پرش به محتوای اصلی
ملک‌الشعرا بهار ملک‌الشعرا بهار

قصاید

شمارهٔ ۱۸۸ - پیری

زد پنجه وپنج پنجه‌ام برتن

زین پنجهٔ عظیم رنجه گشتم من

یاربم نکرد زور سرپنجه

با پنجه روزگار مردافکن

شد لاشهٔ عمر پیر و فرسوده

وبن کرهٔ بخت همچنان توسن

خندان خندان جوانیم دزدید

خردک خردک‌، زمانهٔ رهزن

گریان گشتم ز پیری و خندید

بر گریهٔ من ستارهٔ ریمن

برخاست جوانی از برم گریان

پیری ببرم طپید چشمک‌زن

آن یک به هزار نعمت آماده

این یک به‌هزار نکبت آبستن

آن رفت و نهاد بیم باد افراه

این آمد و برد امید پاداشن

از پای فتادم و نیاسودند

یک ‌لحظه ز تاختن‌، دی و بهمن

ایام نهفت آب و رنگم را

در نقش و نگار سایه و روشن

مویم به مثال صبح روشن شد

روزم به مثابه شب ادکن

هیهات‌، جوانیا کجا رفتی

بازآکه شویم دست در گردن

داد تو ندادم آن همایون روز

کز فیض تو بود ساحتم گلشن

بودم سرمست قوت بازو

چو بر لب هیرمند، روبین‌تن

نه لابهٔ رستمم در آن مستی

بنمودی ره نه پند پشیوتن

ناگاه زکید زال گردون‌، زد

پیری تیری به چشمم از آهن

اینک منم اوفتاده در دامی

کز وی نرهد به مکر و فن ذی‌فن

هر روز کسالتی شود پیدا

هر لحظه نقاهتی شود ملعن

یکسو رده بسته شش نر و ماده

چون کره‌ خران‌ چمون‌ و خرگردن

یوحا صفتان که لقمه‌ای سازند

بر سفره اگر نهی کُه قارن

وز سوی دگر به غر و غر بانو

در کار برنج و گندم و روغن

درمانده‌ شوم‌ به ‌بلده‌ای کانجاست

الکاسب او خدای را دشمن ‌

ور نام پسر نهی حبیب‌الله

تصحیف شود خبیث و اهریمن

افتاده به جلد ملک دزدی چند

همچون شیشه به جلد جوزاکن‌

در عرضهٔ ‌خرد به نرخ ارزن‌، سیم

در بیع دهد به نرخ سیم، ارزن

جوسنگ ترازوبش کم از خردل

خروار قپانش کم ز پنجه من

ناخوانده کتب ز هیچ باب الا

در ییش پدر فصول مکر و فن

نه از در بزم و بذله و جوشش

نه از در رزم و نیزه و جوشن

نه جان کس از زبانشان مأمون

نه عرض کس از فسادشان ایمن

افشانده نمک به خشک ریش ما

یک طایفه خشک‌مغزتر دامن

نگرفته ز هیچ وقعتی عبرت

ننهاده به هیچ سنتی گردن

خیزند به دعوی و کنند اصرار

برگفته ناصواب و نامتقن

از دفتر حکمت ‌و ادب رفته است

وافتاده به دست مردم برزن

مقیاس تمیز خائن از خادم

میزان عیار عاقل ازکودن

طاعت نبرد ز اوستا شاگرد

حرمت ‌ننهد به ‌روستم ‌بیژن

روزی که جوان و نامجو بودم

پیران بودند قبله میهن

و امروز که پیر گشته‌ام گویند

پیری به زمانه نیست مستحسن

ای پیر مرنج کاین جوانان نیز

تازند دواسبه سوی این معدن

بی‌پیر مباد کشور دارا

بی‌پیر مباد ملکت بهمن

خوبست که ‌خردسالگان زین پس

ندهند دگر به سالخوردی تن

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۱۹۰ - تغزلگه فریضهٔ شام آن چراغ ترکستان
  2. شمارهٔ ۱۹۱ - لوح عبرتکبر و سرکشی تا چند ای سلالهٔ انسان
  3. شمارهٔ ۱۹۲ - دین و دولتمژده‌ که بگرفت جای از بر تخت کیان
  4. شمارهٔ ۱۹۳ - جزر و مد سعادتخواندیم در دفاتر و کردیم امتحان
  5. شمارهٔ ۱۹۴ - سردسیر درکهچون اوج گرفت مهر از سرطان
  6. شمارهٔ ۱۹۵ - دندان طمعدندان طمع کن که شود درد تو درمان
  7. شمارهٔ ۱۹۶ - زیان تازیانروزی رسد که آید پیکی ز هندوان
  8. شمارهٔ ۱۹۷ - نالهٔ بهار در زنداندردا که دور کرد مرا چرخ بی‌امان
همه‌ی قصاید ←

ملک‌الشعرا بهار درباره‌ی ملک‌الشعرا بهار

محمدتقی بهار ملقب به ملک‌الشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامه‌نگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملک‌الشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملک‌الشعرای دربار مظفرالدین‌شاه شد. او شش دوره نم...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.