پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

قصاید

شمارهٔ ۲۹۳

شهی‌ که هست همه عالمش به زیر علم

عزیزگشت به او تاج و تخت و تیغ و قلم

عرب زخدمت او چون عجم همی نازد

که خسرو عرب است و خدایگان عجم

خدای عرش چنان آفرید اختر او

که اختران همه در پیش او شدند خَدَم

زمانه قسمت او روز و شب ز نصرت کرد

چنانکه قسمت روز و شب از ضیاء و ظلَم

ز عدل او به زمستان همی بروید گل

ز فر او به حزیران همی ببارد نم

کف مبارک او هست ابر رحمت بار

دل منور او هست آفتاب کرم

همه زدست و د‌لش خلق را شگفت بود

بلی شگفت بود ابر و آفتاب به هم

ایا شهی که زشاهان مشرق و مغرب

به اصل پاک تویی سید ملوک امم

به‌دین و دانش و داد تو از قدیم‌الدهر

به تخت بر ننهادست هیچ شاه قدم

خیال جود تو منسوخ‌کرد عادت بخل

شمیم عدل تو مَدْروس‌ کرد رسم ستم

تو از عدم به‌ وجود آمدی و آز و نیاز

به همت تو شدند از وجود سوی عدم

ز رای پاک تو شددین حق‌پرستان بیش

ز تیغ تیز تو شدکفر بت‌پرستان کم

به دارکفر در از هیبت و سیاست توست

نهاده منبر و برداشته صلیب و صنم

ز بیم تیغ تو رهبانیان همی‌گویند

که بهترست محمد ز عیسی مریم

کشد زاقبال آن کاو کشد ز مهر تو سر

زند ز ادبار آن‌کاو زند زکین تو دم

چو سائل از تو بلی بشنود رهد ز بلا

چو زاهد از تو نعم بشنود رسد به نعم

مگر بلا را مسمار کرده‌ای ز بلی

مگر نعم را مفتاح کرده‌ای ز نعم

خدایگانا اقبال تو مهندس وار

به‌گرد عالم پرگار درکشید رقم

کجا مهندس اقبال تو بود نه عجب

که درکشد رقمی ‌گِردِ جملهٔ عالم

به کام دل بستان زان میی که پنداری

ز لعل دارد رنگ و ز مشک دارد شم

ز دست آن‌ که شود هر زمان ز تاب و گره

چو حلقه‌های زره زلف او خم اندر خم

گهی‌ کند چو لب خویش عیش تو شیرین

گهی کند چو رخ خویش بزم تو خرم

تو خوش نشسته به نیک‌اختری ندیم طرب

مخالف تو ز شوم اختری ندیم ندم

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۲۹۵ای قاعدهٔ ملک به فرمان تو محکم
  2. شمارهٔ ۲۹۶آن چنبر پرحلقه و ان حلقه پرخم
  3. شمارهٔ ۲۹۷هفت چیز از خسرو عالم همی نازد به هم
  4. شمارهٔ ۲۹۸موسم عید و لب دجله و بغداد خُرَم
  5. شمارهٔ ۲۹۹فرخنده باد و خرم نوروز شاه عالم
  6. شمارهٔ ۳۰۰ایا گرفته عراقین را به نوک قلم
  7. شمارهٔ ۳۰۱پیش از این بار خدایان و بزرگان عجم
  8. شمارهٔ ۳۰۲از مشک اگر ندیدی بر پرنیان علم
همه‌ی قصاید ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.