پرش به محتوای اصلی
عطار عطار

دفتر اول

بخش ۶۲ - رفتن ابلیس به تلبیس در بهشت در دهان مار از جهت مکر کردن با آدم علیه افضل الصّلوات و اکمل التحیات

چو شد شیطان سوی جنّت ابا مار

درون آن دهن او ماند بیمار

تفرّج کرد همچون اوّلین او

ز بهر جان آدم در کمین او

بُد از ملعونی و ناپاکی خویش

نظر انداخته اندر پس و پیش

چنان پیدا شده با عقل و با هوش

زبان دربسته و او گشته خاموش

ز خاموشی نظر میکرد آدم

دگر با خویش میآمد دمادم

چنان میخواست آن ملعون غدّار

که آدم را کند ز آنجاه آوار

بهر چاره که او هر ساعت آنجا

عجائب مهرههائی باخت آنجا

که تا فرصت بآدم او بیابد

پس آنگاهی سوی آدم شتابد

چنان گردان شده باوی عجب یار

که بُد ابلیس اندر رنج و تیمار

بدش آدم چو شاهی خوش نشسته

نظر میکرد مر ابلیس خسته

که آدم عزّ و قرب لامکان داشت

سراز رفعت باوج آسمان داشت

ز رفعت نور محض و جان جان بود

که جنّات اندرو کلّی نهان بود

بصورت بود آدم نور عالم

بدو ریزان شده فیض دمادم

چنان از بود او جنّت پرانوار

بد اینجا از نمود فعل جبّار

که حوران و قصوران نور او بود

تو گوئی سر بسر منشور او بود

چو ابلیس آن همه رفعت عیان دید

ز خشم خویشتن آتش روان دید

چنانش آتش از غیرت فنا کرد

که جانش گشت اینجاگاه پردرد

زبان بگشاد آنجاگه بزاری

بگفت ابلیس اگر تو هوشیاری

بخود چیزی تو نتوانی بکردن

بجز اندوه و رنج و غصّه خوردن

نمودی هست اینجا دیدهٔ تو

که اندر عشق صاحب دیدهٔ تو

بزاری پیش حق آنجا بزارید

بس آب حسرت ازدیده ببارید

که یارب می تو دانی راز آدم

بدزدی آمدم اینجا در این دم

که یارب می تو دانی راز جانم

بدزدی آمدم اینجا نهانم

تو دانی و کسی اینجا نداند

که همچون تو نمود توبداند

ز احوال منی آگاه یارب

که در اندوه و رنج و محنت و تب

شب و روزم ز دردت دور مانده

میان لعنتم مهجور مانده

تو راندی مر مرا اینجا که آورد

که من هستم ترا من صاحب درد

ز درد من هم آگاهی نداری

چو دائم عزّت و شاهی نداری

ز درد من تو داری آگهی بس

در این محنت مرا فریادی رس

زمانی مر مرا مگذار اینجا

که آدم یافتم اینجای تنها

بتو یک حاجتی دارم نهانی

که راز و حاجتم ای جان تو دانی

مرا حاجت بدرگاهت چنانست

که در عالم نمود من عیانست

مرا این حاجتست اینجا و بگذار

که تا آدم کنی زینجای آواز

چو طوق تست اندر گردن من

نظر کن اندر این غم خوردن من

مرا رسوا مکن چون بار دیگر

بعجز من تو ای ستاربنگر

رها کن تا برم آدم من از راه

دراندازم ورا زین عزّت و جاه

رها کن تا ز راهش افکنم من

نمود قول او را بشکنم من

رها کن تا قضای تو ببیند

در این شادی بلای تو ببیند

رها کن تا برون آرم ز جنّات

ببیند نیستی جمله ذرّات

تو میدانی که من راز تو دانم

که اسرار تو و شان تو دانم

ادامه‌ی دفتر اول

  1. بخش ۶۴ - در بلای عشق کشیدن و لقای دوست دیدن فرمایدبلای عشق قربت برکشیدم
  2. بخش ۶۵ - در طلب دوست و اعیان کل و گنج حققی یافتن و اسرار امیرالمؤمنین علی کرّم اللّه وجهه در جاة گفتن فرمایدطلب کن گر بدیدی تو در اینجا
  3. بخش ۶۶ - در پردههای اسرار نی فرمایدچه میگوئی همی گوید که بشتاب
  4. بخش ۶۷ - در اسرارِ نفس مردم و نمود عشق بهر نوع فرمایدنفس با من همی گوید نهانی
  5. بخش ۶۸ - سؤال کردن امیرالمؤمنین و امام المتّقین اسداللّه الغالب علی ابن ابی طالب علیه السّلام و جواب دادن نی در اسرارها فرمایدز من پرسید حیدر کیستی تو
  6. بخش ۶۹ - در مکر کردن شیطان آدم را در خوردن گندم و ناپدید شدن شیطان و گندم خوردن حضرت آدم علیه السّلام و الصلاة فرمایداز آن تلبیس چون شیطان نهان شد
  7. بخش ۷۰ - در عریانی و بی روئی آدم علیه السّلام گوید و ملامت کردن حضرت جبرئیل علیه السلام مر او را در خوردن گندم فرمایدبحالی جبرئیل آمد ز داور
  8. بخش ۷۱ - در عتاب کردن حضرت آفریدگار عزّ شأنه با آدم در گندم خوردن و عاجز شدن آدم در گناه و مقرّ شدن و توبه کردن فرمایدندا آمد زحضرت ناگهانی
همه‌ی دفتر اول ←

عطار درباره‌ی عطار

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار می‌رود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبه‌ای بالا برخورد...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.