پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

قصاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۲ - در ستایش علاء الدین عطاملک جوینی صاحب دیوان

اگر مطالعه خواهد کسی بهشت برین را

بیا مطالعه کن گو به نوبهار زمین را

شگفت نیست گر از طین به در کند گل و نسرین

همانکه صورت آدم کند سلالهٔ طین را

حکیم بار خدایی که صورت گل خندان

درون غنچه ببندد چو در مشیمه جنین را

سزد که روی عبادت نهند بر در حکمش

مصوری که تواند نگاشت نقش چنین را

نعیم خطهٔ شیراز و لعبتان بهشتی

ز هر دریچه نگه کن که حور بینی و عین را

گرفته راه تماشا بدیع چهره بتانی

که در مشاهده عاجز کنند بتگر چین را

کمان ابرو ترکان به تیر غمزهٔ جادو

گشاده بر دل عشاق مستمند کمین را

هزار نالهٔ بیدل ز هر کنار برآید

چو پر کنند غلامان شاه، خانهٔ زین را

به هم برآمده آب از نهیب باد بهاری

مثال شاهد غضبان گره فکنده جبین را

مگر شکوفه بخندید و بوی عطر برآمد

که ناله در چمن افتاد بلبلان حزین را

بیار ساقی مجلس، بگوی مطرب مونس

که دیر شد که قرینان ندیده‌اند قرین را

هزاردستان بر گل سخن سرای چو سعدی

دعای صاحب عادل علاء دولت و دین را

وزیر مشرق و مغرب امین مکه و یثرب

که هیچ ملک ندارد چنو حفیظ و امین را

جهان فضل و فتوت جمال دست وزارت

که زیر دست نشانده مقربان مکین را

در آن حرم که نهندش چهار بالش حرمت

جز آستان نرسد خواجگان صدرنشین را

چو شیر رایت وی را کند صبا متحرک

مجال حمله نماند ز هول شیر عرین را

ملوک روی زمین را به استمالت و حکمت

چنان مطیع و مسخر کند که ملک یمین را

دیار دشمن وی را به منجنیق چه حاجت

که رعب او متزلزل کند بروج حصین را

وزیر عالم و عادل به اتفاق افاضل

پناه ملک بود پادشاه روی زمین را

سنان دولت او دشمنان دولت و دین را

چنان زند که سنان ستاره دیو لعین را

به عهد ملک وی اندر نماند دست تطاول

مگر سواعد سیمین و بازوان سمین را

همیشه دست توقع گرفته دامن فضلش

چو وامدار که دریابد آستین ضمین را

شروح فکر من اندر بیان خاصیت او

تکلف است که حاجت به شرح نیست یقین را

هلال اگر بنماید کسی بدیع نباشد

چه حاجت است که بنمایم آفتاب مبین را

در این حدیقه که بلبل زبان نطق ندارد

تو شوخ دیده مگس بین که برگرفت طنین را

ایا رسیده به جایی کلاه گوشهٔ قدرت

که دست نیست بر آن پایه آسمان برین را

گر اشتیاق نویسم به وصف راست نیاید

چنان مرید محبم که تشنه ماء معین را

به خاک پای تو ماند یمین غیر مکفر

کزان زمان که بدانستم از یسار یمین را

برای حاجت دنیا طمع به خلق نبندم

که تنگ چشم تحمل کند عذاب مهین را

تو قدر فضل شناسی که اهل فضلی و دانش

شبه فروش چه داند بهای در ثمین را

نگاهدار و معینت خدای بود که هرگز

به از خدای نبینی نگاهدار و معین را

مضاجع پدرانت غریق باد به رحمت

که چون تو عاقل و هشیار پرورند بنین را

در سخن به دو مصرع چنان لطیف ببندم

که شاید اهل معانی که ورد خود کند این را

بخور ببخش که دنیا به هیچ کار نیاید

جز آنکه پیش فرستند روز بازپسین را

ادامه‌ی قصاید

  1. قصیدهٔ شمارهٔ ۴ - در وداع شاه جهان سعد بن ابی‌بکررفتی و صدهزار دلت دست در رِکیب
  2. قصیدهٔ شمارهٔ ۵ - در وصف بهارعلم دولت نوروز به صحرا برخاست
  3. قصیدهٔ شمارهٔ ۶ - موعظه و نصیحتهر آن نصیبه که پیش از وجود ننهادست
  4. قصیدهٔ شمارهٔ ۷ - موعظه و نصیحتایهاالناس جهان جای تن آسانی نیست
  5. قصیدهٔ شمارهٔ ۸ - اندرز و نصیحتخوش است عمر دریغا که جاودانی نیست
  6. قصیدهٔ شمارهٔ ۹ - در ستایش اتابک محمدبناز ای خداوند اقبال سرمد
  7. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰ - در نصیحت و ستایشجهان بر آب نهاده‌ست و زندگی بر باد
  8. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱ - در ستایش حضرت رسول (ص)چو مرد رهرو اندر راه حق ثابت‌قدم گردد
همه‌ی قصاید ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.