پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

دفتر ششم

بخش ۷۷ - رجوع کردن به قصهٔ قبه و گنج

نک خیال آن فقیرم بی‌ریا

عاجز آورد از بیا و از بیا

بانگ او تو نشنوی من بشنوم

زانک در اسرار همراز ویم

طالب گنجش مبین خود گنج اوست

دوست کی باشد به معنی غیر دوست

سجده خود را می‌کند هر لحظه او

سجده پیش آینه‌ست از بهر رو

گر بدیدی ز آینه او یک پشیز

بی‌خیالی زو نماندی هیچ چیز

هم خیالاتش هم او فانی شدی

دانش او محو نادانی شدی

دانشی دیگر ز نادانی ما

سر برآوردی عیان که انی انا

اسجدوا لادم ندا آمد همی

که آدمید و خویش بینیدش دمی

احولی از چشم ایشان دور کرد

تا زمین شد عین چرخ لاژورد

لا اله گفت و الا الله گفت

گشت لا الا الله و وحدت شکفت

آن حبیب و آن خلیل با رشد

وقت آن آمد که گوش ما کشد

سوی چشمه که دهان زینها بشو

آنچ پوشیدیم از خلقان مگو

ور بگویی خود نگردد آشکار

تو به قصد کشف گردی جرم‌دار

لیک من اینک بریشان می‌تنم

قایل این سامع این هم منم

صورت درویش و نقش گنج گو

رنج کیش‌اند این گروه از رنج گو

چشمهٔ راحت بریشان شد حرام

می‌خورند از زهر قاتل جام‌جام

خاکها پر کرده دامن می‌کشند

تا کنند این چشمه‌ها را خشک‌بند

کی شود این چشمهٔ دریامدد

مکتنس زین مشت خاک نیک و بد

لیک گوید با شما من بسته‌ام

بی‌شما من تا ابد پیوسته‌ام

قوم معکوس‌اند اندر مشتها

خاک‌خوار و آب را کرده رها

ضد طبع انبیا دارند خلق

اژدها را متکا دارند خلق

چشم‌بند ختم چون دانسته‌ای

هیچ دانی از چه دیده بسته‌ای

بر چه بگشادی بدل این دیده‌ها

یک به یک بئس البدل دان آن ترا

لیک خورشید عنایت تافته‌ست

آیسان را از کرم در یافته‌ست

نرد بس نادر ز رحمت باخته

عین کفران را انابت ساخته

هم ازین بدبختی خلق آن جواد

منفجر کرده دو صد چشمهٔ وداد

غنچه را از خار سرمایه دهد

مهره را از مار پیرایه دهد

از سواد شب برون آرد نهار

وز کف معسر برویاند یسار

آرد سازد ریگ را بهر خلیل

کوه با داود گردد هم رسیل

کوه با وحشت در آن ابر ظلم

بر گشاید بانگ چنگ و زیر و بم

خیز ای داود از خلقان نفیر

ترک آن کردی عوض از ما بگیر

ادامه‌ی دفتر ششم

  1. بخش ۷۹ - آواز دادن هاتف مر طالب گنج را و اعلام کردن از حقیقت اسرار آناندرین بود او که الهام آمدش
  2. بخش ۸۰ - حکایت آن سه مسافر مسلمان و ترسا و جهود و آن کی به منزل قوتی یافتند و ترسا و جهود سیر بودند گفتند این قوت را فردا خوریم مسلمان صایم بود گرسنه ماند از آنک مغلوب بودیک حکایت بشنو اینجا ای پسر
  3. بخش ۸۱ - حکایت اشتر و گاو و قج که در راه بند گیاه یافتند هر یکی می‌گفت من خورماشتر و گاو و قجی در پیش راه
  4. بخش ۸۲ - مثلسوی جامع می‌شد آن یک شهریار
  5. بخش ۸۳ - جواب گفتن مسلمان آنچ دید به یارانش جهود و ترسا و حسرت خوردن ایشانپس مسلمان گفت ای یاران من
  6. بخش ۸۴ - منادی کردن سید ملک ترمد کی هر کی در سه یا چهار روز به سمرقند رود به فلان مهم خلعت و اسپ و غلام و کنیزک و چندین زر دهم و شنیدن دلقک خبر این منادی در ده و آمدن به اولاقی نزد شاه کی من باری نتوانم رفتنسید ترمد که آنجا شاه بود
  7. بخش ۸۵ - حکایت تعلق موش با چغز و بستن پای هر دو به رشته‌ای دراز و بر کشیدن زاغ موش را و معلق شدن چغز و نالیدن و پشیمانی او از تعلق با غیر جنس و با جنس خود ناساختناز قضا موشی و چغزی با وفا
  8. بخش ۸۶ - تدبیر کردن موش به چغز کی من نمی‌توانم بر تو آمدن به وقت حاجت در آب میان ما وصلتی باید کی چون من بر لب جو آیم ترا توانم خبر کردن و تو چون بر سر سوراخ موش‌خانه آیی مرا توانی خبر کردن الی آخرهاین سخن پایان ندارد گفت موش
همه‌ی دفتر ششم ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.