پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

قصاید

شمارهٔ ۴۰۳

آفرین‌باد آفرین بر خسرو روی زمین

سایهٔ یزدان ملکشاه آفتاب داد و دین

آن‌که دولت را جلال است آن‌که ملت را جمال

آن‌که امت را مُغیث است آن‌که سنت را معین

سیّد شاهان عالم ناصر دین خدای

خسروی کاو رُکن اسلام است و رُکنُ‌الْمسلمین

دولت او سازگار و نصرت او راهبر

مشرق او را در یسار و مغرب او را در یمین

تاکه او باشد جهان را والی و صاحِبْقران

فتح و نصرت با چنو صا‌حبقران باشد قرین

ای خداوندی که هستی مملکت را آفتاب

ای شهنشاهی‌ که هستی دین حق را نور دین

چه خطر دارد زمین و آسمان در جنب تو

کاسمان زیر علم داری زمین زیر نگین

این‌جهان رااصل زآب و خاک و باد و آتش‌است

جمله در فرمان توست ای خسرو روی زمین

آب و آتش را تو داری در نیام تیغ خویش

خاک را بر فرق دشمن‌ باد را در زیر زین

هرکرا کین باشد اندر تن زجود شهریار

تن ببردازد زجان چون دل نبردازد زکین

گر حصار آهنین سازد به‌ گرد خویس در

همچو ایوانی بماند در حصار آهنین

هرکه باشد بندهٔ تو آستین پر زر کند

بدسگال تو بپوشد جامهٔ بی‌آستین

تو به تخت پادشاهی بر همی سازی طرب

بخت بر دشمن همی سازد شبیخون و کمین

روم و چین و مکه راکردی به یک تدبیر رام

عهد بستی از پی دین با امیرالمومنین

از بن دندان پذیرفتند هر سالی خَراج

قیصر روم و امیر مکه و فغفور چین

تا قیامت پادشاهان زین اثر فخر آورند

کاین اثر باقی بود در ملک و دین تا یوم دین

خسروا شاها خداوندا به فرّ بخت تو

تاکه جان دارد توراگوید معزی آفرین

در خور احسنت و زه باسد نثار مدح تو

تا بود شاعر چنان و تا بود راوی چنین

پادشاه شرق بادی تا مکین است و مکان

شهریار غرب بادی تا شهورست و سنین

هرکجا سایی رکاب و هرکجا سازی وطن

فتح بادت همره و توفیق بادت همنشین

کار دینداران بساز و جان بدخواهان بسوز

گنج بهروزی بیاب و روز پیروزی ببین

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۴۰۵ای ساقی نو آیین پیش آر جام زرین
  2. شمارهٔ ۴۰۶همچو خورشید فلک روشن همی دارد زمین
  3. شمارهٔ ۴۰۷زمان چو خلد برین شد زمین چو چرخ برین
  4. شمارهٔ ۴۰۸ای مبارک فخر امت ای همایون مجددین
  5. شمارهٔ ۴۰۹از آن دندان چون پروین مرا شد دیده پر پروین
  6. شمارهٔ ۴۱۰دو محمد آفرید ایزد سزای آفرین
  7. شمارهٔ ۴۱۱خدایگان زمان است و شهریار زمین
  8. شمارهٔ ۴۱۲زباغ و راغ به آسیب لشکر تِشرین
همه‌ی قصاید ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.