پرش به محتوای اصلی
انوری انوری

قصاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۶ - در تهنیت عید و مدح مجدالدین ابوالحسن عمرانی

جشن عید اندرین همایون جای

که بهشتی است در جهان خدای

فرخ و خرم و همایون باد

بر خداوند این همایون جای

مجد دین بوالحسن که طیره کند

چرخ و خورشید را به قدر و به رای

آنکه با عدل او نمی‌گوید

سخن کاه طبع کاه ربای

وانکه با فر او نمی‌فکند

سایه بر کار خویش فر همای

قدر او را سپهر پای سپر

حزم او را زمانه دست‌گزای

پیش جاهش سر فلک در پیش

پیش حلمش دل زمین دروای

کرمش عفوبخش و عذرپذیر

قلمش فتنه‌بند و قلعه‌گشای

در هوای اصابت رایش

آفتاب سپهر ذره‌نمای

در کمیت سیاست کینش

پشه‌ای ز انتقام پیل‌ربای

رعد را ابر گفته پیش کفش

وقت این لاف نیست هرزه ملای

موج را بحر گفته پیش دلش

روز این عرض نیست ژاژ مخای

ذهن او خامه‌ایست غیب‌نگار

کلک او ناطقیست وحی سرای

ای بر اشراف دهر فرمان ده

وی بر ابنای عصر بارخدای

زور عزم تو آسمان قدرت

گل قهر تو آفتاب‌اندای

با کفت حرص را فرو رفته

هر زمانی به گنج دیگر پای

همه عالم عیال جود تواند

وای اگر جود تو نبودی وای

باس تو آتشی است حادثه‌سوز

امن تو صیقلیست فتنه‌زدای

حرمی چون در سرای تو نیست

ایمنی را درین سپنج‌سرای

نیز تبدیل روز و شب نبود

گر تو گویی زمانه را که بپای

دی به رجعت شود به فردا باز

گر اشارت کنی که باز پس آی

گر خیالت نیامدی در خواب

کس ندیدیت در جهان همتای

عقبت نیست زانکه هست عقیم

از نظیر تو چرخ نادره زای

ای صمیم کفت بخیل نکوه

وی صریر دلت دخیل ستای

نعمت آلوده بیش نیست جهان

دامن همتت بدو مالای

زنگ پالودهٔ سر کویست

امتحانش کن و فرو پالای

دست فرسود جود تو شده گیر

تر و خشک جهان جان‌فرسای

ای اثرهای تو ثناگستر

وی هنرهای تو مدیح‌آرای

گر حسودت بسی است عاجز نیست

اژدها از جواب مارافسای

چون بود دولت تو روزافزون

چه زیان از حسود کارافزای

آب جاه تو روشن است از سر

خصم را گو که باد می‌پیمای

گرچه در عشرتند مشتی لوم

وز چه در اطلسند چند گدای

چه بزرگی بود در آن نه‌نه‌اند

هم در آن آشیان و ماوی جای

بلبلان نیز در سماع و سرود

هدهدان نیز با کلاه و قبای

پدران را ندیده‌اند آخر

این گدازادگان یافه درای

وز پی کاروان جاه شما

از پی نان و جامه ناپروای

آن یکی گه نفیر گرد نفر

وان دگر گه رسیل بانگ درای

چه شد اکنون که در لغتهاشان

آسمان شد سما و ماهش آی

به شب و روزشان سپار که نیست

زین نکوتر دو پوستین پیرای

این یکی شرزه‌ایست خیره شکر

وان دگر گُرزه‌ایست هرزه‌گرای

زین سپس بر سپهر گردن‌کش

پس از این با زمانه پهلوسای

تا ز گردش فلک نیاساید

در نعیم جهان همی آسای

مجلس عشرتت به هو یاهو

گریهٔ دشمنت به هایاهای

طبل بدخواه تو به زیر گلیم

وز ندامت ندیم ناله چو نای

هست فرمانت بر زمانه روان

هرچه رایت بود همی فرمای

ادامه‌ی قصاید

  1. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۸ - در مذمت شعر و شاعری و فضیلت علم و حکمتای برادر بشنوی رمزی ز شعر و شاعری
  2. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۹ - در مدح دستور جلال‌الدین عمرای چو عقل اول از آلایش نقصان بری
  3. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۰ - در مدح صدر معظم فخرالدین محمدبن ابراهیم سریحکم یزدان اقتضا آن کرده بودست از سری
  4. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۱ - در صفت بزم و مدح ملک اعظم عماد الدین فیروزشاه و دستور بزرگحبذا بزمی کزو هردم دگرگون زیوری
  5. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۲ - مدح خاقان اعظم رکن‌الدین قلج طفغاج خانای ترا گشته مسخر حشم دیو و پری
  6. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۳ - سوگندنامه‌ای که انوری در نفی هجو قبة اسلام بلخ گفته و اکابر بلخ را مدح کردهای مسلمانان فغان از دور چرخ چنبری
  7. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۴ - در مدح صدر اجل خواجه مجیرالدین محمدزهی کلک تو اندر چشم دولت کحل بیداری
  8. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۵ - در مدح سلطان اعظم سنجربن ملکشاهای ز تیغ تو در سرافرازی
همه‌ی قصاید ←

انوری درباره‌ی انوری

اوحدالدین محمد ابن محمد (یا ابن اسحاق) شاعر و دانشمند ایرانی قرن ششم هجری است. وی از بسیاری از معلومات متداول زمان خود از قبیل منطق، موسیقی، ریاضی و نجوم بهره داشت. ابتدا مداح سلطان سنجر بود و پس از مرگ او و استیلای ترکان غز بر خراسان به ستایش امرا و سفرای بلاد مختلف مشغول شد، ولی در اواخر عمر زهد پیشه کرد و از ملازمت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.