پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

دفتر ششم

بخش ۳۰ - خندیدن جهود و پنداشتن کی صدیق مغبونست درین عقد

قهقهه زد آن جهود سنگ‌دل

از سر افسوس و طنز و غش و غل

گفت صدیقش که این خنده چه بود

در جواب پرسش او خنده فزود

گفت اگر جدت نبودی و غرام

در خریداری این اسود غلام

من ز استیزه نمی‌جوشیدمی

خود به عشر اینش بفروشیدمی

کو به نزد من نیرزد نیم دانگ

تو گران کردی بهایش را به بانگ

پس جوابش داد صدیق ای غبی

گوهری دادی به جوزی چون صبی

کو به نزد من همی‌ارزد دو کون

من به جانش ناظرستم تو به لون

زر سرخست او سیه‌تاب آمده

از برای رشک این احمق‌کده

دیدهٔ این هفت رنگ جسمها

در نیابد زین نقاب آن روح را

گر مکیسی کردیی در بیع بیش

دادمی من جمله ملک و مال خویش

ور مکاس افزودیی من ز اهتمام

دامنی زر کردمی از غیر وام

سهل دادی زانک ارزان یافتی

در ندیدی حقه را نشکافتی

حقه سربسته جهل تو بداد

زود بینی که چه غبنت اوفتاد

حقهٔ پر لعل را دادی به باد

هم‌چو زنگی در سیه‌رویی تو شاد

عاقبت وا حسرتا گویی بسی

بخت و دولت را فروشد خود کسی

بخت با جامهٔ غلامانه رسید

چشم بدبختت به جز ظاهر ندید

او نمودت بندگی خویشتن

خوی زشتت کرد با او مکر و فن

این سیه‌اسرار تن‌اسپید را

بت‌پرستانه بگیر ای ژاژخا

این ترا و آن مرا بردیم سود

هین لکم دین ولی دین ای جهود

خود سزای بت‌پرستان این بود

جلش اطلس اسپ او چوبین بود

هم‌چو گور کافران پر دود و نار

وز برون بر بسته صد نقش و نگار

هم‌چو مال ظالمان بیرون جمال

وز درونش خون مظلوم و وبال

چون منافق از برون صوم و صلات

وز درون خاک سیاه بی‌نبات

هم‌چو ابری خالیی پر قر و قر

نه درو نفع زمین نه قوت بر

هم‌چو وعدهٔ مکر و گفتار دروغ

آخرش رسوا و اول با فروغ

بعد از آن بگرفت او دست بلال

آن ز زخم ضرس محنت چون خلال

شد خلالی در دهانی راه یافت

جانب شیرین‌زبانی می‌شتافت

چون بدید آن خسته روی مصطفی

خر مغشیا فتاد او بر قفا

تا بدیری بی‌خود و بی‌خویش ماند

چون به خویش آمد ز شادی اشک راند

مصطفی‌اش در کنار خود کشید

کس چه داند بخششی کو را رسید

چون بود مسی که بر اکسیر زد

مفلسی بر گنج پر توفیر زد

ماهی پژمرده در بحر اوفتاد

کاروان گم شده زد بر رشاد

آن خطاباتی که گفت آن دم نبی

گر زند بر شب بر آید از شبی

روز روشن گردد آن شب چون صباح

من نتانم باز گفت آن اصطلاح

خود تو دانی که آفتابی در حمل

تا چه گوید با نبات و با دقل

خود تو دانی هم که آن آب زلال

می چه گوید با ریاحین و نهال

صنع حق با جمله اجزای جهان

چون دم و حرفست از افسون‌گران

جذب یزدان با اثرها و سبب

صد سخن گوید نهان بی‌حرف و لب

نه که تاثیر از قدر معمول نیست

لیک تاثیرش ازو معقول نیست

چون مقلد بود عقل اندر اصول

دان مقلد در فروعش ای فضول

گر بپرسد عقل چون باشد مرام

گو چنانک تو ندانی والسلام

ادامه‌ی دفتر ششم

  1. بخش ۳۲ - قصهٔ هلال کی بندهٔ مخلص بود خدای را صاحب بصیرت بی‌تقلید پنهان شده در بندگی مخلوقان جهت مصلحت نه از عجز چنانک لقمان و یوسف از روی ظاهر و غیر ایشان بندهٔ سایس بود امیری را و آن امیر مسلمان بود اما چشم بسته داند اعمی که مادری دارد لیک چونی بوهم در نچون شنیدی بعضی اوصاف بلال
  2. بخش ۳۳ - حکایت در تقریر همین سخنآن یکی اسپی طلب کرد از امیر
  3. بخش ۳۴ - مثلآن‌چنان که کاروانی می‌رسید
  4. بخش ۳۵ - رنجور شدن این هلال و بی‌خبری خواجهٔ او از رنجوری او از تحقیر و ناشناخت و واقف شدن دل مصطفی علیه‌السلام از رنجوری و حال او و افتقاد و عیادت رسول علیه‌السلام این هلال رااز قضا رنجور و ناخوش شد هلال
  5. بخش ۳۶ - در آمدن مصطفی علیه‌السلام از بهر عیادت هلال در ستورگاه آن امیر و نواختن مصطفی هلال را رضی الله عنهرفت پیغامبر به رغبت بهر او
  6. بخش ۳۷ - در بیان آنک مصطفی علیه‌السلام شنید کی عیسی علیه‌السلام بر روی آب رفت فرمود لو ازداد یقینه لمشی علی الهواءهم‌چو عیسی بر سرش گیرد فرات
  7. بخش ۳۸ - داستان آن عجوزه کی روی زشت خویشتن را جندره و گلگونه می‌ساخت و ساخته نمی‌شد و پذیرا نمی‌آمدبود کمپیری نودساله کلان
  8. بخش ۳۹ - داستان آن درویش کی آن گیلانی را دعا کرد کی خدا ترا به سلامت به خان و مان باز رسانادگفت یک روزی به خواجهٔ گیلیی
همه‌ی دفتر ششم ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.