پرش به محتوای اصلی
صفای اصفهانی صفای اصفهانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۳۱

عیسی عشق ندارد سر درمان کسی

جان کسادست بسی او نخرد جان کسی

آن سر زلف که من دیدم و آن تاب و شکن

نبود در سر بشکستن پیمان کسی

عشق را نفی بکار آید و در نفی ثبات

او ندارد سر کفر کس او ایمان کسی

نیست سلطان زمین حاکم درویش که نیست

بنده سلطنت فقر بفرمان کسی

همه اشکال من از وصل شد و این عجبست

که بوصل آید و مشکل شود آسان کسی

دی خط سبز کسی داد بمن خط امان

برد امروز دلم زلف پریشان کسی

که کسی میدهد از لعل لبم آب حیات

گاه خون میخورم از حقه مرجان کسی

لاله میباردم از غالیه و مشک ز عود

گونه و سلسله غالیه افشان کسی

گویدم بی سر و سامان شده ئی غیرت عشق

کی گذارد که بماند سر و سامان کسی

خلق در بند هوای خود و ما بنده دوست

هر کسی آن کسی باشد و ما آن کسی

ایدل شیفته بر گرد ز میدان فنا

نرود تا نکشد یار بمیدان کسی

شکند سنگ حبیب اول دندان حبیب

که ز دشمن نخورد سنگ بدندان کسی

میهمانخانه توحید ز بیگانه بریست

نیست جز دوست اگر باشد مهمان کسی

دل صفا را دهد از ما حضر غیب غذا

میهمان دل خویشم به سر خوان کسی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۳۳در رحمت ابد بر من خسته باز کردی
  2. شمارهٔ ۱۳۴با دوصد ناز ز من دوش به راه عجبی
همه‌ی غزلیات ←

صفای اصفهانی درباره‌ی صفای اصفهانی

محمدحسین صفای فریدنی معروف به صفای اصفهانی (زادهٔ ۱۲۶۹ هجری قمری در فریدن در غرب استان اصفهان، درگذشته به سال ۱۳۲۲ هجری قمری) از شاعران فارسی‌سرای ایران در قرن سیزدهم هجری می‌باشد. وی تحصیلات ابتدایی را در فریدن و اصفهان پشت سر گذاشت. سپس به همراه برادرش علی‌محمد متخلص به حکیم به تهران رفت و در تهران به تحصیل مشغول گش...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.