمال

بسودیم خورشید را از هلال

بدیشان بگفتا بد اندیش مرد

که از دل نشد آتش کینه سرد

مرا آرزو بود در دل چنان

کز ایشان نماند به گیتی نشان

بباید که این لشگر کینه خواه

بر ایشان بتازند فردا، پگاه

بسایید زانگونه اندامشان

که بر جا نماند به جز نامشان

ز اندیشه ی مرد ناهوشمند

چو آگاه شد زینب (س) ارجمند

بپیچید بر خویش و بگریست زار

بدانگونه گردید آسیمه سار

که آثار مرگ از رخش شد پدید

چو بانوی خود را چنان، فضه دید

بگفتا: که ای بانوی سرفراز

زاندیشه خود را جگر خون مساز

اگر دستگیریم و آواره ایم

نه چندان زبونیم و بیچاره ایم

شنیدم یکی برده ی پاکدین

که آزاد بود از رسول امین

به سالی سفر را به دریا نشست

برآمد یکی موج و کشتی شکست

بیفکند موجی به خشکی زآب

در آن دشت بنهاد سر با شتاب

بیامد یکی نیستانش به پیش

هژبری درآن خفته چون گاومیش

بر او راه بست آن گرسنه هژبر

خروشید بروی چو غرنده ابر

بگفتا بدو بنده ی پاکدین

که ای شیر غرنده ی خمشگین

منم بنده ی پادشاه انام

تو را خون یاران او شد حرام

ز گفتار او شیر شد لابه گر

به پایش بمالید از مهر سر

به پشت خودش بر نشانید و تفت

به آباد بومش رسانید و رفت

مرا نیز دوش اندر اینجا به گوش

ز شیر ژیان اندر آمد خروش

اگر هست فرمان، روم سوی او

بگویم بر او حال شه مو به مو

بیارمش تا در بر قتلگاه

که او پاسبانی کند تا پگاه

نماند که این مردم نابکار

بگردند بر آرزو کامگار

بدان کار بانو چو دستور داد

بشد فضه سوی نیستان چو باد

بیامد دمان تا به بنگاه شیر

یکی شیر دیدش جوان و دلیر

چو خفته هیونی و رنگش چو قار

سرش کوه آسا، دهان همچو غار

بدو گفت آن شیر حق را رهی

که ای دد مگر نیستت آگهی؟

که با زاده ی شیر یزدان چه رفت؟

چه خسبی؟ به یاریش بشتاب تفت

مهل تا که این قوم ناهوشمند

بسایند جسمش به نعل سمند

مهل تا که این قوم ناهوشمند

بسایند جسمش به نعل سمند

به گفتار او دد فرا داد گوش

برآورد پس رعد آسا خروش

بجنبید از جای و آمد روان

شده مویش از خشم همچون سنان

خروشان و گریان چو ابر سیاه

بیامد همی تا بر قتلگاه

تن کشتگان را ببویید زار

همی بود جوینده ی شهریار

بر کشته ی شاه دین چون رسید

تن بی سرش را به خون غرقه دید

بر و سینه و چهر و چنگال و یال

زخون خداوند خود کرد آل

ببویید صد پاره اندام او

ببوسید آن جسم گلفام او

به چنگال و دندان هم تیرکین

کشید از تن چاک دارای دین

همه شب خروشید تا صبحدم

سپیده که خورشید برزد علم

برفتند آن لشگر نابکار

به ساییدن پیکر شهریار

بیفتادشان دیده برآن هژبر

خروشان و جوشان چو غرنده ابر

که می گشت گریان به گرد امام

بر و یالش از خون شه لعل فام

برایشان بغرید و بگشود دم

همه بارگی کرد یکباره رم

بسا اسب، کافکند از خود سوار

سوی دشت بگرفت راه فرار

سواران از آن شیر ترسان شدند

برمیر لشگر، هراسان شدند

بگفتند با او ز کردار شیر

سر مرد بد گوهر آمد به زیر

بگفتا مجویید با وی ستیز

مر این راز پوشیده دارید نیز

گذشتند ناچار از آن کار زشت

که هرگز نبینند روی بهشت

ادامه‌ی خیابان سوم

  1. بخش ۵۹ - بردن مرغ خون آلودی خبر شهادت امام(ع)یکی بد یهودی به یثرب دیار
  2. بخش ۶۰ - بردن مرغ خون آلود خبر قتل امام علیه السلامچو بشنید آوای او دخت شاه
  3. بخش ۶۱ - جا دادن حریم دلسوخته ی امام علیه السلامچو از غارت خیمه های حرم
  4. بخش ۶۲ - داستان جانگداز از ساربان و بیدادی که در قتلگاه کردکه از رفتنش عرش شد پر خروش
  5. بخش ۶۳ - وقایع روز یازدهم و بردن اهل بیت عصمت را به قتلگاه و چگونگی آن مصیبت جانکاهسپهدار کفر اندر آمد به دشت
  6. بخش ۶۴ - نوحه گری حضرت زینب (س) در قتلگاهکه هان ای شهنشاه آخر زمان
  7. بخش ۶۵ - زبان حال علیا مکرمه جناب سکینه خاتون(س)بر روی نعش پدر بزرگوارشدر این بود بانو که آمد ز راه
  8. بخش ۶۶ - زاری کردن مادر غمدیده علی اکبر(ع)برروی نعش پسر جوان گویدبیامد به بالین پور جوان
همه‌ی خیابان سوم ←

الهامی کرمانشاهی درباره‌ی الهامی کرمانشاهی

میرزا احمد الهامی کرمانشاهی (زادهٔ ۱۲۶۴ هجری قمری در تویسرکان- درگذشتهٔ ۱۳۲۵ در کرمانشاه) شاعر آیینی ملقب به «فردوسى حسینى» و متخلص به «الهامی»، اصالتاً بهبهانى، زادگاه وى تویسرکان و محل سکونت وى در کرمانشاه بوده است. وی پدر شاعر معروف ابوالقاسم لاهوتی است و مهمترین اثر وی منظومهٔ چهار خیابان باغ فردوس یا شاهدنامه است...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.