پرش به محتوای اصلی
فرخی یزدی فرخی یزدی

غزلیات

شمارهٔ ۱۸۷

زالِ گردون را نباشد گر سرِ رویین‌تنی

جوشنِ رستم چرا پوشد ز ابرِ بهمنی؟

گر ندارد همچو پیران دشت در آهنگِ رزم

پس چرا از یخ به سر بِنْهاده خودِ آهنی

نیست پشت بام اگر کوه گنابد از چه روی

برف آنجا از شبیخون می‌کند نستیهنی

ما نه هومانیم اگر با پافشاری چون کند

سوز سرما بر سر ما دست‌برد بیژنی

سینه سوز این سان چرا گر نیست باد بامداد

یادگار دشنهٔ کشواد و تیغ قارنی

آفتاب چله پنهان شد چرا در زیر ابر

آشکارا همچو جم در پنجهٔ اهریمنی

کبک دانی از چه آید پیش باز و بابزن

تا در آتشدان شود سرگرم بال و پر زنی

بس در این سرمای سخت و روز برف و ابر تار

گرم شد هنگامهٔ انگشت و چوب و روشنی

گوهری را سر به سنگ از پیشهٔ انگشت گر

سیم و زر را خون به دل از تیشه هیزم کنی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۸۹دل ز غم یک پرده خون شد پرده‌پوشی تا به کی؟
همه‌ی غزلیات ←

فرخی یزدی درباره‌ی فرخی یزدی

میرزا محمد فرخی یزدی ملقب به تاج الشعرا (۱۲۶۸ شمسی – ۲۵ مهر ۱۳۱۸ شمسی) شاعر و روزنامه‌نگار آزادی‌خواه و دموکرات صدر مشروطیت است. وی سردبیر روزنامهٔ طوفان بود. او همچنین نمایندهٔ مردم یزد در دوره هفتم مجلس شورای ملی بود و در زندان قصر کشته شد. مدفن او ناشناخته است.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.