پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

قصاید

شمارهٔ ۲۵۳

تا رایت منصور تو ای خسرو منصور

از ری حرکت کرد سوی شهر نشابور

فرمان تو مالک شد و شاهان همه مملوک

شمشیر تو قاهر شد و خصمان همه مقهور

نقطه است شهنشاهی و فرمان تو پرگار

گنج است جهانداری و شمشیر تو گنجور

شیری تو و شاهان همه در جنب تو نخجیر

بازی تو و خصمان همه در پیش تو عُصْفور

ای جسم هنر را شده بهروزی تو جان

وی چشم هنر را شده پیروزی تو نور

جیش تو به بلخ است و تو در مرز خراسان

جوش تو به هندست و تو در شهر نشابور

سَهم‌ تو نهادست قدم بر سر چیپال

عزم تو فکندست فَزَع در دل فغفور

چیرست سر تیغ تو بر تارَکِ اَعدا

چونانکه بر اکناف عرب خنجر شابور

توران ز نیاکان به تو میراث رسیدست

در جستن میراث بود تیغ تو معذور

زودا که شود رزمگهت همچو قیامت

کوس تو و کرنای تو چون دم زدن صور

زودا که غبار سُمِ اسبانِ تو گیرد

ملکی که ازو مشک همی خیزد و کافور

هستند به فرّ تو غلامان تو پیروز

هستند به فتح تو سواران تو منصور

شیرند گه رزم و گه بزم همه ماه

دیو اند گه جنگ و گه صلح همه حور

بر درگهت از بس که طواف ملکان است

شد درگه معمورتو چون خانهٔ معمور

گیتی همه شهرست و به هر شهر تو داری

شایسته و بایسته یکی چاکر مشهور

این چاکر مخلص‌ که تو را هست درین شهر

هست از شرف خدمت تو مقبل و منظور

ای باغ تو و بزم تو و سور تو خرّم

می‌نوش در این‌ باغ‌ و در این بزم‌ و در این‌ سور

بنگر که چمن هست پر از عنبر سارا

بنگر که شَجَر هست پر از لؤلؤ منثور

اندر دهن قمریکان ساخته بربط

واندر گلوی فاختگان ساخته تنبور

خوشبوی بنفشه است به باغ اندر و نرگس

چون زلف به هم در شده و دیدهٔ مخمور

هرچند تو را روی سوی رزم و نبردست

اختر سزد از بزم و دل و طبع تو مسرور

آراسته بزم تو پر از بچهٔ حَوراست

از بچه ی حورا بستان بچه ی انگور

تا ملک جهان است جهاندار تو بادی

نیکی به تو نزدیک و زتو چشم بدان دور

شاهی به تو نازنده و تو شاد به شاهی

دستور به تو خرّم و تو شاد به دستور

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۲۵۵هرگز که شنیدست چنین بزم ‌و چنین سور
  2. شمارهٔ ۲۵۶از خلد گرفت بوستان نور
  3. شمارهٔ ۲۵۷پیر شد طبع جهان از گردش‌ گردون پیر
  4. شمارهٔ ۲۵۸همی بنازد تیغ و نگین و تاج و سریر
  5. شمارهٔ ۲۵۹کنون‌ که خور به ترازو رسید و آمد تیر
  6. شمارهٔ ۲۶۰پیام دادم نزدیک آن بت کشمیر
  7. شمارهٔ ۲۶۱ای چو جد و پدر اندر خور دیهیم و سریر
  8. شمارهٔ ۲۶۲ز بهر تهنیت عید پیش من شبگیر
همه‌ی قصاید ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.