پرش به محتوای اصلی
وحشی بافقی وحشی بافقی

فرهاد و شیرین

بخش ۸ - حکایت

به حَربا گفت خفاشی که تا چند

سوی خورشید بینی دیده دربند

ازین پیکر که سازد چشم خیره

چرا عالم کنی بر خویش تیره

ز نشترهاش کاو الماسِ دیده‌ست

به غیر از تیرگی چشمت چه دیده‌ست

چه دیدی کاینچنین بی‌تابی از وی

تپان چون ماهی بی‌آبی از وی

ترا جا در مَغاک ، او را در افلاک

برو کوتاه کن دستش ز فتراک

چو پروانه طلب یاری که آن یار

گهی پیرامن خویشت دهد بار

چو نیلوفر از این سودای باطل

نمی‌دانم چه خواهی کرد حاصل

بگفتش کوتهی! افسوس افسوس!

تو پا می‌بینی و من پر طاووس

تو شبهای سیه دیدی چه دانی

فروغ این چراغ آسمانی

گرت روشن شدی یک چشمِ سوزن

بر او می‌دوختی صددیده چون من

تو می‌پیما سوادِ شام دَیجور

نداری کفه‌ی میزان این نور

ترازویی که باشد بهر اَنگِشت

بود سنجیدن کافور از او زشت

همین بس حاصلم زین شغل‌سازی

که با خورشید دارم عشقبازی

ازین بِه دولتی خواهم در ایام

که تا خورشید باشد باشدم نام

بیا وحشی ز حَربایی نِه‌ای کم

که شد این نسبت و نامش مُسلم

به خورشید سخن نِه دیدهٔ دل

مشو خفاشِ ظلمت خانه‌ی گل

گر این نسبت بیابی تا به جاوید

بماند سکه‌ات بر نقدِ خورشید

ادامه‌ی فرهاد و شیرین

  1. بخش ۱۰ - گفتار در چگونگی عشقیکی میل است با هر ذره رقاص
  2. بخش ۱۱ - حکایتبه مجنون گفت روزی عیب‌جویی
  3. بخش ۱۲ - حکایتیکی فرهاد را در بیستون دید
  4. بخش ۱۳ - گفتار در ستایش عشقزبان دان رموز کیمیا کیست
  5. بخش ۱۴ - حکایتزلیخا را چو پیری ناتوان کرد
  6. بخش ۱۵ - گفتار در آغاز داستان و چگونگی عشقمرا زین گفتگوی عشق بنیاد
  7. بخش ۱۶ - در جستجوی جایی دلکش و سرزمینی خرمز هم‌پرواز اگر مرغی فتد دور
  8. بخش ۱۷ - گفتار در رفتار خادمان شیرین به طلب نزهتگاه دلنشین و پیدا نمودن دشت بیستون و خبردادن شیرین راخوشا خاکی و خوش آب و هوایی
همه‌ی فرهاد و شیرین ←

وحشی بافقی درباره‌ی وحشی بافقی

كمال‌الدین‌ بافقی‌ متخلص‌ به‌ وحشی‌ از شعرای‌ زبردست قرن دهم است‌. وی‌ در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق‌ به دنیا آمد و تحصیلات‌ مقدماتی‌ خود را در زادگاهش‌ طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرت‌های دور و دراز احتراز می‌جست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی‌ بافقی‌ در حدود سال‌ ۹۹۹ هجری‌ قمری ‌درگذشت. م...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.