پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

قصاید

شمارهٔ ۳۴۶

معزِّ ِ دین ِ یزدان است سلطان

عزیز از نام او شد دین یزدان

شهنشاهی مبارک چون سکندر

جهانداری همایون چون سلیمان

نگه کن دولت و فرمان او را

که دولت بست با فرما‌نش‌ پیمان

در این فرمان نبینم هیچ تقصیر

در این دولت نبینم هیچ تاوان

نگردد چرخ گردان جز به ‌کامش

خدایا چشم بد ز او دورگردان

ایا بخشنده کف شاه سخاورز

و یا فرخنده پی شاه سخندان

بهاری تاجداری روز مجلس

جهانی کامکاری روز میدان

قضا تیر تو شد بر قو‌س دولت

قدر گوی تو شد در خم چوگان

کف تو چون دم عیسی مریم

دل تو چون کف موسی عمران

ببری پنجهٔ شیران به ‌شمشیر

بدوزی دیدهٔ دشمن به پیکان

به‌عالم چون تو سلطانی نبودست

ز نسل و گوهر سلجوق و خاقان

سپاه تو همه میرند و شاهند

همی پرور سپاه اندر سپاهان

ز مهمان کوشش آمد وز تو بخشش

ز شاهان طاعت آمد وز تو فرمان

عماد دولت از فر تو شاد است

فزود از دولت تو شادی جان

سپهداری که سازد میهمانی

چنو باشد سزای چون تو سلطان

چنین مهمانی و مهمان که دیدست

زهی مهمانی اندر خورد مهمان

رهی ‌گر شرح مهمانی بگوید

یکی از صدهزاران گفت نتوان

همیشه تا بود نقصان و آفت

همیشه تا بود دشوار و آسان

جمالت را مبادا هیچ آفت

کمالت را مبادا هیچ نقصان

همیشه نامه شاهنشاهی را

ملک شاه محمد باد عنوان

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۳۴۸جهان پیر دیگرباره تازه گشت و جوان
  2. شمارهٔ ۳۴۹از هیبت و نهیب تو ای خسرو جهان
  3. شمارهٔ ۳۵۰ای شکفته سنبل و شمشاد تو بر ارغوان
  4. شمارهٔ ۳۵۱هر جهانداری بود پاینده از بخت جوان
  5. شمارهٔ ۳۵۲سزد گر بشنود توحید یزدان
  6. شمارهٔ ۳۵۳منت خدای را که به‌فرّ خدایگان
  7. شمارهٔ ۳۵۴پرنیان بافد همی باد صبا در بوستان
  8. شمارهٔ ۳۵۵همایون جشن پیغمبر شعار ملت یزدان
همه‌ی قصاید ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.