پرش به محتوای اصلی
ابوالفضل بیهقی ابوالفضل بیهقی

باقیماندهٔ مجلد پنجم

بخش ۶

ذکرُ ما جَری علی یدي الأمیر مسعود بعد وفاةِ والدِه الأمیر محمود -رضوانُ اللّهِ علیهما- فی مدّةِ مُلکِ أخیه بغزنة إلی أن قبض علیه بتکیناباد و صفا الأمرُ له و الجلوسُ علی سریر الملک بهراة -رحمة اللّه علیهم أجمعین‌-.

در دیگر تواریخ چنین طول و عرض نیست که احوال را آسانتر گرفته‌اند و شمّه‌یی‌ بیش یاد نکرده‌اند. اما من چون این کار پیش گرفتم، می‌خواهم که داد این تاریخ بتمامی بدهم و گرد زوایا و خبایا برگردم تا هیچ چیز از احوال پوشیده نماند و اگر این کتاب دراز شود و خوانندگان را از خواندن ملالت افزاید، طمع دارم‌ به فضل‌ ایشان که مرا از مبرمان‌ نشمرند که هیچ چیز نیست که به خواندن نیرزد که آخر هیچ حکایت از نکته‌یی که به کار آید، خالی نباشد.

و آنچه بر دست امیر مسعود رفت در ری و جبال‌ تا آنگاه که سپاهان‌ بگرفت، تاریخ آن را بر اندازه براندم در بقیّت‌ روزگار پدرش امیر محمود و آن را بابی جداگانه کردم، چنانکه دیدند و خواندند و چون مدّت ملک برادرش امیر محمّد به پایان آمد و وی را به قلعت کوهتیز بنشاندند، چنانکه شرح کردم و جواب نامه‌یی که به امیر مسعود نبشته بودند، بازرسید، فرمود تا به هرات به درگاه حاضر شوند و ایشان بسیچ‌ رفتن کردند، چگونگی آن و به درگاه رسیدن را به جای ماندم‌ که نخست فریضه بود راندن تاریخ مدّت ملک امیر محمّد که در آن مدّت امیر مسعود چه کرد تا آنگاه که از ری به نشابور رسید و از نشابور به هرات که اندرین مدّت بسیار عجایب بوده است و ناچار آن را ببایست‌ نبشت تا شرط تاریخ تمامی به جای آید. اکنون پیش گرفتم، آنچه امیر مسعود -رَضِيَ اللّهُ عنه- کرد و بر دست وی برفت از کارها در آن مدّت که پدرش امیر محمود گذشته شد و برادرش امیر محمّد به غزنین آمد و بر تخت ملک نشست تا آنگاه که او را به تگیناباد فروگرفتند تا همه مقرّر گردد و چون ازین فارغ شوم، آنگاه به سر آن باز شوم‌ که لشکر از تگیناباد سوی هراة بر چه جمله‌ بازرفتند و حاجب بر اثر ایشان و چون به هراة رسیدند، چه رفت و کار امیر محمّد به کجا رسید آنگاه که وی را از قلعت تگیناباد به قلعت مندیش‌ برد بگتگین حاجب و به کوتوال سپرد و بازگشت.

امیر مسعود به سپاهان بود و قصد داشت که سپاه‌سالار تاش فرّاش را آنجا یله کند و بر جانب همدان و جبال رود و فرّاشان سرای‌پرده بیرون برده بودند و در آن هفته بخواست رفت‌. روز [سه‌]شنبه ده روز مانده بود از جمادی الاولی سنه إحدی و عشرین و أربعمائه‌، ناگاه خبر رسید که پدرش امیر محمود -رَضِيَ اللّه عنه- گذشته شد و حاجب بزرگ، علی قریب در پیش کار است و در وقت سواران مسرع رفتند به گوزگانان تا امیر محمّد بزودی بیاید و بر تخت ملک نشیند. چون امیر -رَضِيَ اللّهُ عنه- برین حالها واقف گشت، تحیّری‌ سخت بزرگ در وی پیدا آمد و این تدبیرها که در پیش داشت، همه بر وی تباه شد.

از خواجه طاهر دبیر شنودم، پس از آنکه امیر مسعود از هراة به بلخ آمد و کارها یکرویه‌ گشت، گفت «چون این خبرها به سپاهان برسید، امیر مسعود چاشتگاه‌ این روز مرا بخواند و خالی کرد و گفت: «پدرم گذشته شد و برادرم را به تخت ملک خواندند.»

گفتم: «خداوند را بقا باد.» پس ملطّفه‌ خود به من انداخت، گفت: «بخوان.» باز کردم؛ خط عمّتش‌ بود، حرّه ختّلی‌؛ نبشته بود که: «خداوند ما، سلطان محمود، نماز دیگر روز پنجشنبه هفت روز مانده بود از ربیع الآخر گذشته شد -رَحِمَه اللّهُ- و روز بندگان پایان آمد و من با همه حرم‌ بجملگی بر قلعت غزنین می‌باشیم و پس، فردا مرگ او را آشکارا کنیم. و نماز خفتن‌، آن پادشاه را به باغ پیروزی‌ دفن کردند و ما همه در حسرت دیدار وی ماندیم که هفته‌یی‌ بود تا که ندیده بودیم. و کارها همه بر حاجب علی می‌رود و پس از دفن، سواران مسرع رفتند هم در شب به گوزگانان تا برادر محمّد بزودی اینجا آید و بر تخت ملک نشیند و عمّه‌ت‌ به حکم شفقت که دارد بر امیر فرزند هم در این شب به خطّ خویش ملطّفه‌یی نبشت و فرمود تا سبک‌تر دو رکابدار را که آمده‌اند پیش ازین به چند مهم‌ نزدیک امیر، نامزد کنند تا پوشیده‌ با این ملطّفه از غزنین بروند و بزودی به جایگاه‌ رسند. و امیر داند که از برادر این کار بزرگ‌ برنیاید و این خاندان را دشمنان بسیارند و ما عورات‌ و خزائن‌ به صحرا افتادیم‌. باید که این کار بزودی به دست گیرد که ولی عهد پدر است و مشغول نشود بدان ولایت که گرفته است و دیگر ولایت بتوان گرفت که آن کارها که تا اکنون می‌رفت بیشتر به حشمت‌ پدر بود و چون خبر مرگ وی آشکارا گردد، کارها از لونی دیگر گردد و اصل غزنین است و آنگاه خراسان و دیگر همه فرع است تا آنچه نبشتم، نیکو اندیشه کند و سخت بتعجیل بسیج آمدن کند تا این تخت ملک و ما ضایع نمانیم و بزودی قاصدان‌ را بازگرداند که عمّه‌ت چشم به راه دارد و هر چه اینجا رود، سوی وی نبشته می‌آید.»

