فهرست اشعار
- حکایت شمارهٔ ۱ با طایفه دانشمندان در جامع دمشق بحثی همیکردم که جوانی در آمد و گفت: در این میان کسی هست که زبان پارسی بداند؟
- حکایت شمارهٔ ۲ پیرمردی حکایت کند که دختری خواسته بود و حجره به گل آراسته و به خلوت با او نشسته و دیده و دل در او بسته و شبهای دراز نخفتی و بذلهها و لطیفهها گفتی باشد که مؤانست پذیرد و وحشت نگیرد.
- حکایت شمارهٔ ۳ مهمان پیری شدم در دیاربکر که مال فراوان داشت و فرزندی خوبروی.
- حکایت شمارهٔ ۴ روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای گریوهای سست مانده.
- حکایت شمارهٔ ۵ جوانی چست لطیف خندان شیرین زبان در حلقه عشرت ما بود که در دلش از هیچ نوعی غم نیامدی و لب از خنده فرا هم.
- حکایت شمارهٔ ۶ وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم؛ دلآزرده به کنجی نشست و گریان همیگفت: مگر خُردی فراموش کردی که درشتی میکنی؟
- حکایت شمارهٔ ۷ توانگری بخیل را پسری رنجور بود. نیکخواهان گفتندش: مصلحت آن است که ختم قرآنی کنی از بهر وی یا بذل قربانی. لختی به اندیشه فرورفت و گفت: مُصْحَفِ مهجور اولیتر است که گلهٔ دور.
- حکایت شمارهٔ ۸ پیرمردی را گفتند: چرا زن نکنی؟
- حکایت شمارهٔ ۹ شنیدهام که در این روزها کهن پیری
متن اشعار به نقل از گنجور.