پرش به محتوای اصلی
ابوالفضل بیهقی ابوالفضل بیهقی

باقیماندهٔ مجلد پنجم

بخش ۹

چون ازین سخن فارغ شد، اعیان ری در یکدیگر نگریستند و چنان نمودند که دهشتی‌ و حیرتی سخت بزرگ بدیشان راه نمود و اشارت کردند سوی خطیب شهر -و مردی پیر و فاضل و اسنّ‌ و جهان‌گشته بود- او بر پای خاست و گفت: «زندگانی ملک اسلام دراز باد. اینها در این مجلس بزرگ و این حشمت از حد گذشته، از جواب عاجز شوند و مُحجَم‌ گردند؛ اگر رای عالی بیند، فرمان دهد یکی را از معتمدان درگاه تا بیرون بنشیند و این بندگان آنجا روند که طاهر دبیر آنجا نشیند و جواب دهند.» امیر گفت: «نیک آمد.» و اعیان ری را به خیمهٔ بزرگ آوردند که طاهر دبیر آنجا می‌نشست -و شغل همه بر وی می‌رفت‌ که وی محتشم‌تر بود- و طاهر بیامد، بنشست و پیش وی آمدند این قوم و با یکدیگر نهاده بودند که چه پاسخ دهند.

 طاهر گفت: «سخن خداوند شنودید، جواب چیست؟» گفتند: «زندگانی خواجه عمید دراز باد. همه بندگان سخن بر یک فصل‌ اتّفاق کرده‌ایم و با خطیب‌ بگفته و او آنچه از زبان ما بشنود، با امیر بگوید.» طاهر گفت: «نیکو دیده‌اید. تا سخن دراز نشود، جواب چیست؟»

خطیب گفت: «این اعیان و مقدّمان گروهی‌اند که هرچه ایشان گفتند و نهادند، اگر دو بار هزارهزار درم در شهر و نواحی آن باشد، آن را فرمان‌بردار باشند.

 و می‌گویند قریب سی سال بود تا ایشان در دست دیلمان اسیر بودند و رسوم اسلام مدروس‌ بود که کار ملک از چون فخرالدّوله‌ و صاحب اسمعیل عبّاد به زنی و پسری عاجز افتاد و دستها به خدای -عزَّ وَ جلَّ-، برداشته تا ملک اسلام را، محمود، در دل افکند که اینجا آمد و ایشان را فریاد رسید و از جور و فساد قرامطه‌ و مفسدان برهانید و آن عاجزان را که ما را نمی‌توانستند داشت‌، برکند و از این ولایت دور افگند و ما را خداوندی گماشت‌ عادل و مهربان و ضابط، چون او خود به سعادت بازگشت و تا آن خداوند برفته است، این خداوند هیچ نیاسوده است و نمد اسبش‌ خشک نشده است؛ جهان می‌گشاد و متغلّبان‌ و عاجزان‌ را می‌برانداخت‌، چنانکه اگر این حادثه بزرگ مرگ پدرش نیفتادی، اکنون به بغداد رسیده بودی و دیگر عاجزان و نابکاران را برانداخته و رعایای آن نواحی را فریاد رسیده [و] همچنین حلاوت عدل‌ بچشانیده‌. و تا این غایت که رایت‌ وی به سپاهان بود، معلوم است که اینجا در شهر و نواحی ما حاجبی بود شحنه‌ با سواری دویست، و کسی را از بقایای مفسدان زهره نبود که بجنبیدی که اگر کسی قصد فسادی کردی و اینجا آمدی و شوکتش هزار یا دوهزار یا کمتر و بیشتر بودی تا ده‌هزار، البتّه‌ جوانان و دلیران ما سلاح برداشتندی و به شحنه خداوندی پیوستندی تا شرّ آن مفسدان به پیروزی خدای‌ -عزَّ وَ جلَّ-، کفایت کردندی. و اگر این خداوند تا مصر می‌رفتی، ما را همین شغل می‌بودی‌؛ فرق نشناسیم میان این دو مسافت. و اگر خداوند چون از شغلها که پیش دارد، فارغ گشت -و زود باشد که فارغ گردد، چه پیش همّت بزرگش خطر ندارد- و چنان باشد که به سعادت اینجا بازآید و یا سالاری فرستد، امروز بنده و فرمان‌بردارند، آن روز بنده‌تر و فرمان‌بردارتر باشیم که این نعمت بزرگ را که یافته‌ایم، تا جان در تن ماست، زود زود از دست ندهیم و اگر امروز که نشاط رفتن‌ کرده‌است، تازیانه‌یی اینجا بپای کند، او را فرمان‌بردار باشیم. سخن ما اینست که بگفتیم.» و خطیب روی به قوم کرد و گفت: «این فصل که من گفتم، سخن شما هست؟» همگان گفتند: «هست، بلکه زیاده ازینیم در بندگی.»

طاهر گفت: «جزاکُم اللّهُ خیراً. سخن نیکو گفتید و حقّ بزرگ راعی‌ به جای آوردید.» و برخاست، نزدیک امیر رفت و این جواب بازگفت. امیر سخت شادمانه شد و گفت: «ای طاهر، چون سعادت آید، همه کارها فراخور یکدیگر آید. سخت بخردوار جوابی است و این قوم مستحقّ‌ همه نیکوییها هستند. بگوی تا قاضی و رئیس و خطیب و نقیب علویان‌ و سالار غازیان را خلعتها راست کنند هم اکنون؛ از [آن‌ِ] رئیس و نقیب علویان و قاضی زر و از آن دیگران زراندود، و بپوشانند و پیش‌ آر تا سخن ما بشنوند و پس با مرتبه‌داران‌ از آن سوی شهر گسیل‌شان کن‌ هرچه نیکوتر.»

