پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

قصاید

شمارهٔ ۲۵۷

پیر شد طبع جهان از گردش‌ گردون پیر

تیر زد بر خیل‌ گرما لشکر سرمای تیر

تا هوا سنجاب پوشید و حواصل‌ کوهسار

گلبن از دیبا برهنه است و گلستان از حریر

حُلّه بافان را برون‌ کردند گویی از چمن

زند وافان را زبان بستند گویی از صفیر

بوستانی کاو پر از زنگار بود و لاجورد

لاجوردش زعفران‌ گشته است و زنگارش زریر

زاغ باز آمد به باغ و احتساب اندر گرفت

عندلیب از بیم او نه بم همی سازد نه زیر

صیقلی دیدی‌ کجا روشن ‌کند حَرّاقه را

ماغ و مرغابی برآن‌ گونه است بر روی غدیر

در سفال تیره دهقان کدیور شیره ریخت

تاسر کهسار گشت از رنگ‌ آن شیره چو شیر

نیست هنگام بهار و نامدست از کوه سیل

پس چرا سیلاب را ماند به‌ خم اندر عصیر

گلبنی بر روید اکنون در میان خانه‌ها

بیخ او در منقل و کانون و شاخ اندر اثیر

زاهن و سنگش نسب وز ظلمت ونورش سَلَب

اصلش از مرجان و لعل و فرعش از قطران و قیر

باد و آب و خاک زیر مرکز او آمده

مرکز او زیر رای شهریار شهرگیر

تاج شاهان ارسلان ارغو سر سلجوقیان

شاه نیکو رسم عالی همت روشن ضمیر

خاتم و تاج و سریر او را همی زیبدکه هست

از هنرمندی سزای خاتم و تاج‌ و سریر

صد جهان باید همی تا گیرد او زیر نگین

زانکه پیش همت او یک جهان باشد حقیر

شهریار بی‌نظیرست او که از خلق جهان

برگزید و برکشیدش کردگار بی‌نظیر

در جهان او را نظیری یافتن ناممکن است

مرد دانا گرد ناممکن نگردد خیر خیر

مهر پیروزی و بهروزی به زیر مهر اوست

کاو به پیروزی مشارست و به بهروزی مشیر

نشنود جز راستی‌ گوش‌ کرام الکاتبین

چون‌ به‌ وقت‌ مدح او از نوک‌ کلک آید صریر

دین از او با قوّت و دنیا از او با قیمت است

زانکه او مر دین و دنیا را مُعین است و نصیر

از خلافش یا بسوزد خون دل یا بفسرد

هست پنداری خلاف او سموم زمهریر

یاری دنیا و دین را خسروی باید شجاع

نقد دینار و درم را ناقدی باید بصیر

هرکه اندر دولت و ملت بود بدخواه او

یا به تیغش‌ کشته گردد یا بمیرد در زَحیر

یک تن است او لیکن اندر چنبر فرمان او

صد هزاران تن فزونند از صغیر و از کبیر

امتی را یک نبی بس ملتی را یک‌ کتاب

عالمی‌ را یک ملک بس لشکری را یک امیر

ای جهانگیری که از عدلت قوی گردد ضعیف

ای جهان بخشی‌ که از جودت غنی‌ گردد فقیر

چون مسلمانی عزیزی چون خرد بایسته‌ای

چون جوانی در خوری چون زندگانی ناگزیر

چشم یعقوب ضریر از روشنایی بهره یافت

چون ز یوسف با بشارت سوی او آمد بشیر

عدل تو همچون بشیرست و تو همچون یوسفی

روزگارت مضطرب چون چشم یعقوب ضریر

هست چون بحر غزیر اندر مدیحت طبع من

گوهر آرم هر زمان‌ پیشت من از بحر غزیر

همچنین‌ گوهر تو را شاید کزو هر ساعتی

عِقد سازد گردن ایام را دست دبیر

تا به ‌گفتار منجم زیر کیوان اندرست

اورْمزد و مهر و ماه و زهره و بهرام و تیر

باد بر هفت آسمان این هفت‌ کوکب را مدام

بر هوای تو قِران و بر مراد تو مسیر

تو ز دشمن کین ستان چون اردشیر از اردوان

دشمن از تو منهزم چون اردوان از اردشیر

مر تو را خالق همیشه دستگیر و کارساز

تو خلایق را همیشه کارساز و دستگیر

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۲۵۹کنون‌ که خور به ترازو رسید و آمد تیر
  2. شمارهٔ ۲۶۰پیام دادم نزدیک آن بت کشمیر
  3. شمارهٔ ۲۶۱ای چو جد و پدر اندر خور دیهیم و سریر
  4. شمارهٔ ۲۶۲ز بهر تهنیت عید پیش من شبگیر
  5. شمارهٔ ۲۶۳چه پیکرست ز تیر سپهر یافته تیر
  6. شمارهٔ ۲۶۴عید و آدینه بهٔک بار رسیدند فراز
  7. شمارهٔ ۲۶۵همی جویم نگاری را که دارم چون دل و جانش
  8. شمارهٔ ۲۶۶این منم یافته مقصود و مراد دل خویش
همه‌ی قصاید ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.