پرش به محتوای اصلی
اوحدی مراغه‌ای اوحدی مراغه‌ای

قصاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ - وله فی النصیحه

روزی قرار و قاعدهٔ ما دگر شود

وین باد و بارنامه ز سرها بدر شود

این جان و تن، که صحبت دیرینه داشتند

از هم جدا شوند و سخن مختصر شود

جانی، که پاک نیست، بماند درین مغاک

روحی، که پاک بود، بر افلاک بر شود

این قصرهای خرم و گلزارهای خوش

در موج‌خیز حادثه زیر و زبر شود

رمزیست این، که گفتم از احوال این جهان

باقی به روزگار ترا خود خبر شود

ای دوست کام دل، بنشین و طلب مکن

کین کار مشکلست و به خون جگر شود

خواهی که در ز بحر برآری و طرفه آنک

یک موی خود ز بحر نخواهی که تر شود

چندان بنه درم، که کند دفع دردسر

چندان منه، که واسطهٔ دردسر شود

در گوش خواجه، دیدم، جز زر نرفت هیچ

ور نیز در شود، سخنی هم به زر شود

مسمارها بنان و درم در زدی، کنون

خواهی که: نیکی تو به عالم سمر شود

ای آنکه ملک خویش به ظالم سپرده‌ای

بستان، که ملک در سر بیدادگر شود

امروز چون به دست تو دادند تیغ فتح

کاری بکن، که پیش تو فردا سپر شود

آن حاکم ستیزه گر زورمند را

گو: بد مکن، که کار تو از بد بتر شود

از من به پیش قاضی رشوت ستان بگو:

کین شرع احمدیت به عدل عمر شود

هان! ای پدر، بدادن پند پسر بکوش

تا باز گوید از تو چو او هم پدر شود

تا زنده‌ای، برو، ادب آموز بهر نام

کین نفس آدمی به ادب نامور شود

فرزند آدم و پدر و مادر آدمی

کس چون رها کند که به یکبار خر شود؟

یارب، ز شرمساری کردار خویشتن

هر لحظه عقل در سر افسوس خور شود

تقصیرها که کردم و تشویرها که هست

چون در دل آورم دل من پر خطر شود

جز رحمت تو نیست دلم را وسیلتی

در موقفی که جنی و انسی حشر شود

آن مایه تخم خیر نکشتم، که جان من

چون وقت حاجت آید ازو، بهره‌ور شود

کارم نه بر وتیرهٔ انصاف می‌رود

توفیق ده، که کار به نوعی دگر شود

یاران من به من ننمودند عیب من

راهی به من نمای، که عیبم هنر شود

زان آفتاب مایهٔ نوریم ده، که من

سیری نمی‌کنم، که هلالم قمر شود

گر بر کنند اهل کمالم نظر به حال

سیمم عیار گیرد و سنگم گهر شود

این‌جا گر اعتبار من و شاعران یکیست

این قصه کی به نزد خرد معتبر شود؟

از کوه خیزد آهن و زر، لیک وقت کار

زر تاج شاه گردد و آهن تبر شود

سر بر کمر زنند حسودان، چو دست من

با شاهدان معنی اندر کمر شود

ده پایه پست کرده‌ام آهنگ شعر خود

تا فهم آن مگر به دماغ تو در شود

گویند: اوحدی سفری آرزو نکرد

آری در آرزوست که: آن خاک در شود

آبیست نیک صافی و خاکیست با صفا

زین آب و خاک کس به کدامین سفر شود؟

تا این دمم ز مالی و جاهی توقعی

از کس نبود هیچ و کنون هم به سر شود

پیوند دوستی دو ز دستم نمی‌دهد

ور نه ز پای تا به سرم بال و پر شود

بسیار شکر دارد ازین منزل اوحدی

تدبیر آن مگر به دعای سحر شود

ادامه‌ی قصاید

  1. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸ - وله نورالله قبرهدر پیرزن نگه کن و آن چرخ پرده گر
  2. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹ - ولهسر پیوند ما ندارد یار
  3. قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰ - وله بردالله مضجعهزنهار خوارگان را زنهار خوار دار
  4. قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱ - وله رحمةالله علیهمیان کار فروبند و کار راه بساز
  5. قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲ - وله فی‌المناجاتگر گناهی کردم و دارم، خداوندا، ببخش
  6. قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳ - وله بردالله مضجعهچو دیده کرد نظر، دل دراوفتاد چو دل
  7. قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴ - وله طاب‌الله ثراهمردم نشسته فارغ و من در بلای دل
  8. قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵ - وله نورالله قبرهمسلمانان، سلامت به، چو بتوانید، من گفتم
همه‌ی قصاید ←

اوحدی مراغه‌ای درباره‌ی اوحدی مراغه‌ای

رکن‌الدین اوحدی اصفهانی مراغه‌ای (۶۷۳– ۷۳۸ قمری) عارف و شاعر پارسی‌گوی ایران در قرن هشتم هجری است. وی در مراغه به دنیا آمد و در همین شهر نیز چشم از جهان فروبست و به خاک سپرده شد.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.