پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

قصاید

شمارهٔ ۳۰۳

جاوید ز یادِ خسروِ عالم

سلطان جهان شهنشهِ اعظم

شاهی‌ که نشاط عیش او باقی

شاهی‌ که صبوح بزم او خرم

شاهی که ز خسروان و سلطانان

نازنده به اوست گوهر آدم

ای خسرو نیکبخت نیک‌اختر

سلطان جهان و داور عالم

عزّ ولی تو هر زمانی بیش

عمر عدوی تو هر زمانی کم

افاق مسخرست حُکمَت را

گویی که به دست توست جام جم

بر بخت نهد موافق تو رَخت

در دام زند مخالف تو دم

تا هست جهان شه جهان بادی

تو شاد و مخالف تو جفت غم

در خانهٔ دوستان تو شادی

در خانهٔ دشمنان تو ماتم

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۳۰۵رسید عید و ز قندیل نار داد به جام
  2. شمارهٔ ۳۰۶هست زلف و دهن و قد تو ای سیم اندام
  3. شمارهٔ ۳۰۷منت خدای را که برون آمد از غمام
  4. شمارهٔ ۳۰۸حلم باید مرد را تا کار او گیرد نظام
  5. شمارهٔ ۳۰۹ای به توفیق و هدایت دین یزدان را قوام
  6. شمارهٔ ۳۱۰کی توان‌ گفتن که شد ملک شهنشه بی‌نظام
  7. شمارهٔ ۳۱۱ای ز شاهی و جوانی شاد و از دولت به کام
  8. شمارهٔ ۳۱۲دوش با سیمین صنوبر در نهان سر داشتم
همه‌ی قصاید ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.