پرش به محتوای اصلی
عطار عطار

بخش هشتم

(۲) حکایت ابلیس و زاری کردن او

براه بادیه گفت آن یگانه

دو جوی آب سیه دیدم روانه

شدم بر پی روان تا آن چه آبست

که چندینیش در رفتن شتابست

بآخر چون بر سنگی رسیدم

بخاک ابلیس را افتاده دیدم

دو چشمش چون دو ابر خون فشان بود

زهر چشمیش جوئی خون روان بود

چو باران می‌گریست و زار می‌گفت

پیاپی این سخن همواره می‌گفت

که این قصّه نه زان روی چو ماهست

ولی رنگ گلیم من سیاهست

نمی‌خواهند طاعت کردن من

نهند آنگه گنه بر گردن من

چنین کاری کرا افتاد هرگز

ندارد مثل این کس یاد هرگز

ادامه‌ی بخش هشتم

  1. (۴) حکایت سلطان محمود با ایازنشسته بود ایاز و شاه پیروز
  2. (۵) حکایت پسر صاحب جمال و عاشق شوریده حالیکی صاحب جمال دلستان بود
  3. (۶) حکایت سلطان محمود و ایاز در حالت وفاتدر آن ساعت که محمودِ جهاندار
  4. (۷) حکایت آن دزد که دستش بریدندببریدند دزدی را مگر دست
  5. (۸) حکایت ماه و رشک او برخورشیدتو نشنیدی که پرسیدند از ماه
  6. (۹) سؤال کردن مردی از مجنونرفیقی گفت با مجنون گمراه
  7. (۱۰) حکایت ابلیسکسی پرسید از ابلیس کای شوم
  8. (۱۱) حکایت سلطان محمود و آرزو خواستن بزرگانبزرگانی که سر در چرخ سودند
همه‌ی بخش هشتم ←

عطار درباره‌ی عطار

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار می‌رود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبه‌ای بالا برخورد...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.