پرش به محتوای اصلی
عطار عطار

بخش دوازدهم

(۵) حکایت دیوانه که رازی با حق گفت

یکی دیوانهٔ کو بود در بند

بلب می‌گفت رازی با خداوند

یکی بر لب نهادش گوش حالی

که تا واقف شود زان سرِّ عالی

بحق می‌گفت: این دیوانهٔ تو

که بود او مدّتی هم خانهٔ تو

چو در خانه نگنجیدی تو با او

که در خانه تو می‌بایست یا او

بحکم تو کنون زین خانه رفتم

چو توهستی من دیوانه رفتم

درین مذهب که جز این هیچ ره نیست

بترکه ما و من شرک و گنه نیست

برون آ ای پسر زین خانهٔ تنگ

که بار تو گرانست و خرت لنگ

ازینجا رخت سوی لامکان کش

بُراق عشق را در زیرِ ران کش

که بار عشق را جان بارگیرست

ولی میدان خلدش ناگزیرست

ملازم باش این در راه که ناگاه

بقرب خویشتن خاصت کند شاه

حضور تست اصل تو و گر هیچ

حضور تو همی باید دگر هیچ

اگر تو حاضر درگاه گردی

ز مقبولان قرب شاه گردی

ادامه‌ی بخش دوازدهم

  1. (۷) حکایت شیخ ابوسعید با معشوق خویشفرستادست شیخ مهنه سه چیز
  2. (۸) حکایت ایاز با سلطانایاز سیمبر در خواب خوش بود
  3. (۹) حکایت ماه و شوق او با آفتابقمر گفتا که من در عشق خورشید
  4. (۱۰) حکایت بایزید با آن مرد سائل که او را در خواب دیدشبی در خواب دید آن مرد بیدار
  5. (۱۱) سؤال آن درویش از شبلییکی پرسید از شبلی که در راه
  6. (۱۲) حکایت ابراهیم ادهممگر می‌رفت ابراهیم ادهم
همه‌ی بخش دوازدهم ←

عطار درباره‌ی عطار

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار می‌رود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبه‌ای بالا برخورد...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.