پرش به محتوای اصلی
عطار عطار

درتعصب گوید

حکایت عمر که می‌خواست خلافت را بفروشد

چون عمر پیش اویس آمد به جوش

گفت افکندم خلافت در فروش

این خلافت گر خریداری بود

می‌فروشم گر به دیناری بود

چون اویس این حرف بشنید از عمر

گفت تو بگذار و فارغ در گذر

تو بیفکن، هرک راباید، ز راه

باز برگیرد شود در پیشگاه

چون خلافت خواست افکندن امیر

آن زمان برخاست از یاران نفیر

جمله گفتندش مکن ای پیشوا

خلق را سرگشته از بهر خدا

عهدهٔ در گردنت صدیق کرد

آن نه بر عمیا که بر تحقیق کرد

گر تو می‌پیچی سر از فرمان او

این زمان از تو برنجد جان او

چون شنید این حجت محکم عمر

کار ازین حجت برو شد سخت تر

ادامه‌ی درتعصب گوید

  1. حکایت گفتن مرتضی اسرار خویش را با چاه و پر خون شدن چاهمصطفا جایی فرود آمد به راه
  2. حکایت چوب خوردن بلالخورد بر یک جایگه روزی بلال
  3. حکایت رفتن مصطفی بسوی غار و خفتن علی در بسترشگر علی بود و اگر صدیق بود
  4. سخنی از رابعهزو یکی پرسید کای صاحب قبول
  5. درخواست پیغمبر (ص) از پروردگار که کار امتش را به او سپاردسید عالم بخواست از کردگار
همه‌ی درتعصب گوید ←

عطار درباره‌ی عطار

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار می‌رود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبه‌ای بالا برخورد...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.