پرش به محتوای اصلی
وطواط وطواط

قصاید

شمارهٔ ۱۸۰ - هم در ستایش ملک اتشز

ای لب تو گونهٔ شراب گرفته

وعدهٔ تو عادت سراب گرفته

عارض تو رنگ سیم خام ربوده

طرهٔ تو بوی مشک ناب گرفته

جعد تو همچون شهاب گشته بصورت

ماه ترا در پس نقاب گرفته

طبع تو در مردمی درنگ نموده

خوی تو در دلبری شتاب گرفته

داده مرا بی گنه شراب قطیعت

پس شده، با دیگری شراب گرفته

پیش حریف از حدیث خویش و دل من

هم نمک آورده، هم کباب گرفته

تو بطرب ز خمه بر رباب نهاده

من ز اسف نالهٔ رباب گرفته

وقت درآمد که: با رخ تو ببیند

خیل خطا منزل صواب گرفته

در هوس لؤلؤ خوشاب تو،، از اشک

هر دو رخم لؤلؤ خوشاب گرفته

وز خم و تاب دو زلف غالیه فامت

پشت و رخم خم ربوده تاب گرفته

سنبل پر تاب زیر سایه زلفت

بر زده و طرف آفتاب گرفته

جامه سیه کرده عارض تو بحسنت

تا دل تو راه احتساب گرفته

کسوت عباسیان گرفته و برده

سطوت اولاد بوتراب گرفته

ای دل بد مهر تو ز بهر ضعیفان

صلح رها کرده و عتاب گرفته

آب تو کم گشته در تظلم عشاق

خاک در شاه را بآب گرفته

از فزع روزگار وز جزع خلق

باب خداوند را بآب گرفته

نصرت دین ، خسروی که رکن ضلالت

هست ز شمشیرش اضطراب گرفته

آن ملکی ، کز کف و عقیدهٔ او هست

بخل و ستم بعدو اجتناب گرفته

آنکه ز بیدار پاسبان دل اوست

چشم حوادث همیشه خواب گرفته

دولت او شربت نجات نهاده

صولت او ضربت عقاب گرفته

نیزهٔ او وصلت قلوب گسیده

خنجر او صحبت رقاب گرفته

حاسد بد نام او چو طایر بدبخت

مستقر از عجز در خراب گرفته

دست بغارت گشاده خیل نهیبش

جان و دل حاسدان نهاب گرفته

ای چو نبی گردن و بال شکسته

وی چو وصی دامن ثواب گرفته

از حکمت عاقلان نصیب ربوده

وز کرمت سایلان نصاب گرفته

کف خضیب از فراز چرخ ثوابت

رایت مجد ترا طناب گرفته

از پی دفع مخالفانت سر از کوه

بر نزد صبح جز که خواب گرفته

امر تو در شاگردی رشاد گزیده

کف تو استادی سحاب گرفته

رای تو در کارها مصیبت و ز بیمش

دشمن تو نوحهٔ مصاب گرفته

ای تو چو دریا و از تو ناصح و حاسد

آن همه عذب ، این همه عذاب گرفته

شکر خداوند را که همت و رایت

فوج غنم مرتع ذئاب گرفته

هیچ بود کز کمال عقل و کهولت

بخت رهی رونق شباب گرفته ؟

نام من اندر حساب حاشیهٔ خود

رانده و من عز بی حساب گرفته

وز نم جود تو کشت زار امیدم

درسنة القحط فتح باب گرفته

تا که نبیند بر اوج طارم ازرق

همچو مه مهر کس شهاب گرفته

باد حسود ترا ز دست شقاوت

هم سرو هم دیده خاک و آب گرفته

پای تو اندر رکاب عز و بخدمت

دست زمانه ترا رکاب گرفته

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۱۸۲ - در مدح ملک اتسزای علم تو دین را نظام داده
  2. شمارهٔ ۱۸۳ - در ستایش اتسز گویدای ملک بتو افتخار کرده
  3. شمارهٔ ۱۸۴ - در مدح ملک اتسزای هوای تو مرا بی سر و سامان کرده
  4. شمارهٔ ۱۸۵ - در مدح ملک اتسزای زلف مشک فام تو لاله سپر شده
  5. شمارهٔ ۱۸۶ - نیز در مدح ملک اتسزای صیت دولت تو بعلم علم شده
  6. شمارهٔ ۱۸۷ - نیز در مدح ملک اتسزای چهرهٔ تو رشک مه آسمان شده
  7. شمارهٔ ۱۸۸ - لغز تیغ در مدح اتسز گویدپیکری روشن چو جان ، لیکن بلای جان شده
  8. شمارهٔ ۱۸۹ - درمدح شمس‌الدین وزیرفصل بهار آمد و بگذشت عهد دی
همه‌ی قصاید ←

وطواط درباره‌ی وطواط

امام سعدالملک رشیدالدین محمد بن محمد بن عبدالجلیل عمری کاتب بلخی معروف به رشید وطواط شاعر نامی قرن ششم است. وی در سال ۴۸۱ هجری قمری در بلخ چشم به جهان گشود و در سال ۵۷۳ هجری قمری در گرگانج خوارزم بدرود حیات گفت. وی دبیر دیوان اتسز خوارزمشاه بود و به خاطر اندام کوچکش به او لقب «وطواط» (به معنای خفاش یا نوعی پرستو) دادن...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.