پرش به محتوای اصلی
عطار عطار

بخش دوازدهم

(۲) حکایت سنگ و کلوخ

مگر سنگ و کلوخی بود در راه

بدریائی در افتادند ناگاه

بزاری سنگ گفتا غرقه گشتم

کنون با قعر گویم سرگذشتم

ولیکن آن کلوخ از خود فنا شد

ندانم تا کجا رفت و کجا شد

کلوخ بی زبان آواز برداشت

شنود آوازِ او هر کو خبر داشت

که از من در دو عالم من نماندست

وجودم یک سر سوزن نماندست

ز من نه جان و نه تن می‌توان دید

همه دریاست، روشن می‌توان دید

اگر همرنگ دریا گردی امروز

شوی در وی تو هم دُرّ شب افروز

ولیکن تا تو خواهی بود خود را

نخواهی یافت جان را و خرد را

ادامه‌ی بخش دوازدهم

  1. (۴) حکایت شوریده دل بر سر گوریکی شوریدهٔ می‌شد سحرگاه
  2. (۵) حکایت دیوانه که رازی با حق گفتیکی دیوانهٔ کو بود در بند
  3. (۶) حکایت سلطان ملکشاه با پاسبانشبی برفی عظیم افتاد در راه
  4. (۷) حکایت شیخ ابوسعید با معشوق خویشفرستادست شیخ مهنه سه چیز
  5. (۸) حکایت ایاز با سلطانایاز سیمبر در خواب خوش بود
  6. (۹) حکایت ماه و شوق او با آفتابقمر گفتا که من در عشق خورشید
  7. (۱۰) حکایت بایزید با آن مرد سائل که او را در خواب دیدشبی در خواب دید آن مرد بیدار
  8. (۱۱) سؤال آن درویش از شبلییکی پرسید از شبلی که در راه
همه‌ی بخش دوازدهم ←

عطار درباره‌ی عطار

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار می‌رود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبه‌ای بالا برخورد...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.