پرش به محتوای اصلی
عسجدی عسجدی

اشعار باقیمانده

شمارهٔ ۹۵ - قطعه هزلیه

چو کودک سر فرود آرد به حجره بر سر حمدان

چنان گردد که پندارم سماروغ است یا جله

درآویزم حمایل‌وار یکسر خویشتن را زو

به گرد گردن و پشتش کنم آغوش چون بخله

همی‌چینم همی‌کوشم به دندان با زنخدانش

همی‌پیچد غلام از رنج و با او می‌زنم کله

فراز گنبد سیمینش بنشینم به کام دل

ز زر و سیم گنبد را به کام او دهم غله

بجنبانم قلم چندان در آن دو گنبد سیمین

که سیماب از سر حمدان فرو ریزد در آن شوله

برافشانم خدو آلوده چله در شکاف او

چو پستان مادر اندر کام بچه خرد در چله

چو آید زو برون حمدان بدان ماند سر سرخش

که از بینی سقلابی فرود آید همی خله

نه دام اما مدام سرخ پر کرده صراحی‌ها

نه تله بلکه حجره خوش بساط او کنده با پله

عسجدی درباره‌ی عسجدی

عبدالعزیز پسر منصور مشهور به عَسجَدی مروزی شاعر ایرانی است که در اواخر سدهٔ چهارم و اوایل سدهٔ پنجم هجری می‌زیست. وی از شاعران دربار سلطان محمود غزنوی بود. گمان برده می‌شود که وی پس از مرگ سلطان محمود در دربار پسر وی سلطان مسعود غزنوی و همچنین پس از وی در دبار سلطان مودود غزنوی پسر سلطان مسعود نیز شاعری می‌کرد. وی در...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.