پرش به محتوای اصلی
سلطان ولد سلطان ولد

ولدنامه

بخش ۶۵ - در بیان آنکه هر سخن اگرچه مضحکه است و بی‌حاصل، چون آنرا ولی خدا فرماید گفتن جد محض شود و آن سخن بی‌فایده پر فایده گردد. و در تقریر آنکه خدای تعالی با پیغمبر فرمود که امت تو از همه امتها بهترند و عنایت در حق ایشان از هرچه بیشتر است از آنکه پیشنیان

آن شنیدی اگرچه مضحکه است

مضحکه ز اهل دل به جد پیوست

دو نفر را گرفته بد تاتار

تا از ایشان برد زر بسیار

زان دو یک را ببست تا بکشد

تا از آن دیگر او سخن بکشد

ترسد از تیغ و گنج بنماید

در گنج او ز کنج بگشاید

گفت بسته چرا همی‌کشی‌ام ؟

سو به سو خشمگین چه می‌کشی‌ام؟

گفت تا زین بترسد آن دیگر

بنماید به من دفینه‌ی زر

گفت خود عکس کن بکش او را

تا بترسم هلم من این خو را

سیم و زر هرچه هست بنمایم

در بلندی و پست بنمایم

چونکه تاتار این سخن بشنید

خوشش آمد به قهقهه خندید

کرد آزادشان از آن زحمت

هر دو بردند زان سخن رحمت

زین سبب گفت حق به پیغمبر

امت تو میان امت در

هست مخصوص از نوازش‌ها

رسته از محنت و گدازش‌ها

یک عنایت که آخر آمده‌اند

زان مطیع اوامر آمده‌اند

قوم پیشین سیاستم دیدند

امت تو از آن بترسیدند

جمله را گشت آن بلا عبرت

در عبادت شدند بی‌فترت

از چنان جرم‌ها حذر کردند

همدگر را از آن خبر کردند

آنچه بر قوم نوح و امت هود

رفت قوم تو جمله را بشنود

ز امت تو کس آن گناه نکرد

آن چنان جرم بی پناه نکرد

زآن جهت گشت نامشان مرحوم

نشوند از لقای من مرحوم

همچنین هم بدان که این یاران

که کنون بگرویده اند از جان

هستشان از خدا عنایت‌ها

همه را شد چنین کفایت‌ها

که نکردند هیچگونه گناه

جمله گشتند رام مرد آله

هر کسی کاو شود مرید اکنون

مرتبه‌اش زین سبب بود افزون

بشنود او حکایت همه را

آن جفاهای قوم چون رمه را

که از آن فتنه‌ها چه برخوردند

نیک پنداشتند و بد کردند

هر کسی را از آن چه گشت بدید

هر کسی در درون چه نقصان دید

از چنان جرمها بپرهیزد

جنس آن گردها نینگیزد

لیک این هم تو نیز نیک بدان

که تمامت نبوده‌اند چنان

یک گره زان بدند خاص و امین

رسته از شک و گشته عین یقین

در ره شیخ با ادب بودند

طالب و عاشقان رب بودند

پاک از کین و از حسد بودند

فارغ از مال و از جسد بودند

جو لقای خدای در دلشان

سر به سر بود ناخوش و هذیان

غم دینشان چنان بده که دمی

نبدیشان فراغتی به غمی

اشگ ریزان بدند و دل بریان

بهر دیدار حق ز جان گریان

شیخ را جملگان مطیع بدند

نز زبان بل ز جان مطیع بدند

نی در آغاز و نی در آخر کار

سر زد اندر درونشان انکار

نی به قول و به فعل یک ز ایشان

کرده چیزی که آن خلد در جان

آن کسی را که شیخ خوش دیدی

صدق ایشان از او نگردیدی

لاجرم هر یکی در آخر کار

گشت اندر جهان جان مختار

بود از ایشان یکی صلاح‌الدین

در خلافت ز جمله شد تعیین

هم حسام‌الحق آن ولی خدا

بعد از او شیخ گشت در دو سرا

باقیان هم بزرگوار شدند

همه در عشق کامگار شدند

وانکه بودند مجرم و محروم

عاقبت هم شدند از او مرحوم