ادامه‌ی باقیماندهٔ مجلد پنجم

  1. بخش ۸و پس از گسیل کردن رسول امیر از سپاهان حرکت کرد با نشاط و نصرت، پنج روز باقی مانده بود از جمادی الاخری‌ بر طرف ری؛ چون به شهر ری رسید، مردمان آنجا خبر یافته بودند و تکلّفی‌ کرده و شهر را آذین‌ بسته بودند، آذینی از حدّ و اندازه گذشته‌. امّا وی بر کران شهر ک
  2. بخش ۹چون ازین سخن فارغ شد، اعیان ری در یکدیگر نگریستند و چنان نمودند که دهشتی‌ و حیرتی سخت بزرگ بدیشان راه نمود و اشارت کردند سوی خطیب شهر -و مردی پیر و فاضل و اسنّ‌ و جهان‌گشته بود- او بر پای خاست و گفت: «زندگانی ملک اسلام دراز باد. اینها در این مجلس بزرگ و ا
  3. بخش ۱۰و دیگر روز چون بار بگسست‌ -و اعیان ری بجمله آمده‌بودند به خدمت با این مقدّمان و افزون از ده‌هزار زن و مرد به نظاره ایستاده‌- اعیان را به نیم‌ترک‌ بنشاندند و امیر -رَضِيَ اللّهُ عنه-، حسن سلیمان را که او از بزرگان امیران‌ جبال هراة بود بخواند و بنواخت و گف
  4. بخش ۱۱و چون امیر شهاب الدّوله از دامغان برداشت‌ و به دیهی‌ رسید بر یک‌فرسنگی دامغان که کاریزی بزرگ‌ داشت، آن رکابدار پیش آمد که به فرمان سلطان محمود -رَضِيَ اللّهُ عنه- گسیل کرده آمده‌بود با آن نامه توقیعی‌ بزرگ به احماد خدمت سپاهان و جامه‌خانه و خزائن و آن ملط
  5. بخش ۱۲و مرا که بوالفضلم دو حکایت نادر یاد آمد در اینجا؛ یکی از حدیث [حشمت‌] خواجه بوسهل در دلهای خدمتکاران امیر مسعود که چون او را بدیدند -اگر خواستند و اگر نه- او را بزرگ داشتند؛ که مردان را جهد اندر آن باید کرد تا یک بار وجیه‌ گردند و نامی؛ چون گشتند و شد -و
  6. بخش ۱۳ فضل ربیع روی پنهان کرد و سه سال و چیزی‌ متواری‌ بود، پس به دست مأمون افتاد و آن قصّه دراز است و در اخبار خلفا پیدا. مأمون در حلم و عقل و فضل و مروّت و هرچه بزرگان را بباید از هنرها، یگانه روزگار بود؛ با چندان جفا و قصد زشت که فضل کرده‌بود، گناهش ببخشید و
  7. بخش ۱۴و امّا حدیث ملطّفه‌ها؛ بدان وقت که مأمون به مرو بود و طاهر و هرثمه به در بغداد برادرش محمّد زبیده را درپیچیدند و آن جنگهای صعب می‌رفت و روزگار می‌کشید، از بغداد مقدّمان و بزرگان و اصناف مردم به مأمون تقرّب‌ می‌کردند و ملطّفه‌ها می‌نبشتند. و از مرو نیز گرو
  8. بخش ۱۵امیر شهاب الدّوله -رَضِيَ اللّهُ عنه- چون از دامغان برفت، نامه‌ها فرمود سوی سپاه‌سالار خراسان، غازی حاجب و سوی قضاة و اعیان و رئیس و عمّال‌ که «وی آمد و چنان باید که کارها ساخته باشند و حاجب غازی که اثری بدان نیکویی از وی ظاهر گشته‌است و خدمتی بدان تمامی
همه‌ی باقیماندهٔ مجلد پنجم ←

ابوالفضل بیهقی درباره‌ی ابوالفضل بیهقی

ابوالفضل محمد بن حسین بیهقی (زاده شده در ۳۸۵ ه‍.ق. / ۹۹۵ م/ ۳۷۴ ه.ش. در حارث‌آباد بیهق (سبزوار امروزی) – فوت در ۴۷۰ ه‍.ق. / ۱۰۷۷ م. در غزنین) تاریخ‌نگار و نویسنده ایرانی در دربار غزنوی است. شهرت او برای نگارش کتاب معروف به تاریخ بیهقی است که مهم‌ترین منبع تاریخی در مورد دوران غزنوی به شمار می‌رود.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.