پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۸

چو کسی در آمد از پای و تو دستگاه داری

گرت آدمیتی هست دلش نگاه داری

به ره بهشت فردا نتوان شدن ز محشر

مگر از دیار دنیا که سر دو راه داری

همه عیب خلق دیدن نه مروت است و مردی

نگهی به خویشتن کن که تو هم گناه داری

ره طالبان و مردان کرم است و لطف و احسان

تو خود از نشان مردی مگر این کلاه داری

به چه خرمی و نازان گرو از تو برد هامان

اگرت شرف همین است که مال و جاه داری

چه درخت‌های طوبی‌ست نشانده آدمی را

تو بهیمه‌وار الفت به همین گیاه داری

به کدام روسپیدی طمع بهشت بندی

تو که در خریطه چندین ورق سیاه داری

به در خدای قربی طلب ای ضعیف همت

که نماند این تقرب که به پادشاه داری

تو مسافری و دنیا سر آب کاروانی

نه مُعَوَّل است پشتی که بر این پناه داری

که زبان خاک داند که به گوش مرده گوید

چه خوش است عیش وارث که به جایگاه داری

تو حساب خویشتن کن نه عتاب خلق سعدی

که بضاعت قیامت عمل تباه داری

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۶۰هر روز باد می‌برد از بوستان گلی
  2. غزل شمارهٔ ۶۱پاکیزه روی را که بود پاکدامنی
  3. غزل شمارهٔ ۶۲اگر لذت ترک لذت بدانی
  4. غزل شمارهٔ ۶۳ - این غزل در تذکرهٔ مرآت الخیال امیر علیخان سودی به نام شیخ سعدی استبربود دلم در چمنی سرو روانی
  5. غزل شمارهٔ ۶۴یاری آن است که زهر از قبلش نوش کنی
  6. غزل شمارهٔ ۶۵مبارک ساعتی باشد که با منظور بنشینی
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.