پرش به محتوای اصلی
ابوالفضل بیهقی ابوالفضل بیهقی

باقیماندهٔ مجلد پنجم

بخش ۷

چون بر همه احوالها واقف گشتم‌، گفتم: «زندگانی خداوند دراز باد، به هیچ مشاورت حاجت نیاید. بر آنچه نبشته است، کار می‌باید کرد که هر چه گفته است، همه نصیحت محض‌ است، هیچ کس را این فراز نباید [گفت‌]». گفت: «همچنین است و رأی درست این است که دیده است‌ و همچنین کنم، اگر خدای -عزّ و جلّ- خواهد.

فامّا از مشورت کردن چاره نیست. خیز، کسان فرست و سپاه‌سالارتاش را و التون‌تاش حاجب بزرگ را و دیگر اعیان و مقدّمان را بخوانید تا با ایشان نیز بگوییم و سخن ایشان بشنویم؛ آنگاه آنچه قرار گیرد، بر آن کار می‌کنیم.»

من برخاستم و کسان‌ فرستادم و قوم‌ حاضر آمدند. پیش امیر رفتیم، چون بنشستیم، امیر حال با ایشان بازگفت و ملطّفه مرا داد تا بر ایشان خواندم. چون فارغ شدم، گفتند: «زندگانی خداوند دراز باد. این ملکه‌ نصیحتی کرده است و سخت بوقت‌ آگاهی داده و خیر بزرگ است که این خبر اینجا رسید که اگر رکاب عالی‌ بسعادت حرکت کرده بودی و سایه بر جانبی افکنده و کاری برناگزارده و این خبر آنجا رسیدی، ناچار بازبایستی گشت، زشت بودی. اکنون خداوند چه دیده است در این باب؟» گفت: «شما چه گوئید که صواب چیست؟» گفتند: «ما صواب جز بتعجیل رفتن نبینیم.» گفت: «ما هم بر اینیم‌. امّا فردا مرگ پدر را بفرماییم تا آشکارا کنند.

چون ماتم‌ داشته شد، رسولی فرستیم نزدیک پسر کاکو و او را استمالتی کنیم‌ و شک نیست که وی را این خبر رسیده باشد، زودتر از آنکه کس ما به او رسد و غنیمت دارد که ما از اینجا بازگردیم و هر حکم که کنیم به خدمت مال‌ ضمانی‌ اجابت کند و هیچ کژی ننماید که از آنچه نهاده باشد، چیزی ندهد که داند چون ما بازگشتیم، مهمّات بسیار پیش افتد و تا روزگار دراز نپردازیم‌ و لکن ما را باری‌ عذری باشد در بازگشتن.» همگان گفتند: «سخت صواب و نیکو دیده آمده است‌ و جز این صواب نیست و هرچند رکاب عالی زودتر حرکت کند سوی خراسان، بهتر که مسافت دور است و قوم غزنین‌ بادی در سر کنند که کار بر ما دراز گردد.» امیر گفت: «شما بازگردید تا من اندرین بهتر نگرم و آنچه رأی واجب کند، بفرمایم.» قوم بازگشتند.

و امیر دیگر روز بار داد با قبائی و ردائی‌ و دستاری سپید و همه اعیان و مقدّمان و اصناف لشکر به خدمت آمدند سپیدها پوشیده‌ و بسیار جزع بود. سه روز تعزیتی ملکانه برسم‌ داشته آمد، چنانکه همگان بپسندیدند.

