پرش به محتوای اصلی
سلطان ولد سلطان ولد

ولدنامه

بخش ۵۴ - در بیان آنکه دین و نماز و طاعت معنئی است بیچون و چگونه و تعلقی است که آدمی را از ازل با خدا بود که الست بربکم قالوا بلی نماز حقیقی آن بود که از آن نور است و از آن نور میخورد و زان نور می‌بالد چون انبیا علیهم السلام ظاهر شدند آن نماز را بصور مختلف

هر نبی را جدا نمازی بود

جمله را گرچه یک نیازی بود

آن نیازو نماز روحانی

که بده است آن چو روح پنهانی

هر زمانی بصورتی بنمود

می جان را بهر قدح پیمود

گه بدیگ و گهی بکاسه و جام

تا رسد در دهان و اندر کام

کاسه و کوزه عین می نبود

گرچه در کاسه ها و کوزه رود

کاسه مبدل شود ولی می نی

همه میرند جز خدا حی نی

گرچه صورت بدل شود بجهان

هست معنی یک و نگردد آن

کوزه و ساغر ار بود دیگر

می صافی کجا شود دیگر

از قدم بود این نماز بدان

گرچه بنمود آدمش بجهان

بعد هر دور گشت صورت آن

لیک معنی نگشت نیک بدان

آن نماز ار تو را بود در جان

زنده باشی همیشه جاویدان

غیر طاعت تو را نباید هیچ

عیش دنیا تو را نپاید هیچ

این بود خلق نیک تا دانی

غیر این خود بود گران جانی

دمبدم از خودی همیکاهی

تا شود از خدات آگاهی

تا نمانی تو و نماند او

بی حجاب دوی نماید رو

که من و ما حجاب این راه است

پردۀ بارگاه الله است

من و ما چیست گر نمیدانی

بشنو از من مکن گرانجانی

بد و نیکی که آن نه بهر خداست

تو یقین دان که آنهمه من و ماست

منزل آخرین بود وحدت

تا نمیری تو کی شود وحدت

هرکه پیش از فنا کند شیخی

قند او را اثر بود تلخی

همچو مردی که نان و سیر خورد

هر دمی نام عود و مشک برد

بوی آن سیر در مشام آید

گرچه ذو لفظ مش گ میزاید

بخلافش یکی دهان پر مشگ

بوی مشگ آید ار چه گوید پشگ

ور نگوید که سیر از آن گفتار

بزند بر تو بوی مشگ تتار

روح چون پاک شد زوصف بشر

بدو نیک ورا چو مشگ شمر

ور نشد پاک نیکی او را

کل بدی دان که زایدان ز هوا

کفر حلاج به ز توحید است

زانکه بی پرده شاه را دیده است

گفت واصل بسوی وصل کشد

گفت فاصل بسوی فصل کشد

هرچه مرد خدا کند نیکوست

زانکه او مرده است و فاعل هوست

کفر او را پذیر چون ایمان

درد او بهتر از دو صد درمان

اندر او پیچ تا شوی آزاد

گرچه زشتی از او شوی کش و راد

صحبت شیخ به زهر عمل است

هرکه با اونشست در عمل است

آن عمل همچو راز پنهان است

رهبرت سوی وصل جانان است

هرکه او خدمت شهان دریافت

سوی ایشان ز جان و دل بشتافت

یافت چیزی که کس بدان نرسید

دید شاهی که هیچ دیده ندید

قدرت و صنع حق چو خور پیداست

علمهای چو نم از آن دریاست

همه نام ورا ز جان خوانند

همه اش خالق جهان دانند

همه او را مسیح اند از جان

ز پری و ز دیو و از انسان

ز کلوخ و ز سنگ وزکه و کوه

از همه چیزها گروه گروه

ادامه‌ی ولدنامه

  1. بخش ۵۶ - مناجاتای خدا دستگیر خلقان شو
  2. بخش ۵۷ - در بیان آنکه بی جهدی و عملی در حضور شیخ کار مرید گزارده میشود و بمقصود میرسد چنانکه یکی در کشتی فارغ خفته باشد ناگهان سر بولایتی میزند که اگر بخشگی رفتی ماهها بآنجا نرسیدی و دربیان آنکه شیخ صلاح الدین عظم اللّه ذکره ولد را فرمود که بجز از من شیخیهمچو کشتی ببحر مردم را
  3. بخش ۵۸ - در بیان آنکه سیر و سفر آدمی باید که در خود باشد؛ از حال به حال گردد و اگر جاهل است عالم گردد و اگر غمگین است شادمان گردد و اگر منقبض است منبسط گردد. همچون سنگ لعل راه رود معنوی بی‌حرکتِ قدم و در تقریر این حدیث مصطفی علیه السلام که «من استوی یوماههمچو سنگ گزین که لعل شود
  4. بخش ۵۹ - در تفسیر این آیت که ارض اللّه واسعة ارض معنوی است که بیحد است و کران، همه عقول و ملائکه و ارواح در آن ارض ساکن‌اند و مقیم و در بیان آنکه شیخ را کرامتهای عالی است که مرید از آن مستفید گردد و از تأثیر نظر شیخ بینا شود و روشن و صافی و از حبس تن برهدکارض واسع بخواند اللهش
  5. بخش ۶۰ - در بیان موعظه و معرفت گفتن ولد در خدمت شیخ صلاح الدین عظم الله ذکره و فرمودن او که خواهم که تو نمانی تا از تو موعظه و معرفت من گویم که در عالم وحدت دوی نمیگنجد و مثل آوردنتا بدانم یقین کز آن منی
  6. بخش ۶۱ - در بیان آنکه هرچه از شیخ واصل آید آن را از خدای‌تعالی باید دیدن زیرا که شیخ پیش از مرگ مرده است و حق در او تصرف می‌کند و در دست قدرت حق همچون آلت مرده است چنانکه تیشه و ارّه به دست نجّار و کلک و قلم به دست نقاش. و در بیان آنکه چون ماجرا میان ولد هر چه آید ز شیخ ای دانا
  7. بخش ۶۲ - در بیان آنکه چون ولد از قیل و قال عقلی و نقلی بگذشت جان او چون دریا به جوش آمد و امواج سخن از دل او جوشیدن گرفتلب ببستم ز گفتگوی تمام
  8. بخش ۶۳ - رجوع کردن به شرح صحبت مولانا و شیخ صلاح الدین قدسنا اللّه بسرهما که نایب و خلیفهٔ مولانا بود و یاران از وجود هر دو مدت ده سال مستفید می‌شدند بی‌زحمتی و تشویشی چون شیر و شکر به هم آمیخته و در بیان رنجور شدن شیخ صلاح الدین عظم اللّه ذکره بعد ده سالشیخ با او چو در دو تن یک جان
همه‌ی ولدنامه ←

سلطان ولد درباره‌ی سلطان ولد

بهاءالدین محمد بن جلال‌الدین محمد بن بهاءالدین محمد معروف به سلطان وَلَد و متخلص به ولد (۲۵ ربیع‌الثانی ۶۲۳ ق. حدود ۶۰۵ ش. لارنده - ۷۱۲ ق. ۶۹۱ ش. قونیه) فرزند بزرگ جلال‌الدین مولوی - شاعر و عارف نامدار ایرانی پارسی گوی - و جانشین و خلیفهٔ او در طریقه مولویه است. از آثار او مثنوی «ولدی» یا «ولدنامه» از روی نسخهٔ آماده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.