پرش به محتوای اصلی
انوری انوری

قصاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۶ - در مدح ناصرالدین طاهربن مظفر

صاحب روزگار و صدر زمین

نصرت کردگار ناصر دین

طاهربن المظفر آنکه ظفر

هست در کلک و خاتمش تضمین

آنکه بی‌داغ طاعتش تقدیر

ناید از آسمان به هیچ زمین

وانکه بی‌مهر خازنش در خاک

ننهد آفتاب هیچ دفین

قدرش را بر سپهر تکیه زند

قاب قوسین را دهد تزیین

ور قلم در جهان کشد قهرش

بارز کون را کند ترقین

رای او چون در انتظام شود

دختر نعش را کند پروین

نهی او چون در اعتراض آید

حدثان را قفا کند ز جبین

بشکند امتداد انعامش

به موازین قسط بر شاهین

آسمان چون نگینش پیروزه‌ست

دهر از آن آمدش به زیر نگین

گر عنان فلک فرو گیرد

به خط استوا در افتد چین

ور زمام زمانه باز کشد

شبش از روز بگسلد در حین

هر کجا حلم او گذارد پی

پی کند شعلهای آتش کین

هر کجا امن او کشد باره

نکشد بار قفلها زرفین

باس او دست چون دراز کند

دست یابد تذرو بر شاهین

ای ترا حکم بر زمین و زمان

وی ترا امر بر شهور و سنین

از یسار تو دهر برده یسار

به یمین تو چرخ خورده یمین

بر در کبریای تو شب و روز

اشهب روز و ادهم شب زین

نوک کلک تو رازدار قضا

نوز ظن تو رهنمای یقین

طوق و داغ ترا نماز برند

فلک از گردن و جهان ز سرین

آسمان را زبان کلک تو داد

در مقادیر کارها تلقین

آفتاب از بهشت بزم تو برد

ساز صورتگران فروردین

قدرت تو به عینه قدرست

خود خردشان نمی‌کند تعیین

نتواند که گوید آنک آن

نتواند که گوید اینک این

چون تو صاحب‌قران نباشد ازانک

همه چیزیت هست جز که قرین

لاف نسبت زند حسود ولیک

شیر بالش نشد چو شیر عرین

به جسد کی شود ضعیف قوی

به ورم کی شود نزار سمین

صاحبا بنده را در این یکسال

در مدیح تو شعرهاست متین

واندر ابیات آن معانی بکر

چون خط و زلف تو خوش و شیرین

هرکه او را وسیلتی است چنان

نه همانا که حالتیست چنین

گه ز خاک تحیرش بستر

گه ز خشت تحسرش بالین

سخنش چون دهد نتیجه که هست

سخنش بکر و دولتش عنین

همه از روزگار باید دید

شادی شادمان و حزن حزین

شاه‌مات عنا شدم که نکرد

یک پیاده عنایتش فرزین

چه کنم گو کشیده دار کمان

چه کنم گو گشاده دار کمین

آخر این روزگار جافی را

که به جاه تو دارد این تمکین

خود نپرسی یکی ز روی عتاب

تا چه می‌خواهد از من مسکین

فلک تند را نگویی هان

دولت کند را نگویی هین

وقت کوچ است و عرصه تنگ و مرا

دل به تیمار چرخ راه رهین

نیست در سکنهٔ زمانه کسی

کاضطراب مرا دهد تسکین

تو کن احسان که هرکه جز تو بود

ننهد پای زانسوی تحسین

تا زمین را طبیعت است آرام

تا زمان را گذشتن است آیین

از زمانت به خیر باد دعا

وز زمینت به طبع باد آمین

ساحت بارگاه عالی تو

برتر از بارگاه علیین

یمن و یسری که از زمان زاید

دایمت بر یسار باد و یمین

روزگار آفرین شب و روزت

حافظ و ناصر و مغیث و معین

ادامه‌ی قصاید

  1. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۸ - در مدح امیر طغرل تکیناز در شاهی در طغرل تکین
  2. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۹ - در مدح ملک معظم عمادالدین فیروزشاهای باد خاک مرکب گردون شتاب تو
  3. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۰ - در مدح امیر اسفهسالار فخرالدین اینانج بلکا خاصبکای فخر کرده دین خدای از مکان تو
  4. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۱ - در مدح پیروزشاه عادلای شمس دین و شمس فلک آسمان تو
  5. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۲ - در مدح ضیاء الدین مودود احمد عصمی بعد از حبسسپاس ایزد کاندر ضمان دولت و جاه
  6. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۳ - در مدح ملک‌العادل ابوالفتح ملکشاهآمد به سلامت بر من ترک من از راه
  7. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۴ - مدح کمال‌الدین ابوالمحاسن نصرکمال کل ممالک جمال حضرت شاه
  8. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۵ - در مدح صدر کمال‌الدین محمدجلال صدر وزارت جمال حضرت شاه
همه‌ی قصاید ←

انوری درباره‌ی انوری

اوحدالدین محمد ابن محمد (یا ابن اسحاق) شاعر و دانشمند ایرانی قرن ششم هجری است. وی از بسیاری از معلومات متداول زمان خود از قبیل منطق، موسیقی، ریاضی و نجوم بهره داشت. ابتدا مداح سلطان سنجر بود و پس از مرگ او و استیلای ترکان غز بر خراسان به ستایش امرا و سفرای بلاد مختلف مشغول شد، ولی در اواخر عمر زهد پیشه کرد و از ملازمت...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.