پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

قصاید

شمارهٔ ۱۳ - در مدح تاج‌الدین قاضی شیخ علی گوید

زهی بنا که جناب تو قبلهٔ فضلاست

چهار رکن تو همچو حرم مقام صفاست

اثیر را به دل از رشک قدر تو آتش

محیط را به کف از شرم گوهر تو هواست

به شکل عارض یاری خطی به پیرامن

دو تاق تو چو دو ابرو گزید و باهم راست

به صف صفهٔ تو عالمان صافی ذهن

چو مشتری به ذکی هر یک و به نور ذکاست

در این حدیث یکی موی شیب و بالا نیست

که سقف چرخ به شیب است و قدر تو بالاست

گر آسمان علوت لقب نهد شاید

که آفتاب و مه و انجم تو از علماست

شکفته یک طرف تو شقایق نعمان

سراج است کو را ز علم شرع ضیاست

دمیده یک طرف دیگر تو سوسن نطق

ز شافعی که شفیع همه به روز جزاست

به مسجد تو که اقصای غایت لطف است

روا بود که بگویند مسجد اقصاست

ز عکس پرتو قندیل و شمع محرابش

دلیل قافلهٔ اختران صباح و مساست

ز بلبلان خوش‌الحان گلشن تنزیل

چو گل مسامع ارباب دل به برگ و نواست

اگر حدیث ز دارالحدیث او گویم

بود روایت مشهور کز تواتر خاست

نفوس خلق ز قانون تو شفا یابد

چرا که شربت صافی تو ز دار شفاست

ترا به دار تعلم چو لوح محفوظ است

نفوس سر قدم جمله از حروف هجاست

کتابخانهٔ تو کاندر اوست کل فنون

خزانهٔ کتاب‌ها لا یحد و لا یحصی ست

معین است که وضع تو تا ابد ماند

از آنکه واضع تو صدر عالم العلماست

خدایگان افاضل پناه تاج‌الدین

که بر سر آمده چار اُم و نُه آباست

بلند مرتبه قاضی القضات شیخ علی

که در علو ز عوالی کاینات علاست

سپهر منزلتِ خاک حزمِ صاعقه خشم

ستاره کوکبهٔ باد عزمِ ابر عطاست

فلک به کفهٔ قدرش چو ذره بی مقدار

جهان به عرصهٔ صدرش چو نقطهٔ بی پهناست

ز در دانش بر روی دهر زینت و زیب

ز فیض کلکش بر باغ ملک نشو و نماست

زهی رسیده بدان مایه دست اقبالت

که دستبرد تو بر عقل کل روان و رواست

چنان به روی تو درهای غیب بگشادست

که در اشارت تو باز بسته حکم قضاست

ز بحر علم تو یک قطره مجمع البحرین

ز نور رأی تو یک ذره روی شمس ضحی ست

ز رأی و روی تو آن آفتاب یکتائی

که پشت گردون از بار منیت تو دوتاست

نمونه‌ای ز نمای تو دخل هشت بهشت

نواله‌ای ز نوال تو خرج هفت سماست

نه لعل و گوهر کانست کان شود ظاهر

ز بیم جود تو خونش فسرده در اعضاست

ز دُر فشانی تو کان همی‌کند ناله

کسی که نیست یقینش گمان برد که صداست

چه سخت روی که در جنب جود تو کان است

چه تلخ عیش که از دست لطف تو دریاست

سحاب تیره دل بی ثبات و تر دامن

بمانده غرق عرق پیش دست تو ز حیاست

رفیع قدرا، مستظهرم به خدمت تو

طریق من نه به آئین و خدمت شُعراست

ز شعر حاصل من نیست غیر بی‌غرضی

غرض ز قافیه بنمودنم مدیح شماست

قصیده را به دعا ختم می‌کند ناصر

چرا که دسترس او همین به ختم دعاست

همیشه تا به حضیض جهان کون و فساد

طلوع صبح بقا را غروب شام فناست

تو از تصرف کون و فساد ایمن باش

که از تو دارفنا خوشتر از سرای بقاست

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۱۵ - در موعظه و پنددرویش را که ملک قناعت مسلم است
  2. شمارهٔ ۱۶ - در مدح قاضی شیخ علی گویدمرا چو زلف بتان خاطر پریشانست
  3. شمارهٔ ۱۷ - در مدح جلال‌الدین هوشنگ شاه گویدسواد سنبل او بر بیاض یاسمن است
  4. شمارهٔ ۱۸ - در مدح جلال‌الدین هوشنگ شاهبر آفتاب روی تو تا دیده عاشق است
  5. شمارهٔ ۱۹ - در مدح یکی از پادشاهانیا رب این عید مبارک چو همایون قدم است
  6. شمارهٔ ۲۰ - در مدح یکی از مشایخ و بزرگان زمان خوددلا کسی که مقید به قید خویشتن است
  7. شمارهٔ ۲۱ - تفاخر و تعریف از خود گویددیوانه‌ام وین عقل کل طفل دبستان من است
  8. شمارهٔ ۲۲ - در مدح جلال‌الدین هوشنگ شاهخدای خواست که بدهد جهانیان را داد
همه‌ی قصاید ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.