دستشان را گرفت شیخ ودود

جرمشان را ز جود خود بخشود

هرکه از جان و دل برو چفسید

آخر کار با مراد رسید

جز مگر نادری که سخت مصر

بود و روزی نشد به صدق مقر

ادامه‌ی ولدنامه

  1. بخش ۶۷ - در بیان مصاحبت کردن چلبی حسام الدین قدس اللّه سره مدت ده سال تنگاتنگ با حضرت مولانا قدسنا اللّه بسره العزیز و یاران و اصحاب از حضرت هر دو بیحسدی مستفید شدن و بعد از آن نقل فرمودن حضرت مولانا قدسنا اللّه بسره العزیز.بود با شیخ در زمانۀ شیخ
  2. بخش ۶۸ - در بیان آنکه چون مولانا قدسنا اللّه یسره العزیز نقل فرمود چلبی حسام الدین بولد گفت که بجای والد خویش تو بنشین و شیخی کن تا من در خدمت ایستاده باشم. ولد قبول نکرد و گفت که مولانا نگذشته است، حاضر است المؤمنون لایموتون چنانکه در زمان مولانا خلیفه بگفت از آن پس حسام دین بولد
  3. بخش ۶۹ - در بیان آنکه هر کرا در این عالم کار تمام نشد با وجود چندین آلت که حق تعالی بوی داده است بعد از آنکه آلتش نماند از او چه کار خواهد آمدن نه در قرآن میفرماید که و من کان فی هذه اعمی فهو فی الآخرة اعمی. و در تقریر آنکه در افواه است که چون مرید شیخی شگفت یزدان صریح در قرآن
  4. بخش ۷۰ - در تقریر آنکه چلبی حسام‌الدین قدس‌اللّه‌سره‌العزیز خود را در واقعه به ولد نمود و گفت که هر ولی و اصل را که بیابی در حقیقت آن منم مقصود از او حاصل شودبا ولد شه حسام دین در خواب
  5. بخش ۷۱ - در بیان آنکه چون چلبی حسام‌الدین قدس‌اللّه‌سره از دنیا نقل کرد خلق جمع شدند و ولد را گفتند که «بجای والد بنشین و شیخی کن. تا اکنون بهانه می‌کردی که حضرت مولانا قدسنا‌اللّه‌بسره العزیز چلبی حسام‌الدین را خلیفه کرده بود. در این حال که او نقل کرد باخلق جمع آمدند پیر و جوان
  6. بخش ۷۲ - در بیان آنکه اولیا را سه حالت است. یکی آن است که حالت به دست او نیست گاه گاه به نا‌خواست او بر او فرود آید باز به نا‌خواست او برود این مقام ضعیف است. و یکی آن است که حالت به دست اوست هرگاه که خواهد چون بخواندش بیاید مثل بازی که مطیع باز‌دار باشد،اولیا را مقام هست سه حال
  7. بخش ۷۳ - در بیان آنکه اولیا را یک مقام است که اگر آن را به خلق پیدا کنند خلق را هستی نماند و همه عالم نیست شوند چنانکه از آفتاب قیامت جمادات آسمان و زمین و صور چون یخ و برف بگدازند و یک آب شوند.گر کنم باز من سر ابنان (؟اینان)
  8. بخش ۷۴ - رجوع کردن بدان قصه که ولد را چلبی حسام الدین قدسنا اللّه بسرالعزیز در خواب نموده بودهست مردی در این جهان پنهان
همه‌ی ولدنامه ←

سلطان ولد درباره‌ی سلطان ولد

بهاءالدین محمد بن جلال‌الدین محمد بن بهاءالدین محمد معروف به سلطان وَلَد و متخلص به ولد (۲۵ ربیع‌الثانی ۶۲۳ ق. حدود ۶۰۵ ش. لارنده - ۷۱۲ ق. ۶۹۱ ش. قونیه) فرزند بزرگ جلال‌الدین مولوی - شاعر و عارف نامدار ایرانی پارسی گوی - و جانشین و خلیفهٔ او در طریقه مولویه است. از آثار او مثنوی «ولدی» یا «ولدنامه» از روی نسخهٔ آماده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.