پرش به محتوای اصلی
ناصرخسرو ناصرخسرو

قصاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷۴

آنچه‌ت بکار نیست چرا جوئی؟

وانچه‌ت ازو گریز چرا گوئی؟

به روئی ار به روی کسی آری

بی‌شک به رویت آید بی‌روئی

خوش خوش از جهان و جوانمردی

پیش آر و پیش مار خوی نوئی

بدخو عقاب کوته عمر آمد

کرگس دراز عمر ز خوش خوئی

این زال شوی‌کش چتو بس دیده است

از وی بشوی دست زناشوئی

بنده مشو ز بهر فزونی را

آن را که همچو اوئی و به زوئی

گر دانشت به مال به دست آمد

پس مال می به دانش چون جوئی؟

چون می‌فروشی آنچه خریده‌ستی؟

خونی ز خون ز بهر چه می‌شوئی؟

جان را به علم پوش چو پوشیدی

تن رابه ششتری و به کاکوئی

روشن روانت گنه ز بی‌علمی

تیره تنت چو مشک به خوش‌بوئی

پوینده این جهان و فروزندی

او را از این قبل به تگاپوئی

ادامه‌ی قصاید

  1. قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷۶اگر نه بستهٔ این بی‌هنر جهان شده‌ای
  2. قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷۷ای خواجه، تو را در دل اگر هست صفائی
  3. قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷۸چنین در کارها بسیار مندیش
  4. قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷۹چند گردی گرد این بیچارگان؟
  5. قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸۰ای همه گفتار خوب بی‌کردار،
  6. قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸۱تا کی از آرزوی جاه و خطر
همه‌ی قصاید ←

ناصرخسرو درباره‌ی ناصرخسرو

حکیم ابومعین ناصر بن خسرو قبادیانی بلخی در سال ۳۹۴ هجری قمری در بلخ تولد یافت. از اوایل جوانی به تحصیل علوم و تحقیق ادیان و مطالعهٔ اشعار شعرای ایران و عرب پرداخت. در دورهٔ جوانی به دربار غزنویان و سپس به دربار سلجوقیان راه یافت. در سال ۴۳۷ هجری قمری خوابی دید و به قول خود از خواب چهل ساله بیدار شد، کارهای دیوانی را ره...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.