پرش به محتوای اصلی
عطار عطار

بخش دوازدهم

(۸) حکایت ایاز با سلطان

ایاز سیمبر در خواب خوش بود

دلش چون دیده یک ساعت بیاسود

ببالین آمدش محمودِ غازی

که بود اندر سر او سرفرازی

ز خواب خوش نکردش هیچ بیدار

هزارش بوسه زد بر هر دو رخسار

چو فارغ شد ز کار بوسه آن شاه

همی مالید پایش تا سحرگاه

بآخر چون زخواب خوش درآمد

ز شرم شاه چون آتش برآمد

چو شاهش دید گفت ای حسنت افزون

چو تو باز آمدی من رفتم اکنون

دران ساعت که تو بیخویش بودی

زهر وصفت که گویم بیش بودی

دران ساعت که دیدم جان فزایت

نبودی تو که من بودم بجایت

چو با خویش آمدی محبوب گم شد

چو تو طالب شدی مطلوب گم شد

مباش ای دوست تا محبوب باشی

که گر باشی بخود محجوب باشی

ز خود بگذر که بی خود جمله مائی

چو بیخود خوش تری با خود چرائی

چو معدومی همه موجود باشی

چو بر هیچی همه محمود باشی

همی تا با خودی از تو نگویند

ولی تا بیخودی جز تو نجویند

ادامه‌ی بخش دوازدهم

  1. (۱۰) حکایت بایزید با آن مرد سائل که او را در خواب دیدشبی در خواب دید آن مرد بیدار
  2. (۱۱) سؤال آن درویش از شبلییکی پرسید از شبلی که در راه
  3. (۱۲) حکایت ابراهیم ادهممگر می‌رفت ابراهیم ادهم
همه‌ی بخش دوازدهم ←

عطار درباره‌ی عطار

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار می‌رود و بنا به نظر عارفان در زمینهٔ عرفانی از مرتبه‌ای بالا برخورد...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.