طاهر برخاست و جائی بنشست و خازنان‌ را بخواند و خلعتها راست کردند.

چون راست شد، نزدیک اعیان ری بازآمد و گفت: «جواب که داده‌بودید، با خداوند بگفتم، سخت خوش و پسندیده آمد و اعیان شما را که بر شغل‌ اند، خلعتی بانام و سزا فرمود. مبارک باد. بسم اللّه‌؛ به جامه‌خانه باید رفت تا بمبارکی پوشیده آید. سیاه‌داران‌ پنج تن را به جامه‌خانه بردند و خلعتها بپوشانیدند. و پس طاهر نزدیک امیر رفت و جمله اعیان ری را پیش آوردند. امیر ایشان را بنواخت و نیکویی گفت و ایشان دعای فراوان کردند و بازگشتند. و مرتبه‌داران، ایشان را سوی شهر بردند، بر جمله‌یی‌ هر چه نیکوتر. و مردم شهر بسیار شادی کردند و بی‌اندازه درم و دینار انداختند و مرتبه‌داران را به نیکوئی و خشنودی بازگردانیدند.

ادامه‌ی باقیماندهٔ مجلد پنجم

  1. بخش ۱۱و چون امیر شهاب الدّوله از دامغان برداشت‌ و به دیهی‌ رسید بر یک‌فرسنگی دامغان که کاریزی بزرگ‌ داشت، آن رکابدار پیش آمد که به فرمان سلطان محمود -رَضِيَ اللّهُ عنه- گسیل کرده آمده‌بود با آن نامه توقیعی‌ بزرگ به احماد خدمت سپاهان و جامه‌خانه و خزائن و آن ملط
  2. بخش ۱۲و مرا که بوالفضلم دو حکایت نادر یاد آمد در اینجا؛ یکی از حدیث [حشمت‌] خواجه بوسهل در دلهای خدمتکاران امیر مسعود که چون او را بدیدند -اگر خواستند و اگر نه- او را بزرگ داشتند؛ که مردان را جهد اندر آن باید کرد تا یک بار وجیه‌ گردند و نامی؛ چون گشتند و شد -و
  3. بخش ۱۳ فضل ربیع روی پنهان کرد و سه سال و چیزی‌ متواری‌ بود، پس به دست مأمون افتاد و آن قصّه دراز است و در اخبار خلفا پیدا. مأمون در حلم و عقل و فضل و مروّت و هرچه بزرگان را بباید از هنرها، یگانه روزگار بود؛ با چندان جفا و قصد زشت که فضل کرده‌بود، گناهش ببخشید و
  4. بخش ۱۴و امّا حدیث ملطّفه‌ها؛ بدان وقت که مأمون به مرو بود و طاهر و هرثمه به در بغداد برادرش محمّد زبیده را درپیچیدند و آن جنگهای صعب می‌رفت و روزگار می‌کشید، از بغداد مقدّمان و بزرگان و اصناف مردم به مأمون تقرّب‌ می‌کردند و ملطّفه‌ها می‌نبشتند. و از مرو نیز گرو
  5. بخش ۱۵امیر شهاب الدّوله -رَضِيَ اللّهُ عنه- چون از دامغان برفت، نامه‌ها فرمود سوی سپاه‌سالار خراسان، غازی حاجب و سوی قضاة و اعیان و رئیس و عمّال‌ که «وی آمد و چنان باید که کارها ساخته باشند و حاجب غازی که اثری بدان نیکویی از وی ظاهر گشته‌است و خدمتی بدان تمامی
  6. بخش ۱۶دیگر روز در صفّه تاج‌ که در میان باغ است، بر تخت نشست و بار داد، باردادنی سخت بشکوه‌. و بسیار غلام ایستاده از کران صفّه تا دور جای و سیاه‌دار‌ان‌ و مرتبه‌دار‌ان بی‌شمار تا درِ باغ و بر صحرا بسیار سوار ایستاده‌. و اولیاء و حشم بیامدند به‌ رسم خدمت‌ و بنشست
  7. بخش ۱۷و در این روزها نامه‌ها رسید از ری که «چون رکاب‌ عالی‌ حرکت کرد، یکی از شاهنشاهیان‌ با بسیار مردم دل‌انگیز، قصد ری کردند تا به فساد مشغول شوند. و مقدّم ایشان که از بقایای آل بویه بود، رسولی فرستاد سوی حسن سلیمان‌ و او اعیان ری را گفت: «چه پاسخ باید داد و چ
  8. بخش ۱۸و هم در این هفته خبر رسید که رسول القادر باللّه‌ -رَضِيَ اللّهُ عنه- نزدیک بیهق رسید و با وی آن کرامت‌ است که خلق یاد ندارند که هیچ پادشاهی را مانند آن بوده‌است. امیر -رَضِيَ اللّهُ عنه- به رسیدن این بشارت تازگی تمام یافت. و فرمود تا استقبال او بسیچیدند س
همه‌ی باقیماندهٔ مجلد پنجم ←

ابوالفضل بیهقی درباره‌ی ابوالفضل بیهقی

ابوالفضل محمد بن حسین بیهقی (زاده شده در ۳۸۵ ه‍.ق. / ۹۹۵ م/ ۳۷۴ ه.ش. در حارث‌آباد بیهق (سبزوار امروزی) – فوت در ۴۷۰ ه‍.ق. / ۱۰۷۷ م. در غزنین) تاریخ‌نگار و نویسنده ایرانی در دربار غزنوی است. شهرت او برای نگارش کتاب معروف به تاریخ بیهقی است که مهم‌ترین منبع تاریخی در مورد دوران غزنوی به شمار می‌رود.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.