پرش به محتوای اصلی
صفی علیشاه صفی علیشاه

قصاید

شمارهٔ ۳

ما را نبود جز بتو امید مراعات

در یاب فقیران خود ای پیر خرابات

هرگز نشد ابروی تو بر حاجت ماخم

تا چشم توان داشتن از غیر بحاجات

هر وعده که دادند بما صومعه داران

بگذار که بود آن همگی تسخر و طامات

در مدرسه و خانقه از زاهد و صوفی

حرفی که شنیدیم خبر بود و خرافات

این خرقه و سجاده نیرزید بیک جام

در میکده بود ار چه پر از عشق و عبادات

در کوی مغان باده فروشان نخریدند

برکهگل خم حاصل سی ساله طاعات

گشتیم مقبم در میخانه که بر گوش

ما را نرسد بانگ منادی مقامات

دیدیم خم ابروی دلدار و گرفتیم

از کون و مکان گوشه در آن سر دم آفات

غیر از در میخانه هر آن در که تو بینی

ره نیست که گویم ز چه شد باز در اوقات

هر نام که می‌نشنوی از غیر پی و چنگ

صوتست و صدا در گذر از ننگ مقالات

بگذار که در پرده بود راز مشایخ

تا باز بماند بجهان نا موالات

تا کار چه بود ار که نکردی ز کرم ستر

آلودگی خرقه ما پیر خرابات

هیچ ار که نباشد ز جنون فایده این بس

کز عقل مفلسف نکشد بار افادات

راز پیر مغان مرشد ما گشت که خود رنگ

باشیم و نلافیم ز سالوس و کرامات

آن جوهر فردی که بسی بود در او حرف

آخر ز دهان بتحقیق شد اثبات

مفروشد اگر قافیه یا جمع مکن عیب

هم کرده بنا گوش تو با زلف محاذات

بگذشت صفی عمر و ترا اول عشق است

تا کی دگرت طی شود این مرحله هیهات

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۵دمی به عمر نبودم از این خیال آزاد
  2. شمارهٔ ۶به ما عید مولود شاهی مبارک
  3. شمارهٔ ۷چون موج زن شد در ازل دریای ذات‌ذوالکرم
  4. شمارهٔ ۸نفس گردیده جری جرم فزون طاعت کم
  5. شمارهٔ ۹به سیزده از رجب آن بی‌قرین
  6. شمارهٔ ۱۰مطلق الذاتی که او دارنده اشیاستی
  7. شمارهٔ ۱۱جهل بر هم کتاب عقل و دفترای طولانی
  8. شمارهٔ ۱۲گل چرا ماند به گلشن بعد فوت گلعذاری
همه‌ی قصاید ←

صفی علیشاه درباره‌ی صفی علیشاه

میرزا حسن اصفهانی متخلص به «صفی» و ملقب به صفی‌علی‌شاه (زادهٔ ۱۲۵۱ قمری در اصفهان، درگذشتهٔ ۱۳۱۶ قمری در تهران)، قطب دروایش نعمت‌اللهی و از شاعران بزرگ صوفی مشرب سده‌های اخیر است. او مردى ادیب و شاعر و در نظم انواع شعر توانا بود. پدرش بازرگان بود. وی در کودکى به همراه پدر به یزد رفت و تا سن بیست سالگى در آن شهر زیست....

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.