پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

باب هشتم در شکر بر عافیت

بخش ۲ - حکایت

جوانی سر از رای مادر بتافت

دل دردمندش به آذر بتافت

چو بیچاره شد پیشش آورد مهد

که ای سست مهر فراموش عهد

نه گریان و درمانده بودی و خرد

که شبها ز دست تو خوابم نبرد؟

نه در مهد نیروی حالت نبود

مگس راندن از خود مجالت نبود؟

تو آنی کز آن یک مگس رنجه‌ای

که امروز سالار و سرپنجه‌ای

به حالی شوی باز در قعر گور

که نتوانی از خویشتن دفع مور

دگر دیده چون برفروزد چراغ

چو کرم لحد خورد پیه دماغ؟

چو پوشیده چشمی ببینی که راه

نداند همی وقت رفتن ز چاه

تو گر شکر کردی که با دیده‌ای

وگر نه تو هم چشم پوشیده‌ای

معلم نیاموختت فهم و رای

سرشت این صفت در نهادت خدای

گرت منع کردی دل حق نیوش

حقت عین باطل نبودی به گوش

ادامه‌ی باب هشتم در شکر بر عافیت

  1. بخش ۴ - حکایت اندر معنی شکر منعمملک زاده‌ای ز اسب ادهم فتاد
  2. بخش ۵ - گفتار اندر گزاردن شکر نعمت‌هاشب از بهر آسایش توست و روز
  3. بخش ۶ - گفتار اندر بخشایش بر ناتوانان و شکر نعمت حق در توانایینداند کسی قدر روز خوشی
  4. بخش ۷ - حکایت سلطان طغرل و هندوی پاسبانشنیدم که طغرل شبی در خزان
  5. بخش ۸ - حکایتیکی را عسس دست بر بسته بود
  6. بخش ۹ - حکایتبرهنه تنی یک درم وام کرد
  7. بخش ۱۰ - حکایتیکی کرد بر پارسایی گذر
  8. بخش ۱۱ - حکایتز ره باز پس مانده‌ای می‌گریست
همه‌ی باب هشتم در شکر بر عافیت ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.