پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

قصاید

شمارهٔ ۶۹

تاج دنیا و دین خداوند است

در همه کارها خردمندست

در خراسان و در عراق امروز

کیست کاو را به زهد مانندست

چر‌خ را با بقای دولت او

تا جهان است عهد و سوگندست

عقل او را قیاس نتوان کرد

کس نداند که عقل او چندست

چشم دین روشن از سعادت اوست

چشم او روشن از دو فرزندست

آن یکی داوری است قلعه‌گشای

وین دگر خسروی عدو بندست

نازش هر دو پادشاه بدوست

هر دو را مادر و خداوندست

بنده تشریف او همی خواهد

که به مدحش‌گهر پراکندست

خیر او از جهان‌گسسته مباد

که نکوکار و نیک پیوندست

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۷۱صنم من پسری لاله رخ و سیمبرست
  2. شمارهٔ ۷۲کف دست موسای پیغمبرست
  3. شمارهٔ ۷۳چه صورت است که بی‌جان بدیع رفتارست
  4. شمارهٔ ۷۴با من امروز آن شکر لب را زبانی دیگرست
  5. شمارهٔ ۷۵فرخ ملک مشرق مهمان وزیرست
  6. شمارهٔ ۷۶شاهی که عدل و جود همه روزگار اوست
  7. شمارهٔ ۷۷ای آفتاب شاهی تخت آسمان توست
  8. شمارهٔ ۷۸سروی به‌راستی چو تو در جویبار نیست
همه‌ی قصاید ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.