پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

قصاید

شمارهٔ ۳۴۸

جهان پیر دیگرباره تازه گشت و جوان

به تازگی و جوانی چو بخت شاه جهان

چه باک از آن‌که جهان‌گه جوان وگه پیرست

همیشه شاه جوان است و بخت شاه جوان

سر ملوک، ملک شاه دادگر ملکی

که شهریار زمین است و پادشاه زمان

زکین او به دل اندر فسرده گردد خون

ز مهر او به تن اندر شکفته‌ گردد جان

نثار خدمت او واجب است و زین معنی

قضاگشاده زبان است و بخت بسته میان

چنانکه بسته میان است بخت در خدمت

همیشه هست قضا بر ثناگشاده زبان

مبارزان عرب چون عجم شدند امسال

رعیت مَلِک مُلک بخش مُلک ستان

زخسروان عجم کوشش است وزو بخشش

زسروران عرب طاعت است وزو فرمان

دوگوشه دارد کیهان زمشرق و مغرب

نبرد هیچ کس از خلق روزگار گمان

که شاه کیهان با صد هزار عالم جنگ

علم زند بدو مه بر دو گوشهٔ‌ کیهان

ز ملک روم به نزدیک مردمان عجم

نوشته‌اند به تعجیل چند بازرگان

که چون به جانب موصل رسید شاهنشه

به‌روم در ز نهیبش خروش بود و فغان

گرفت قیصر روم و سپاه او از بیم

ره‌گریز و هزیمت به‌آشکار و نهان

همه‌کبود لب و زردروی و سرخ سرشک

همه شکسته‌دل و تیره‌چشم و خشک‌دهان

زبیم آنکه شهنشاه بر سبیل شکار

ز حدِّ شام بتابد به حدِّ روم عنان

اگر به غرب در از فتح شاه بود خبر

کنون به شرق در از تیغ شاه هست نشان

رسید رایت مه پیکرش به جانب غرب

زهیبتش نه اَمَل ماند خصم را نه امان

به تُرک تارَک فَغفورگشت خاک آلود

به هند دیدهٔ چیپال گشت خون‌افشان

هزار ولوله و مشغله درافتادست

ز تیغ شاه به هندوستان و ترکستان

شهی‌ که هیبت او را چنین بود تأثیر

شهی‌ که دولت او را چنین بود بُرهان

مجاز باشد با او شکستن پیمان

محال باشد با او نمودن عصیان

ایا شهی‌ که ز مریخ رنگ شمشیرت

ز شرق و غرب رسیدست گرد بر کیوان

سپهر پرخطر از تیر توست بر صحرا

ستاره برحذر از گوی توست در میدان

سپاه خصم توگر جاودان فرعونند

تویی به دولت وتأیید موسی عمران

کجا برهنه شود تیر تو برابر خصم

فرو خورد همه نیرنگ خصم چون ثُعبان

تو شادباش به مُلک اندرون که دشمن تو

زبیم تو به جهان اندرون شدست جهان

زبهر سود به جز راه سرکشی نسپرد

نکرد سود بر آن سرکشی وکرد زیان

زیادتیش به‌ملک اندرون همی بایست

به آرزوی زیادت فتاد در نقصان

کنون زخوی بد خویشتن گرانبارست

مثل زنندکه خوی بدست بار گران

خدایگانا برخور زملک و دولت خویش

به صد هزار قرون و به صد هزار قِران

ز شادمانی زن فال و شادمانه بزی

زجاودانی کن یاد و جاودانه بمان

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۳۵۰ای شکفته سنبل و شمشاد تو بر ارغوان
  2. شمارهٔ ۳۵۱هر جهانداری بود پاینده از بخت جوان
  3. شمارهٔ ۳۵۲سزد گر بشنود توحید یزدان
  4. شمارهٔ ۳۵۳منت خدای را که به‌فرّ خدایگان
  5. شمارهٔ ۳۵۴پرنیان بافد همی باد صبا در بوستان
  6. شمارهٔ ۳۵۵همایون جشن پیغمبر شعار ملت یزدان
  7. شمارهٔ ۳۵۶تازه و نو شد ز فر باد فروردین جهان
  8. شمارهٔ ۳۵۷همی تا دولت و ملک است در ایران و در توران
همه‌ی قصاید ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.