پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

قصاید

شمارهٔ ۳۹۴

خدای ماست خداوند آسمان و زمین

منزه از زن و فرزند و از همال و قرین

مُقَدِّری که بر او نسپرد سپهر و نجوم

مُصَوِّری‌که بر او نگذرد شهور و سنین

مؤثری‌ که به تأثیر صنع و قدرت او

محل روح شود نطفه در قرار مکین

وز اندرون سه ظلمت که هر سه پنهان است

بود به تقویت او حیات و قوت جنین

بلند کوه به تقدیر و صنع او هر روز

از آفتاب نهد بر سر افسر زرین

نِطاقِ منطقه سازد به امر او هر شب

سپهر آینه‌گون از مَجَرّه و پروین

عنایت نظر او جوان و تازه کند

جهان پیر وکهن را به ماه فروردین

به باغ و راغ فرستد به دست باد بهار

ز خلد رضوان پیرایه‌های حورالعین

زخاک تیره پدید آورد زر و گوهر

ز چوب خشک برون آورد گل و نسرین

گرفته در کَنَفِ فضل و عدلِ او مسکن

خلایق متفاوت توانگر و مسکین

یکی رسیده ز فضلش زگرد برگردون

یکی فتاده ز عدلش ز سجن در سجین

هرآنکه علم یقین ازکلام او بشنید

یقین بدان‌که ببیند به عین عین یقین

اگر بود سوی طین بازگشت آدمیان

عجب مدار که آدم سرشته شد از طین

شگفت نیست به جان رغبت و زمرگ حذر

که مرگ ناخوش و تلخ است و جان خوش و شیرین

اگر مهین خلایق تویی بدان منگر

بدان نگرکه تویی قطره‌ای ز ماء معین

ز روم تا در چین‌ گر به تیغ بگشایی

چو تیغ مرگ ببینی رخ تو گیرد چین

به عاقبت ز سر خاک تو برآید خار

اگر تو خاره بخاری به نیزه و زوبین

وگر به‌دست تو آ‌تش برون جهد زکمان

اجل به قهر تو ناگه برون جهد زکمین

نهیب مرگ به خاک اندر آورد سر مرد

اگر ز خاک‌کشد مرد سر به علیّین

حوادث از فلک و روزگار نیست عجب

فلک همیشه چنین بود و روزگار چنین

غرض چه بود فلک را که باز دریا برد

ز درج عزُ و شرف‌ گوهری عزیز و ثمین

سرای شادی شه بر مثال خاتم بود

چه بود یا رب‌ کز وی بیوفتاد نگین

مگرکه‌گنج‌گران بود شخص نازک او

که همچو گنج ‌گران‌ گشت زیر خاک دفین

اگر به خلد برین شد خدیجهٔ الکبری

جهان زفر نبی باد همچو خلد برین

وگر ز قالب زهرا برفت روح لطیف

به صبر باد علی را مدد ز روحِ امین

وگر بنای حیات زبیده‌ گشت خراب

حصار دولت هارون بلند باد و حَصین

اگر به زیر زمین رفت مام شاه جهان

به‌ کام شاه جهان باد ملک روی زمین

ز باغ دولت اگر خشک شد شکفته‌ گلی

شکفته باد گل دولت معزُالدین

وگرگسسته شد از روزگار دولت آن

مباد منقطع از روزگار مدت این

مباد نیز در این دوده دیده‌ای گریان

مباد نیز در این خاندان دلی غمگین

عفیفه‌ای که زدنیا به سوی عقبی رفت

شفیع شاه جهان باد تا به یوم‌الدین

زروزگار و زگردون نصیب شاه جهان

همه فتوح و ظفر باد و نصرت و تمکین

به عز شاه جهان تاج دین و دنیا را

همیشه باد دل شاد و چشم روشن‌بین

بر او ز خلق ثنا باد و از فلک احسنت

بر او زبخت دعا باد و از ملک آمین

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۳۹۶نگار من خط مشکین کشید بر نسرین
  2. شمارهٔ ۳۹۷شد خراسان به‌سان خلد برین
  3. شمارهٔ ۳۹۸در زلف تو گویی‌که فکند ای صنم چین
  4. شمارهٔ ۳۹۹عید قربان و ماه فروردین
  5. شمارهٔ ۴۰۰ای به ملک و دولت و شاهی سزای آفرین
  6. شمارهٔ ۴۰۱آمد آن فصلی کز او خرم شود روی زمین
  7. شمارهٔ ۴۰۲فزود قیمت دینار و قدر دانش و دین
  8. شمارهٔ ۴۰۳آفرین‌باد آفرین بر خسرو روی زمین
همه‌ی قصاید ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.