پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

قصاید

شمارهٔ ۳۱۲

دوش با سیمین صنوبر در نهان سر داشتم

ای خوش آن عیشی که با سیمین صنوبر داشتم

در برمن بود تا روز آن نگار نوش لب

داد خود تا روز از آن نوشین لبان برداشتم

زیبد ار با ماه تابان برزنم زیرا که دوش

ماه و مشک و سرو سیمین هر سه در بر داشتم

این تن مسکین ز جان خویشتن برداشت دل

چون من اندر بر چنان مه روی دلبر داشتم

یارگفتا داشتی چون من نگاری‌گفمش

کافرم‌ گر من به جز تو یار دیگر داشتم

صابری فرمودم آن دلدار اندر عشق خود

صابری بر باد دادم سر به‌سر گر داشتم

چون ز عنبر چنبرش دیدم به‌گرد آفتاب

تا سحر در گردنش دو دست چنبر داشتم

نرگس وگلنار و سرو و ماه و یار سیمگون

تا سحر هر پنج بر بالین و بستر داشتم

گوهر آگین شَکِّر خندان چو بگشادی به‌ناز

دامنی پرشکر خندان و گوهر داشتم

شَکَّرش خواری فزود و گوهرش راحت نمود

کردم از گوهر گله گر شُکر شَکَّر داشتم

ماه بر گردون بود سرو سهی در بوستان

من به یک دم هر دو اندر زیر چادر داشتم

گاه بنشستی و دادی ساغر و گه بوس و من

گاه اندر دست زلفش گاه ساغر داشتم

هیچکس در حوض ‌کوثر شَکَّر و پروین نداشت

شکر و پروین من اندر حوض کوثر داشتم

بر بر من بر نهاد آن لُعبتِ شیرین زبان

من ز شیرینی ورا با جان برابر داشتم

گه مکابروار بوسه‌ گاه بوس و گه کنار

گه بدو آهنگ از این معنی مکابر داشتم

ماه پیکر سیم ساقی بود ساقی دوش و من

چشم سوی سیم ساق و ماه پیکر داشتم

هر زمان از ماه خندان چون مرا دادی شراب

پیکر از شادیش ‌گفتی بر دو پیکر داشتم

گفتم ای مه در برم تا بامداد آرام‌گیر

گوش سوی پاسخ یار ستمگر داشتم

گفت هستم تاگه الله اکبر در برت

کردم انکار و چنان کردار منکر داشتم

چون مؤذن برکشید الله‌اکبر ناگهان

دست بر گردون از آن الله‌اکبر داشتم

چون شنید آهنگ رفتن کرد از آن‌گفتار خام

من از آن الله‌اکبر مرگ خوشتر داشتم

ناگهان بربست مَعجَر گرد ماه دلفریب

ماه برگردون بُد و من زیر مَعجَر داشتم

شوخ‌وار آن کافر از پیشم برون شدگفتمش

شوخ‌چشمی و نه این چشم از تو کافر داشتم

سر بگردانید و پای از حجره چون بیرون نهاد

پای او را بوسه دادم دست بر سر داشتم

گفتم ای دلبر چو بودم زر نکردی با من این

ای دریغا کار چون زر بود چون زر داشتم

اندر آنجا داشتم من زر ز بهرروی تو

گرچه آنجا شغل شاه دادگستر داشتم

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۳۱۴چون پدید آمد مبارک ماه نو بر آسمان
  2. شمارهٔ ۳۱۵عَمد‌ا همی‌ نهان کند آن ماه سیم‌تن
  3. شمارهٔ ۳۱۶چون قوام‌الدین و فخرالدین ندیدم میهمان
  4. شمارهٔ ۳۱۷شادند همه خلق به عید عرب اکنون
  5. شمارهٔ ۳۱۸نرگس ز نشاط ماه فروردین
  6. شمارهٔ ۳۱۹ایا ای جوهر علوی گرفته چرخ را دامن
  7. شمارهٔ ۳۲۰ای ساربان منزل مکن جز در دیار یار من
  8. شمارهٔ ۳۲۱ای ماه لاله روی من ای سرو سیم‌تن
همه‌ی قصاید ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.