پرش به محتوای اصلی
سلمان ساوجی سلمان ساوجی

قصاید

شمارهٔ ۴۱ - در مدح امیر شیخ حسن

صبا، چون پرده ز روی بهار بگشاید

عروس گل، تتق از صد بار بگشاید

چو چشم یار نماید بعینه نرگس

که بامداد ز خواب خمار بگشاید

گشاد باغ ز نرگس هزار چشم و کجاست

کسی که یک نظر اعتبار بگشاید؟

تو دل نمودگی غنچه با صبا بنگر

که هر دمش که بیند، کنار بگشاید

بنفشه در شکن و پیچ راست می‌ماند

به حلقه‌ای که سر زلف یار بگشاید

تو باش تا گره غنچه از دامن گل

صبا به ناخن سر تیز خار بگشاید

رگ جهنده باران هوا به نشتر برق

دمادم از تن ابر و بهار بگشاید

صبا که قافله سالار چین و تاتارست

به تحفه‌های گل و لاله بار بگشاید

هوا به یک نفس از چین طره سنبل

هزار نافه مشک تتار بگشاید

خوش آیدم گل زنبق که پنجه سیمین

پر از قراضه زر عیار بگشاید

چنار دست تطاول بر آرد و قمری

زبان به شکوه زدست از نگار بگشاید

نگار بسته و بگشاده دست و سر سهی

چو شاهدی است که دست از نگار بگشاید

کجاست ترک پری چهره تا به کام قدح

ز حلق شییه می خوشگوار بگشاید

صبوح بر طرف لاله‌زار کن که صباح

دل از مشاهده لاله‌زار بگشاید

چنانک سوسن آزاده هر صباح زبان

به شکر نعمت پروردگار بگشاید

دهان لاله بشوید صباح به مشک گلاب

که تا مدح شه کامگار بگشاید

جهانگشای عدوبند میر شیخ حسن

که چنبر فلک از اقتدار بگشاید

یگانه ای که اگر بانگ بر زمانه زند

علاقه نه و هفت و چهار بگشاید

تهمتنی که چو زه بر کمان کین بندد

ظفر کمین زیمین و یسار بگشاید

شهی که آیت صیتش چو رایت اسلام

به هر طرف که رسد آن دیار بگشاید

اگر محاصره آسمان کند رایش

به یک دو ماهش هر نه حصار بگشاید

ز چرخ طایر و واقع پذیره باز آید

چو قید باز به قصد شکار بگشاید

به هر زمین که غبار سمند او خیزد

چه نافه ها که صبا زان غبار بگشاید

به هر سراب که عین عنایتش گذرد

چه چشمه ها که ازان رهگذار بگشاید

افق جواز نیابد که بی اجازت او

ره قوافل لیل و نهار بگشاید

زمانه زهره ندارد که بی اشارت او

درخز این کان و بحار بگشاید

خجسته روز کسی که به یمن طالع سعد

نظر به طلعت این شهریار بگشاید

سموم قهر تو آتش به آب دربندد

نسیم لطف تو کوثر زنار بگشاید

چو تیغ رزم شکوه تو در میان بندد

به دست کین کمر کوهسار بگشاید

چو کلک فکر ضمیر تو در بیان آرد

به نوک آن گره روزگار بگشاید

جمال چهره حق چون تویی تواند دید

که پرده غرض از روی کار بگشاید

دو دست بسته عدو را به پای دار آور

که کار بسته او هم زدار بگشاید

زاژدهای درفش تو بر دلش گرهی است

که آن گره سر دندان مار بگشاید

چو راوی کلماتم به حضرت تو زبان

به نقل این سخن آبدار بگشاید

جهان ز گردن خود عقد های نظم ظهیر

ز شرم این گهر شاهوار بگشاید

ز چرخ اگر فروبستگی است در کارم

به یمن بخت خداوندگار بگشاید

به نزد تو چه محل بستگی کار مرا

به یک نظر کرمت زین هزار بگشاید

همیشه تا به بهاران نقاب غنچه صبا

ز عارض گل نازک عذار بگشاید

بهار عمر تو سر سبز باد چندانی

که دهر خوشه پروین زبار بگشاید

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۴۳ - در مدح سلطان اویسزامروز تا به حشر بر ابنای روزگار
  2. شمارهٔ ۴۴ - در بیان اوضاع نامناسب ساوهچون به عزم حضرت خورشید جمشید اقتدار
  3. شمارهٔ ۴۵ - در مدح سلطان اویسفرخ اختر اختری دری و دری شاهوار
  4. شمارهٔ ۴۶ - در مدح امیر شیخ حسندجله عمری است، تر و تازه که خوش می گذرد
  5. شمارهٔ ۴۷ - در وصف ساغر و مینیست پیدا ، این محیط لاجوردی را کنار
  6. شمارهٔ ۴۸ - درمدح امیر سیخ حسن نویانبه چشم و ابرو و رخسار و غمزه می‌برد دلبر
  7. شمارهٔ ۴۹ - در مدح سلطان اویسای غبار موکبت چشم فلک را توتیا
  8. شمارهٔ ۵۰ - در مدح دلشاد خاتونکجایی ای زنسیمت دماغ باغ معطر ؟
همه‌ی قصاید ←

سلمان ساوجی درباره‌ی سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی ابتدا در خدمت خواجه غیاث الدین محمد و سلطان ابوسعید بهادر خان بوده و پس ازبر هم خوردن اساس سلطنت ایلخانان واقعی به خدمت امرای جلایر پیوست. دلشاد خاتون همسر شیخ حسن بزرگ نسبت به سلمان کمال توجه و محبت را د...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.