و چون روزگار مصیبت سرآمد، امیر رسولی نامزد کرد سوی بوجعفر کاکو علاء الدّوله و فرستاده آمد و مسافت نزدیک بود سوی وی. و پیش از آن که این خبر رسد، امیر المؤمنین به شفاعت‌ نامه‌یی نبشته بود تا سپاهان بدو باز داده آید و او خلیفت شما باشد و آنچه نهاده آید از مال ضمانی می‌دهد و نامه‌آور بر جای بمانده و اجابت می‌بود و نمی‌بود بدو، لکن اکنون بغنیمت داشت امیر مسعود این حال را و رسولی فرستاد و نامه و پیغام بر این جمله بود که «ما شفاعت امیر المؤمنین را به سمع و طاعت‌ پیش رفتیم که از خداوندان، بندگان را فرمان باشد، نه شفاعت و با آنکه مهمّات بزرگتر از مهمّات سپاهان در پیش داشتیم‌ و هیچ خلیفه‌ شایسته‌تر از امیر علاء الدّوله یافته نیاید و اگر اوّل که ما قصد این دیار کردیم و رسول فرستادیم و حجّت گرفتیم‌، آن ستیزه و لجاج‌ نرفته بودی، این چشم‌زخم‌ نیفتادی، لیکن چه توان کرد؟ بودنی می‌باشد. اکنون مسئله دیگر شد و ما قصد کردن بر آن سو یله کردیم‌ که شغل فریضه‌ در پیش داریم و سوی خراسان می‌رویم که سلطان بزرگ گذشته شد و کار مملکتی سخت بزرگ مهمل‌ ماند آنجا، و کار اصل ضبط کردن اولی‌تر که‌ سوی فرع گراییدن؛ خصوصاً که دوردست است و فوت می‌شود؛ و به ری و طارم‌ و نواحی که گرفته آمده است، شحنه‌یی گماشته خواهد آمد، چنانکه به غیبت ما به هیچ حال خللی نیفتد و اگر کسی خوابی بیند و فرصتی جوید، خود آن دیدن و آن فرصت چندان است که ما بر تخت پدر نشستیم‌، دیگر به هیچ حال این دیار را مهمل فرونگذاریم که ما را بر نیک و بد این بقاع‌ چشم افتاد و معلوم گشت و از سر تخت پدر، تدبیر آن دیار از لونی دیگر پیش گرفته آید که بحمد اللّه مردان و عدّت‌ و آلت سخت تمام‌ است آنجا. اکنون باید که امیر این کار را سخت زود بگزارد و در سؤال و جواب نیفگند تا بر کاری پخته‌ ازینجا بازگردیم؛ پس اگر عشوه‌ دهد کسی، نخرد که‌ او را گویند: «با سستی باید ساخت که مسعود بر جناح سفر است و اینجا مقام چند تواند کرد؟» نباید خرید و چنین سخن نباید شنید که وحشت‌ ما بزرگ است و ما چون بوحشت بازگردیم، دریافت این کار از لونی دیگر باشد و السّلام.»

این رسول برفت و پیغامها بگزارد و پسر کاکو نیکو بشنید و بغنیمتی سخت تمام داشت‌ و جوابی نیکو داد؛ و سه روز در مناظره‌ بودند تا قرار گرفت بدانکه وی خلیفت امیر باشد در سپاهان در غیبت که وی‌ را افتد و هر سالی دویست‌هزار دینار هریوه‌ و ده‌هزار طاق جامه‌ از مستعملات‌ آن نواحی بدهد، بیرونِ هدیه نوروز و مهرگان‌ از هر چیزی و اسبان تازی و استران با زین‌ و آلت سفر از هر دستی‌. و امیر -رَضِيَ اللّهُ عنه- عذر او بپذیرفت و رسول را نیکو بنواخت و فرمود تا به نام بوجعفر کاکو منشوری‌ نبشتند به سپاهان و نواحی و خلعتی فاخر ساختند و گسیل کردند.

