پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

قصاید

شمارهٔ ۲۸۷

مرا خیال تو هر شب دهد امید وصال

خوشا پیام وصال تو بر زبان خیال

میان بیم و امید اندرم‌ که هست مرا

به روز بیم فراق و به شب امید وصال

امید هست ولیکن وفا همی نشود

که هست باغ وصال تو بی‌درخت و نهال

مرا زباغ وصالت نه بوی ماند و نه رنگ

مرا زداغ فراقت نه هوش ماند و نه هال

وصال آب زلال است پس چراست حرام

فراق بادهٔ تلخ است پس چراست حلال

مگر به رخصت دهر گزاف کار شدست

حلال بادهٔ تلخ و حرام آب زلال

تو را گرامی چون دیده داشتم همه روز

کنار من وطن خویش داشتی همه سال

کنون کنار مرا کرد حادثات فلک

ز دیده خالی و از آب دیده مالامال

تن چو کوه من از ماه توست‌ کاه‌ صفت

قدِ چو ناژِ من از سروِ توست نال‌ْ مثال

که دید هرگز کوهی زماه گشته چو کاه

که دید هرگز ناری زسرو گشته چونال

بر این مقام‌ که با من وفا و صحبت را

به حد صدق رسانید و بر مقام مقال

ملازمت‌ کنمی گر نترسمی ز مَلام

مواظبت کنمی کر نترسمی ز ملال

چو راه یافت به‌ خورشید صحبت تو کسوف

زوال‌ کرد زمن تا شدم به شکل هلال

کنون شکایت خورشید با زوال و کسوف

کنم به مجلس خورشید بی‌کسوف و زوال

یگانه فخر خراسان بهاء دین هدی

که زین ملک و ملوک است و قبلهٔ اقبال

ولی دولت عالی ابوعلی ختنی

که هست شمس معالی بر آسمان جلال

جهان و خلق جهان را لقا و خدمت او

چو سعد اکبر و اصغر مبارک است به فال

درخت طوبی‌ گیرد به زیر سایهٔ خویش

اگر گشاده کند باز دولتش پر و بال

اگر مشابه مردان کفایت و هنرست

بدین دو چیز مر او را ز خلق نیست همال

کفایت و هنرش در همه جهان سمرست

چو حسن یوسف یعقوب و رسم رستم زال

اگر محامد او را قضا شود وزان

وگر مکارم او را قدر شود کیال

هزاران‌ گردون آنرا نه بس بود میزان

هزار دریا این را نه بس بود مکیال

ایا ستوده تو را دولت و فزوده تو را

خدای عرش جلال و خدایگان‌ اجلال

زآدمی تو ولیکن بر او شرف داری

که تو ز نور لطیفی و آدم از صلصال

ز مشکلات هنر گر خرد سوال کند

به جز تو کس ندهد در جهان جواب سوال

به زیر پای تو زیبد که شیر شادروان

ز کبر بر سر شیر فلک زند دنبال

زهمت تو همی روزگار رشک برد

که همت تو معیل است و روزگار عیال

ز بهر آنکه به حلم تو نسبتی دارد

مکان منفعت و کان گوهرست جبال

اگر ز حلم تو باشد جبال را مددی

بود زمین همه اوقات ایمن از زلزال

کسی که باد خلاف تو دارد اندر سر

رسد به خانهٔ آن ژاژ باد استیصال

تویی خلیفهٔ بغداد را یمین و معین

که دین و داد تورا هست بر یمین و شمال

از آن قبل به لقای تو آرزومندست

که از لقای تو خیزد سعادت و اقبال

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۲۸۹عاشق بدری شدم کز عشق او گشتم هلال
  2. شمارهٔ ۲۹۰عزیز کرد مرا باز در محل قبول
  3. شمارهٔ ۲۹۱رسید عید همایون و روزه کرد رحیل
  4. شمارهٔ ۲۹۲گهی ز مشک زند برگل شگفته رقم
  5. شمارهٔ ۲۹۳شهی‌ که هست همه عالمش به زیر علم
  6. شمارهٔ ۲۹۴ز عقدهٔ ذَنب آخر برست شمس عجم
  7. شمارهٔ ۲۹۵ای قاعدهٔ ملک به فرمان تو محکم
  8. شمارهٔ ۲۹۶آن چنبر پرحلقه و ان حلقه پرخم
همه‌ی قصاید ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.