ادامه‌ی باقیماندهٔ مجلد پنجم

  1. بخش ۹چون ازین سخن فارغ شد، اعیان ری در یکدیگر نگریستند و چنان نمودند که دهشتی‌ و حیرتی سخت بزرگ بدیشان راه نمود و اشارت کردند سوی خطیب شهر -و مردی پیر و فاضل و اسنّ‌ و جهان‌گشته بود- او بر پای خاست و گفت: «زندگانی ملک اسلام دراز باد. اینها در این مجلس بزرگ و ا
  2. بخش ۱۰و دیگر روز چون بار بگسست‌ -و اعیان ری بجمله آمده‌بودند به خدمت با این مقدّمان و افزون از ده‌هزار زن و مرد به نظاره ایستاده‌- اعیان را به نیم‌ترک‌ بنشاندند و امیر -رَضِيَ اللّهُ عنه-، حسن سلیمان را که او از بزرگان امیران‌ جبال هراة بود بخواند و بنواخت و گف
  3. بخش ۱۱و چون امیر شهاب الدّوله از دامغان برداشت‌ و به دیهی‌ رسید بر یک‌فرسنگی دامغان که کاریزی بزرگ‌ داشت، آن رکابدار پیش آمد که به فرمان سلطان محمود -رَضِيَ اللّهُ عنه- گسیل کرده آمده‌بود با آن نامه توقیعی‌ بزرگ به احماد خدمت سپاهان و جامه‌خانه و خزائن و آن ملط
  4. بخش ۱۲و مرا که بوالفضلم دو حکایت نادر یاد آمد در اینجا؛ یکی از حدیث [حشمت‌] خواجه بوسهل در دلهای خدمتکاران امیر مسعود که چون او را بدیدند -اگر خواستند و اگر نه- او را بزرگ داشتند؛ که مردان را جهد اندر آن باید کرد تا یک بار وجیه‌ گردند و نامی؛ چون گشتند و شد -و
  5. بخش ۱۳ فضل ربیع روی پنهان کرد و سه سال و چیزی‌ متواری‌ بود، پس به دست مأمون افتاد و آن قصّه دراز است و در اخبار خلفا پیدا. مأمون در حلم و عقل و فضل و مروّت و هرچه بزرگان را بباید از هنرها، یگانه روزگار بود؛ با چندان جفا و قصد زشت که فضل کرده‌بود، گناهش ببخشید و
  6. بخش ۱۴و امّا حدیث ملطّفه‌ها؛ بدان وقت که مأمون به مرو بود و طاهر و هرثمه به در بغداد برادرش محمّد زبیده را درپیچیدند و آن جنگهای صعب می‌رفت و روزگار می‌کشید، از بغداد مقدّمان و بزرگان و اصناف مردم به مأمون تقرّب‌ می‌کردند و ملطّفه‌ها می‌نبشتند. و از مرو نیز گرو
  7. بخش ۱۵امیر شهاب الدّوله -رَضِيَ اللّهُ عنه- چون از دامغان برفت، نامه‌ها فرمود سوی سپاه‌سالار خراسان، غازی حاجب و سوی قضاة و اعیان و رئیس و عمّال‌ که «وی آمد و چنان باید که کارها ساخته باشند و حاجب غازی که اثری بدان نیکویی از وی ظاهر گشته‌است و خدمتی بدان تمامی
  8. بخش ۱۶دیگر روز در صفّه تاج‌ که در میان باغ است، بر تخت نشست و بار داد، باردادنی سخت بشکوه‌. و بسیار غلام ایستاده از کران صفّه تا دور جای و سیاه‌دار‌ان‌ و مرتبه‌دار‌ان بی‌شمار تا درِ باغ و بر صحرا بسیار سوار ایستاده‌. و اولیاء و حشم بیامدند به‌ رسم خدمت‌ و بنشست
همه‌ی باقیماندهٔ مجلد پنجم ←

ابوالفضل بیهقی درباره‌ی ابوالفضل بیهقی

ابوالفضل محمد بن حسین بیهقی (زاده شده در ۳۸۵ ه‍.ق. / ۹۹۵ م/ ۳۷۴ ه.ش. در حارث‌آباد بیهق (سبزوار امروزی) – فوت در ۴۷۰ ه‍.ق. / ۱۰۷۷ م. در غزنین) تاریخ‌نگار و نویسنده ایرانی در دربار غزنوی است. شهرت او برای نگارش کتاب معروف به تاریخ بیهقی است که مهم‌ترین منبع تاریخی در مورد دوران غزنوی به شمار می‌رود.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.